موضوع: "خلوت دل"

نماهنگ صوتی جامانده: همه رفتند و دل بی سر و پا جامانده + دانلود

14ام آبان, 1396

نماهنگ صوتی بیار زیبا تقدیم به دلشکستگان و عاشقان جامانده از زیارت اربعین:

 

همه رفتند و دل بی سر و پا جامانده

از هوای حرم کرب و بلا جامانده

به گمانم که میان همه زائرها

فقط امضای برات دل ما جامانده

یک به یک می رسد از هر طرفی نامه دوست

که حلالم بکن ای از همه جا جامانده

صرف کردند همه فعل خداحافظی و

یک نفر هست ز جمع رفقا جا مانده

اربعین پای پیاده حرم حضرت عشق

حسرتش بر دل تنهای گدا جامانده

قصه این است که من لایق آقا نشدم

از همین است که این من ز شما جا مانده

نام ما را بنویسید کف صحن حسین

بنویسید که یک بی سر و پا جامانده

 

دانلود

اشتراک گذاری این مطلب!

گلدانهای خانه من

15ام اسفند, 1395

 برای من مهم است گوشه ای از خانه را اختصاص دادن به چند موجود آرام و کم توقع،که هر لحظه نگاه به آنها فرح بخش و زینت بخش نگاه مضطرب است.اینها را برای آرامش لحظاتی که از هیاهو و غوغای زمین و زمان درمانده می شوم مهمان خانه خود کرده ام.

یکیشان با شکوفه های صورتی و برگ های براقش خاطرات خوش روزهای گذشته را برایم تداعی می کند.عصرهایی که روی بالکن در کنار گلدانهای بی ریا و مرتب مادرم می نشستیم و در لابلای خنده هایمان که صدایش کوچه را پر می کرد ،چای می خوردیم .نمی دانم چه عطر و طعمی داشت چای مادر که الان هیچ چیز رنگارنگی مزه آن را تکرار نمی کند.من فکر می کنم عشق نهفته در وجود مادر به ذرات آن حیات بخشیده بود که آنقدر گوارا بود. شاید اکسیر همین عشق سرشارش بود که هر گلی را بانوازش دستانش شکوفا می کرد .همسایه ها می گفتند مادرم سبز انگشتیاست چون وقتی گلی را می کاشت سرسبز و شکوفا می شد.هر کدام می خواستند گلی بکارند سراغ مادرم می آمدند و از او خواهش می کردن برایشان گل بکارد.
از گلدانهایم می گفتم…

یکی دیگر با گلهای ریز نارنجی برایم نعمت های فراوان الهی را که در زندگی به من ارزانی شده،تفسیر می کند و با زبان بی زبانی یادآور داشته هایی است که آرزوهای طول و دراز و بی انتهای مادی،غبار فراموشی بر آنها می نشاند.

گلدان بغلی اش با جوانه ها و شاخه های آویزانش ، انگار که با تمام وجود بچه هایش را می پیماید تا نه رنگ آنها به زردی گراید و نه لحظه ای از او جدا شوند.خودم هم نمی دانم چرا اما وقتی به این گل نگاه می کنم سرشار از عشق به کودکانم می شوم…

آن یکی آن طرف تر با برگ های بلند و به آسمان کشیده اش که تا نزدیک سقف خانه پیش رفته گویا دستان نیازش را تا نهایت آسمانش گشوده تا برای خودش و اهل خانه چیزی بخواهد… یقین دارم هر چه بخواهد برای من جز خیر و خوبی نخواهد بود… به نظرم عارف ترین گلدانم همین است… هر روز برگ هایش را تمیز می کنم تا زنگار بر دل صافش ننشیند…
آن یکی که برگ های بنفش دارد می خواهد بگوید می توان همرنگ جماعت نبود اما حرف قشنگی برای گفتن داشت.گاهی باید خودت باشی تا همه بدانند تو هم وجودی داری که رنگش خاص تر از دیگر رنگهای همیشگی دور و بر است. ته رنگش جلوه ای از صداقت و خلوصی بی نظیر است.

دیگری با رنگهای جادویی اش که چشم را خیره می کند نمایش ید الله فوق ایدیهماست.سبحان الله و تبارک الله احسن الخالقین باید گفت به ترکیبی حیرت آور از رنگهایی که این چنین با مدارا در کنار هم نشسته اند و تابلویی گران قیمت از آفرینش را در مقابل چشمانت ترسیم کرده اند.این تابلو را با هیچ تابلوی گرانقیمتی که نقاشان معروف کشیده اند معاوضه نمی کنم.هر کدام از برگهایش یک برهان بزرگ آفرینش و متناهی بودن دنیا به سرچشمه بیکران کمال و زیبایی است.

گلدانهای خانه من هر کدام حرف قشنگی برای گفتن دارند در عین حال که بی گلایه و شکایت با اندکی آب و خاک در گذر لحظه ها،آرام ترین ساعتها را برای من هدیه می کنند.گفتن اینها فایده ندارد باید گلدان داشته باشی تا حرفهای قشنگ و کلام آهنگینشان را بشنوی…

باید هر روز به ناز و نوازش گلهایت بپردازی تا طعم عشق را بچشی…

افسوس می خورم برای خانه ای که نفس گلی خوش آب رنگ یا درختی خوش عطر و بو با نفس صاحبانش هم آواز نشده است…

نوشته رقیه رحیمی طلبه دانش آموخته مدرسه علمیه محدثه بروجرد

اشتراک گذاری این مطلب!

برای حضرت باران...

29ام بهمن, 1395

حضرت باران

هیچ عاشقی نیست که شرمسارِ نگون بختی خویش نباشد

و هر سپیده، تلخی غیبتت را نچشیده باشد

و در غروبِ نیلگون هر روز، شقایق انتظار را نچشیده باشد.

آنکه راه، غبار خستگی بر رویش نشاند و چشم، اشک را با خاک بر گونه‌اش درآمیخت

و نو به نو، خود را از خاک انتظار بنا کرد.

فغان که نفس برآمد و بخت از خواب بر نیامد و چشم بلندای قد تو را به آغوش نکشید

و چه خرم درختانی که از خاک منتظران، شاخه درهم کردند و با هر نسیم از سوی تو، سری برگرداندند.

ای خوب‌ترین حکایت تاریخ! ای شوکت آسمان در رنج زمانه! ای شگفتی رحمت خدا در نزول قرآن!

ای اقبال خوشایندِ روزهای رنج! ای ذوق مستی چشم‌های منتظر!

ستارگان فروزان و ماه نقره‌فام، بر من رشک برند گر نور تو، بر بخت آسمان چشمم طلوع کند.

صبح وصل عشاق و شفق خستگان بر تاریکی سحرم حسرت برند گر نسیم، تاری از طرّه‌ی مشک‌بوی تو بر بختم افکند.

ای ترنم رحت خدا بر رخسار منتظران

آه بر ما می‌نالد و گریه بر پایان خود دلتنگ است.

شب، برای سپیده‌ی صبح، سینه تیرگی شکافته و غروب به خون نشسته، حیران صبح است

و خدا کریمانه‌ترین وعده‌هایش، ربانی‌ترین مژده‌هایش و حرز جان ما را به پای نغمه‌های ظهور تو ریخته

ای از تو خندان دشت گل‌های نرگس… بیا!

 besuyezohur.ir

اشتراک گذاری این مطلب!

آرزوی شهادت بانو اسکندری(از شهدای حله)

11ام آذر, 1395

 

شهیده اسکندری، بانویی که در تمام پست های صفحۀ اینستاگرام خود از عشق به شهادت مینوشت، در انفجار حله به شهادت رسید.
   چند روز از انفجار حله عراق می گذرد….
در بالا و پائین کردن های فضای مجازی چشمم به یک پست میخورد…
صاحب این صفحه در انفجار حله به شهادت رسیده است…

یک دختر، خواهر، مادر، نمیدانم چند ساله است، فقط در همان نگاه اولم به نوشته هایش فهمیدم که به آرزویش رسیده…
پست هایش را یکی یکی میبینم.
از عاشقانه هایی که برای چادرش گفته بود تا ذوق و شوقش برای سفر اربعین.
از شهدا تا آرزوی شهادت!
نوشته بود “صاحب این پروفایل شهید میشود ان شاالله… یعنی باید بشود، اگر نشود میمیرد…”

دختری که به آرزویش رسید...

خوشبحالت که نمردی!
خوشبحالت که شهید شدی و نمردی، 
خوشبحالت که به آرزویت رسیدی! 

خداوند خودش انسان های با اخلاص را میخرد، میخرد و به بهشتش میبرد همانگونه که آرزو دارند!
شک ندارم همان روزی که مینوشتی:
 ” کاش میشد راهی فرات شد
وضو گرفت
بهر شهادت … اللهم اسئلک من الشهاده اقسطها.
خداوندا من از تو میخواهم تا برترین شهادت ها را نصیب من کنی”

خداوند همانجا شهادتت را امضا کرد!
وقتی که از فرات می آمدی، وقتی که وضو گرفته بودی بهر شهادت، با خودت میگفتی حالا وقتش شده است!

دختری که به آرزویش رسید...

شاید خودت هم هربار آرزوی شهادت میکردی، در ته دلت میگفتی ” یک زن چگونه به شهادت برسد؟” اما نه،
این حرف ها برای امثال من است!
تو حتما ته دلت به خدایت ایمان داشتی! معامله ای کرده بودی و مطمئن بودی که نصیبت شهادت میشود و این روزها سخت دلتنگ شهادتت بودی! 

داشتی از سفر عشق باز میگشتی،
راهی سفر دیگری شدی در حوالی بهشت! 

صفحه ات را میبندم!
به خودم می آیم که غرق در زندگی دنیایی ام شده ام…
و تویی که به آرزویت رسیدی! 
شهادت آرزوی خیلی هاست، اما همه به آن نمیرسند.

خواهرانه میخواهم از تویی که حالا، در این ساعت نزد خداوند هستی، دعا کنی برای من، برای همۀ دختران سرزمینم که پاکی و عفاف سرمشق زندگیمان بشود!
دعا کنی که گوهر وجودمان را بشناسیم! دعا کنی برای ما که ادامه دهندۀ  همان راهی باشیم که توبودی، در ترویج حجاب، شهادت و …
شک ندارم بانویی که خداوند خود بهای او شده است فراموش نمیکند برای عاقبت بخیری جوانان سرزمینم دعا کند!

سلام ما را به حضرت ارباب برسانید.

 وارث

اشتراک گذاری این مطلب!

چهل گویه:دلنوشته ای بی نظیر از پیاده روی اربعین

11ام آذر, 1395

 

1.
بدون یک کلام اضافه با فروشنده،
از نگرانی ات برای سبکی کیف،
راحتی کفش،
و گرمی لباس،
مقصد برملا می شود.
نزدیک است که طومار خیابان ها در هم بپیچد،
درختان از ریشه کنده شوند،
و چراغهای راهنما مرخصی بگیرند،
تا با پای پیاده به سیل اربعینی ها بپیوندند.

شهر، کوله بار سفر بسته.

2.

اربعین رفتنم را به مرگ گرفتم
که به تب راضی شوم.
تب کردم!
به پیشواز شور و گرمای سفر.
حالا نه به تب راضی م نه مرگ.

تنها رفتنی بی تردید، سفر آخرت است.

3.

دلهره افتاده بر وجودم
که نکند پای تن را کِشان کِشان برسانم
اما پای دلم جا بماند!
دست خالی برگردم
و بر مزار “پایی که جا ماند”

سوگ حسرت سر دهم.

4.
سفر
در نیمه شبی پاییزی
و به صرف قرص و سِرُم دیشب
آغاز می شود.
و من
بر سر دوراهیِ چشم انتظاریِ معجزه ی کیلومترها گام برداشتن با تنی رنجور،
و یا غلبه ی عقلانیت و نسخه های اطبا هستم.
آیا جرات قبول پیامدهای هر دو راه را با نگاهی یکسان دارم؟!

یا همیشه پای تفسیر و توجیهی در میان است؟

ادامه »

بیچاره اون که حرم رو ندیده

19ام آبان, 1395

اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا اَباعَبْدِاللَّهِ وَ عَلَى الاَْرْواحِ الَّتى حَلَّتْ بِفِناَّئِکَ…

 

 

بلاخره منم راهی شدم

به نیابت از همه جاماندگان

بیچاره اون که حرم رو ندیده

بیچاره تر اون که دید کربلاتو


تقدیم می کنم این مصرع ناب را به همه دوستان دل شکسته ام که هر لحظه دل ملکوتی شان تا بین الحرمین حضرت عشق پر می کشد:

“بعد منزل نبود در سفر روحانی”

الان که این حروف را برای شما به یادگار می گذارم قطرات اشکم امان نوشتن نمی دهد.

انبوه دلهای شکسته و نگاههای غرق اشک بر روی شانه ام سنگینی می کند…..

این همه اشتیاق برایم در تصور هم نمی گنجید…

مولا چگونه مرا لایق می بینی صدها دل شکسته و روح خسته را به حضورت بیاورم؟؟

مولا نمی دانم قبول می کنی پیام آور دل هایی باشم که جاذبه بیکران عشق تو آنها را بی تاب کرده و پای جسمشان را یاری نیست در مسیر عاشقیت قدم بردارند؟

مولا یقین دارم دلهای شکسته ای که خود را “جاماندگان” می نامند وقبل از ما “با پای دل” به حریمت پر کشیده اند زائرین راستین تو هستند.

از آستان والایت می خواهم به حق عنایتی که به آنها داری قطره ای از زیارت ناب عارفانه ات را بر من هم بچشانی…

دوستان عزیزم!

تا چند ساعت دیگر راهی جاده های سرخ عشق می شوم. دلهای عاشق شما اولین چیزهایی بود که در کوله بارم گذاشته ام و با خود خواهم برد.در بین الحرمین به تک تک شما می اندیشم و از مولا عاقبت بخیری را برایتان می طلبم.

اگر شرایط یاریم کند شما را در لحظات سفرم شریک خواهم کرد.

حلالم کنید.

دانلود نماهنگ بیچاره اونکه حرم رو ندیده…

دانلود صوت بیچاره اون که حرم رو ندیده  7.19 MB


صَلَّى اللهُ عَلَیْکَ یا اَباعَبْدِاللهِ الحسین علیه السلام

اشتراک گذاری این مطلب!

دلنوشته / هرکه دارد هوس کرب و بلا بسم الله

16ام مرداد, 1395

در اولین قدمم به خاک کربلا خاک می شوم تا طعم شهد شیرین عبودیّت را در کربلا ، این قطعه گم شده بهشت بجشم و به خاک افتم تا شکر گزار آن توفیق بزرگ باشم.

باورم نخواهد شد به کربلا آمده ام ، سرزمین عشق های آسمانی، سرزمین ناله های عاشقانه شبانگاهی ،سرزمین بلندترین حماسه تاریخ ابدیت، سرزمینی که در آن خون اصغر همچو مشتی سهمگین بر دل سنگین آسمان کوبیده شد تا اندکی دل آسمان از آن همه ظلم تاریخ ، به درد آید.

اگر به کربلا بروم ، قطره ای آب خواهم شد در دل فرات تا صدای های های گریه های فرات را بر پیکر قطعه قطعه عباس با تمام وجودم بشنوم.

اما نه !

در خود توان آب شدن را نمی یابم چگونه قطره ای آب باشم و صدای ناله های کودک حسین را بشنوم که از فرط عطش به سختی توان گریه را دارد .

اگر قطره ای آب شوم ،لاجرم نظاره گر ریختن خون خدا در کنار فرات خواهم شد امّا من ضعیف تر از آنم که بتوانم این صحنه را تماشا کنم .اگر قطره ای آب باشم از خود متنفر خواهم شد.

پس اگر به کربلا بروم، قطره ای خون خواهم شد تا از دست حسین علیه السلام به سوی آسمان پرتاب شود تا رضایت خداوند از حسین علیه السلام را طلب کند.امّا من پست تر از آنم که بتوانم خون حسین باشم. پس قطره ای خون خواهم شد تا از پای پر آبله کودک یتیمی بچکد تا ردپایی از مظلومیت در تاریخ بگذارد و فریاد خونخواهی اش را در سرتاسر تاریخ سر دهد، ولی می دانم تاب تحمل آن صحنه ، مرا درهم خواهد شکست.

پس اگر به کربلا بروم قطره ای اشک خواهم شدتا از چشمی بر این همه مظلومیت بچکد . قطره ای اشک خواهم شد تا بچکم و اندکی از این همه آتش غم درونم را سرد کنم.

ای حسین ! ای عطیّه خاصّه الهی بر ما خاکیان بی مقدار ؛ تو به کدامین گناه کشته شدی؟

امّا نه خود می دانم که اگر قطره ای اشک باشم نخواهم توانست برآن همه مصیبت بچکم، زیرامصیبت حسین علیه السلام والاتر از آن است که تنها قطره ای چون من ، ناپاک و بی مقدار، برآن بچکد پس همان خاک خواهم شد و عاشقانه بر مهر عشّاق ابا عبدا… خواهم نشست،

پس همان خاک خواهم شد، آن هم نه خاک کربلا، چون خاک کربلا، خاک بهشت است و من موجودی زمینی و پستم.

خاک خواهم شد، آن هم خاکی بی مقدار که عاشقانه از زیر پای زوّار حسین علیه السلام به هوا خواهم خاست و مستانه در آسمان، از شوق خاک شدن در درگاه حسین، خواهم رقصید.

طلبه دانش آموخته رقیه رحیمی

اشتراک گذاری این مطلب!

بدون پر نمی شود پرواز

3ام مرداد, 1395

دلم به هوای حرم هوایی شد

هوای دلم به سوی حرم راهی شد

پرم ده که بال شکسته ام اینجا

و دور از شما زار و بی کسم اینجا

زمانه سخت فشرده گلویم را

زبس که تازیانه زده قلبم ریشم را

 أَمَّن يُجِيبُ الْمُضْطَرَّ إِذَا دَعَاهُ وَيَكْشِفُ السُّوءَ

اشتراک گذاری این مطلب!

چند جمعه دیگر می آیی؟

29ام خرداد, 1395

امام زمان(عج)

با رویای لحظه آمدنت،

خیابان های انتظار را قدم می زنم چشم های خسته ام،

درد سالیان دراز سکوتت را و سالیان سرد نیامدنت را در این کوچه های مه آلود می گرید.

 هفته ها می روند و می آیند و من در ثانیه ثانیه جمعه ها تحلیل می روم .

جمعه ها می روند و می آیند و انتظار، ققنوسی است که  آتش خاکسترش را خاموشی نیست.

 آه ای دلیل بزرگ منتظران زمین،

 ای مسافرآمدنی،

 ای موعود،

بگو چند روز دیگر خورشید باید غروب کند.

ادامه »

از تو کجا بگریزم ؟...

28ام فروردین, 1395

 

اول :

اي حاكم آسمان اميدها!

اي نهايت خوبي ها!

در هر خوبي اميدم  و در هر ناگواري پناهم تويي.

باران مهرباني توست كه كوير نااميدي ام را سرسبز مي كند و نسيم محبت توست كه طراوت را به باغ خزان زده ام مي بخشد.

اگر اميد به نگاه كريمانه ات نبود كه ” نيست ” مي شدم و بي پرتو لطف تو كه گريزگاهي ندارم .

غنچه ي اميدهايم به لبخند تو شكوفا مي شود و درخت آرزوهايم به نگاه تو به بار مي نشيند .

ادامه »

​فضای مجازی صفایی نداره ... ( دل نوشته )

26ام اسفند, 1394

دیروز دلم خیلی گرفته بود، انگار احساس دل تنگی میکرد، دل تنگی آدمایی که یه عمر باهاشون زندگی کرده بودم، کسانی که باهاشون بزرگ شده بودم و خو گرفته بودم…

آره، احساس کمبود وجود کسانی که چند سال پیش با دیدنشون دلم شاد میشد، ازشون انرژی میگرفتم، با تکیه کردن به اونا به آینده امیدوارتر میشدم، احساس میکردم با وجود اونا یه مرحله توی زندگیم جلو افتادم، گرفتاریهای ذهنیم از بین میرفت، باهاشون درد دل میکردم، اصلا با دیدن چهره‌ شون غم و غصه هام تموم میشد…

اما الان دیگه پیشم نیستند؛ بارشونو بستند و به یه دنیای دیگه رفتند…

احساس این همه کمبود، باعث دل تنگیم شده بود، چاره‌ای ندیدم، دلم میخاست چند لحظه‌ای هم که شده باهاشون درد دل کنم، حرف بزنم، وجودشونو احساس کنم، برای همین یه سری رفتم قبرستون سراغ همون آدما …

وقتی داشتم به مزار یکیشون نزدیک میشدم، یه آهی از ته دلم کشیدم، یاد گذشته‌هامون افتادم، یاد اون خوبی‌هاش، یاد اون بدی‌هایی که بهش کردم، سرمو پایین انداختم. چشمم که به سنگ قبرش افتاد، بی اختیار اسمشو خوندم، یدفعه وجودشو احساس کردم…

آهسته و بریده بریده سلام کردم، احساس کردم زبونم طاقت گفتگو نداره، در ذهنم، با نگاهم، با سکوتی که فقط بین من و اون بود، شروع کردم به درد دل کردن :

شما که رفتید خیلی چیزها عوض شد…

ادامه »

ای دیوانه لیلایت منم...

8ام بهمن, 1394

یک شبی مجنون نمازش را شکست
بی وضو در کوچه لیلا نشست

عشق آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود

سجده ای زد بر لب درگاه او
پر زلیلا شد دل پر آه او

گفت یا رب از چه خوارم کرده ای
بر صلیب عشق دارم کرده ای

جام لیلا را به دستم داده ای
وندر این بازی شکستم داده ای

نشتر عشقش به جانم می زنی
دردم از لیلاست آنم می زنی

خسته ام زین عشق، دل خونم مکن
من که مجنونم تو مجنونم مکن

مرد این بازیچه دیگر نیستم
این تو و لیلای تو … من نیستم

گفت: ای دیوانه لیلایت منم
در رگ پیدا و پنهانت منم

سال ها با جور لیلا ساختی
من کنارت بودم و نشناختی

عشق لیلا در دلت انداختم
صد قمار عشق یک جا باختم

کردمت آوارهء صحرا نشد
گفتم عاقل می شوی اما نشد

سوختم در حسرت یک یا ربت
غیر لیلا برنیامد از لبت

روز و شب او را صدا کردی ولی
دیدم امشب با منی گفتم بلی

مطمئن بودم به من سرمیزنی
در حریم خانه ام در میزنی

حال این لیلا که خوارت کرده بود
درس عشقش بیقرارت کرده بود

مرد راهش باش تا شاهت کنم
صد چو لیلا کشته در راهت کنم

حکیم نظامی گنجوی

اشتراک گذاری این مطلب!

الهی...

23ام دی, 1394

 

خدایا: سر تا پایم را خلاصه کنند می شوم “مشتی خاک"…


خدایا:
سر تا پایم را خلاصه کنند
می شوم “مشتی خاک”
که ممکن بود “خشتی” باشد در دیوار یک خانه
یا “سنگی” در دامان یک کوه
یا قدری “سنگ ریزه” در انتهای یک اقیانوس
شاید “خاکی” از گلدان‌
یا حتی “غباری” بر پنجره

اما مرا از این میان برگزیدند :
برای” نهایت”
برای” شرافت”
برای” انسانیت”
و پروردگارم بزرگوارانه اجازه ام داد برای :
” نفس کشیدن “
” دیدن “
” شنیدن “
” فهمیدن “
و ارزنده ام کرد بابت نفسی که در من دمید
من منتخب گشته ام :
برای” قرب “
برای” رجعت “
برای” سعادت “
من مشتی از خاکم که خدایم اجازه ام داده:
به” انتخاب “
به” تغییر “
به” شوریدن “
به” محبت “

وای بر من اگر قدر ندانم…

الهى خودت آگاهى كه دریاى دلم را جزر و مد است . . .

 

اشتراک گذاری این مطلب!

یادمان که نرفته ؟؟......

21ام دی, 1394

چگونه بفهميم كه خداوند ما را دوست دارد و از كارهاي ما راضي است؟

همين سئوال را مردي از امام باقرعليه السلام پرسيد امام در پاسخ فرمود:

به قلبت رجوع كن و ببين كه آيا دوستان خدا را در دل دوست داري يا خير؟ اگر چنين محبتي را در خويش يافتي بدان كه پروردگار نيز تو را دوست ميدارد. اصول كافي، ج 2، ص 126، باب حُبّ الله.

سؤال شما از دوستي خداوند به دو صورت قابل فهم است:

يكي آن كه علامت محبت الهي به بندگان و آفريده گان خود چيست و ديگر آن كه نشانه هاي محبت او نسبت به يك بنده خاص چه چيزي است؟

ادامه »

این روزها چادرم را محکم تر می چسبم.

13ام آبان, 1394

 

این روزها چادرم را محکم تر می چسبم.

این روزهایی که مد است بد حجابی،

این روزهایی که چادر بی کلاسی ست و چادری امل.

این روزها چادرم را سفت می چسبم حتی وقتی جایی که دوست دارم باشم جای من نیست،

جای چادر من نیست.

این روزهایی که کلیپس هم جنسانم به برج میلاد زکی می گوید ونماد خوش تیپی ست!!!!!

این روزها که به جنس من به چشم یک کالا ،به چشم تبلیغی برای فروش بالای یک کالا نگاه می شود،چادرم را محکم تر می چسبم.

این روزها چادرم مرا یاد زینب می اندازد،یاد مصیبتی بی همتا که چادر زینب را محکم تر کرد.

یاد مادرش ،یاد چادر خاکی اش در اوج درد و رنج که نیوفتاد، که به دست باد نرفت،

که پهلویش شکست اما چادرش……

هرگز،هرگز

منبع: حریم آسمانی/ حســین عزتی

اشتراک گذاری این مطلب!

ذلت نامه عاشقان کوی آمریکا

27ام مهر, 1394

 

ما آمریکای بزرگ را دوست داریم و برای داشتن رابطه دوستانه با او لحظه شماری می کنیم…

ما دوست داریم با آمریکا رابطه داشته باشیم تا سگهای هار آنها دوباره در خیابانهای ما آزادانه پرسه بزنند و ما حتی جرأت نگاه کردن به آنها را هم نداشته باشیم…

ما اجرای دوباره کاپیتولاسیون در ایران را بسیار مشتاقیم…

ما دوست داریم با آمریکا رابطه داشته باشیم تا داعشی ها به سرزمین ما هم روانه شوند،زنان و دختران ما را بدزدند و آنها را به جهاد النکاح وادار کنند،بچه های ما را جلوی چشمانمان قطعه قطعه کنند و از گوشت آنها غذا بپزند و به مادرانشان بخورانند…

ما دست آمریکا را محکم در دست می فشاریم تا به او بگوییم از تو و خدمتکار ملعونت مچکریم که حدود 7000 مسلمان مظلوم را در لباس احرام و در غربت و مظلومیت با دست کثیف تعمدشان لگدمال کردند…

ما چون نمی خواهیم آمریکا از ما رنجیده خاطر و ملول شود با غرور می گوییم که دولت عربستان در منطقه جایگاه ویژه ای دارد…

حتی اگر بخواهد با پیکرهای عزیزان ما در منا مثل زباله رفتار کند…

به هر حال عربستان کارگزار آمریکا در منطقه است و ما باید با او دوست باشیم و به او احترام بگذاریم و برای ویزا دادن آنها به وزیرمان باید در مقابل آنها زانو بزنیم و التماس کنیم…

ما مخلصانه هرچند به طور اتفاقی با آمریکا دست می دهیم تا به او بگوییم: غم ملت ایران به خاطر از دست دادن عزیزانشان در منا زیاد مهم نیست…

سر تو سلامت باد…

مهم این است که تو از دست ما راضی و خشنود باشی.

ما رضایت تو را با جان میلیونها انسان هم عوض نمی کنیم.

زایران و مفقودین ایران که چیزی نیست…
ما دوست داریم با آمریکا رابطه داشته باشیم تا همه ثروتهای مملکتمان را به او تقدیم کنیم..

از نفت گرفته تا مس و فرش و پسته و …

ما دوست داریم آمریکاییان آزادانه از مراکز نظامی ما بازدید کنند تا هر وقت خواستند به ما حمله کنند زحمت کمتری داشته باشند و اطلاعات سرّی مملکت ما کاملا در اختیار آنها باشد…

تمام جزییات و مکانهای تجهیزات نظامی ما را بدانند و در چند روز همه آنها را با خاک یکسان کنند…

چه اشکالی دارد…

بی خیال…

مهم رضایت آمریکاست.

ما صمیمانه دوست داریم انرژی هسته ای را به طور کامل برچینیم ،قبلا هم آرم آن را از روی اسکناس ها برداشته ایم تا به آمریکای عزیز ثابت کنیم که ای جهانخوار بزرگ!ما انرژی هسته ای و پیشرفت و استقلال نمی خواهیم!

اینها در مقابل یک لبخند تو بسیار ناچیز است…

ما صمیمانه به آمریکا عشق می ورزیم و از نمایندگام مجلس هم به خاطر این همه بی خیالی و بی غیرتی و بی تفاوتی در مقابل برجام تشکر ویژه داریم..

دعا می کنیم که امید آنها نا امید نشود و در دوره بعد باز هم به مجلس راه یابند…

ما حتی از متن این توافقنامه هم راضی نیستیم چون آمریکاییان در آن قول داده اند که در آینده تحریم ها برچیده خواهد شد…

حالا تحریم ها هم باشد چه اشکالی دارد؟!

تحریم اگر از سوی آمریکا باشد گوارا هم هست!!

ما از اینکه جوانانمان سی و چند سال پیش لانه جاسوسی آمریکا را تسخیر نمودند نادم و پشیمان و بسیار ناراحتیم و آن را یک “اشتباه” می نامیم چون موجب ناراحتی آمریکای عزیزمان در آن زمان شده است.

ما عاشقانه دست آمریکا را در دست می فشاریم حتی اگر قطر هم برای مذاکره با ما شرط و شروط بگذارد…

حتی اگر بحرین هم که روزی یکی از استانهای ایران بوده دیپلمات خود را از تهران فرا بخواند و دیپلمات ما را “عنصر نامطلوب” در منطقه بخواند…

این همه ذلت ارزش یک لبخند ملیح آمریکا را دارد…

ما دوست داریم پیام عاشورا را به مذاکره با عمر سعد و شمر تبدیل کنیم …

به پلیس بگوییم کار تو اجرای اسلام در جامعه نیست…

به جوانان انقلابی و پرشور بگوییم افراطی،کم عقل،بیسواد،بی شناسنامه،برو به جهنم و …،زنان را به خوانندگی و بی حجابی و بی عفتی تشویق کنیم و بگوییم خوب است ما هم مثل ترکیه و لبنان در حجاب آزاد باشیم …

ما همه این کارها را انجام می دهیم تا خود را به وصال لیبرالیسم آمریکایی برسانیم…

ما ذلیلانه و عاجزانه دست بر دعا بر میداریم و می گوییم:

ای آمریکای بزرگ!

ای کدخدای یگانه!

ما را نیز در زمره نوکران و خدمتگزاران خود قرار ده!

کدخدایا!خودت که می دانی ما از موجودیت و استقلال و هویت خویش خسته شده ایم…

در مقابل تو هیچ استقلال و شخصیتی ندایم پس هرچه زودتر برای اشغال سرزمین ما اقدام بفرما که بی صبرانه منتتظریم…

آمین…

ای کدخدای عالمین…

 

اشتراک گذاری این مطلب!

اگر به کربلا بروم:

21ام مهر, 1394

در اولین قدمم به خاک کربلا خاک می شوم تا طعم شهد شیرین عبودیّت را در کربلا ، این قطعه گم شده بهشت بجشم و به خاک افتم تا شکر گزار آن توفیق بزرگ باشم.

باورم نخواهد شد به کربلا آمده ام ، سرزمین عشق های آسمانی، سرزمین ناله های عاشقانه شبانگاهی ،سرزمین بلندترین حماسه تاریخ ابدیت، سرزمینی که در آن خون اصغر همچو مشتی سهمگین بر دل سنگین آسمان کوبیده شد تا اندکی دل آسمان از آن همه ظلم تاریخ ، به درد آید.

اگر به کربلا بروم ، قطره ای آب خواهم شد در دل فرات تا صدای های های گریه های فرات را بر پیکر قطعه قطعه عباس با تمام وجودم بشنوم.

اما نه !

در خود توان آب شدن را نمی یابم چگونه قطره ای آب باشم و صدای ناله های کودک حسین را بشنوم که از فرط عطش به سختی توان گریه را دارد .

اگر قطره ای آب شوم ،لاجرم نظاره گر ریختن خون خدا در کنار فرات خواهم شد امّا من ضعیف تر از آنم که بتوانم این صحنه را تماشا کنم .اگر قطره ای آب باشم از خود متنفر خواهم شد.

پس اگر به کربلا بروم، قطره ای خون خواهم شد تا از دست حسین علیه السلام به سوی آسمان پرتاب شود تا رضایت خداوند از حسین علیه السلام را طلب کند.امّا من پست تر از آنم که بتوانم خون حسین باشم. پس قطره ای خون خواهم شد تا از پای پر آبله کودک یتیمی بچکد تا ردپایی از مظلومیت در تاریخ بگذارد و فریاد خونخواهی اش را در سرتاسر تاریخ سر دهد، ولی می دانم تاب تحمل آن صحنه ، مرا درهم خواهد شکست.

پس اگر به کربلا بروم قطره ای اشک خواهم شدتا از چشمی بر این همه مظلومیت بچکد . قطره ای اشک خواهم شد تا بچکم و اندکی از این همه آتش غم درونم را سرد کنم.

ای حسین ! ای عطیّه خاصّه الهی بر ما خاکیان بی مقدار ؛ تو به کدامین گناه کشته شدی؟

امّا نه خود می دانم که اگر قطره ای اشک باشم نخواهم توانست برآن همه مصیبت بچکم، زیرامصیبت حسین علیه السلام والاتر از آن است که تنها قطره ای چون من ، ناپاک و بی مقدار، برآن بچکد پس همان خاک خواهم شد و عاشقانه بر مهر عشّاق ابا عبدا… خواهم نشست،

پس همان خاک خواهم شد، آن هم نه خاک کربلا، چون خاک کربلا، خاک بهشت است و من موجودی زمینی و پستم.

خاک خواهم شد، آن هم خاکی بی مقدار که عاشقانه از زیر پای زوّار حسین علیه السلام به هوا خواهم خاست و مستانه در آسمان، از شوق خاک شدن در درگاه حسین، خواهم رقصید.

السلام علیک یا ابا عبداللّه

طلبه دانش آموخته رقیه رحیمی

 

اشتراک گذاری این مطلب!

مدعیان حقوق بشر خفه شده‌اند/ نمک لشکر سایبری بهائیان بر زخم خانواده‌های داغدار

11ام مهر, 1394

دلنوشته ابوالقاسم طالبی برای جان باختگان خونبار فاجعه منا

همه مدعیان حقوق بشر خفه شده‌اند، بوق هایی که برای مرگ ندا آقا سلطان در یک لحظه 2 میلیارد انسان را پای رسانه‌ها میخکوب کردند ندایشان در نمی‌آید.

ابوالقاسم طالبی کارگردان سینمای ایران دلنوشته‌ای به مناسبت فاجعه خونبار منا و همزمان با عید بزرگ مسلمانان در اختیار خبرگزاری فارس قرار داد که متن کامل آن در ذیل می‌آید:

بسم ربّ الکعبه

حاجیان در حَرم امن نفس نفس می‌زدند

لب‌های تشنه در گرمای حجاز 5000 حاجی طعم بوسه بر حجرالاسود این خال لب یار را می‌چشند

مکر و حیله فرزندان ابوسفیان کار خودش را کرد

هزاران خانواده ضجه می‌زنند

یک امت به عزا می‌نشیند

پیکر‌های مطهر هنوز دست فرزندان ابوسفیان و ابن سعد است.

زخم زبان ابن مرجانه بر جگر داغدیده زینب کبری (سلام الله علیها) به وسیله لشکر سایبری حزب بهائیان نمک می‌شود بر زخم خانواده های داغدار:«که دیدید خدا چه به روزتان آورد».و این تنها صدای زینب (سلام الله علیها) است که تاریخ را می شکافد و در جواب ابن مرجانه می فرماید: «ما جز زیبایی نمی بینیم»

اما همه مدعیان حقوق بشر خفه شده‌اند بوق هایی که برای مرگ ندا آقا سلطان در یک لحظه 2 میلیارد انسان را پای رسانه ها میخکوب کردند ندایشان درنمی آید.

بیش از یکصد دوربین از زوایای مختلف این کشتار فجیع را ثبت کرده اند اما دریغ از پخش یک فریم فیلم.

بوزینه های بوسفیانی مست از به بارنشستن مکرشان می رقصند و رجز می خوانند که: «بعد از یمن … ایران».

معاویه هم پس از به بارنشستن مکرش به دست ابن ملجم احمق در به شهادت رساندن امیرالمومنین (ع) سرمست از پیروزی می‌رقصید،اما امیرالمومنین (ع) با تمام وجود فرمود:«به خدای کعبه رستگار شدم».

بی خبرانِ ره عشق چه می فهمند که علی (ع) و دخترش چه دیدند که با گفتارشان مستی از سر قاتلان پراندند و امروز پژواک زمزمه امیر المومنین(ع) از زبان مبارک نایب امام عصر (عج) روحی فدا رعشه به اندام مفتیان و شاهزادگان مهمان کش انداخت، گویی در یک لحظه دیدند «ریاض»شان خاکستری خواهد شد بر سرشان. و اینک زوزه کشان سرتعظیم در مقابل ملت ایران فرود آوردند.

منبع:گزارش خبرنگار سینمایی فارس

اشتراک گذاری این مطلب!

کلیپ تنهایی امام زمان (عج)

26ام شهریور, 1394

 

دل من خون شد ازین غم، تو کجایی؟

و ای کاش که این جمعه بیایی!

دل من تاب ندارد، همه گویند به انگشت اشاره،

مگر این عاشق دلسوخته ارباب ندارد؟


دانلود نماهنگ امام زمان (عج)

تنهای تنهای تنهاست

استاد رائفی پور - حجت الاسلام پناهیان - استاد دانشمند - استاد شجاعی و…


خـبـر آمـد خبـری نیـست…

هنـوز از غـم دوری دلـدار بـسـوز…

بـایـد ایـن جـمعه بیایـد، بایـد!

مـن دگـر خسـته شـدم از شـایـد!

اللهُـــمَّ عَجِّــــــلْ لِوَلِیِّکَــــــ الْفَــــــــرَج

گره کور ظـــــــــــهور تو منم

که می دانم هر جمعه برای گناهانم خون گریه می کنی اما باز هم گناه می کنم

گره کور ظـــــــــــهور تو منم

که می دانم نگاهم می کنی اما در مقابل نگاه مهربانت گناه می کنم و دلت را می شکنم

گره کور ظـــــــــــهور تو منم

که می دانم چقدر غریبی اما من حتی اراده ترک یک گناه را برای کم شدن غربتت ندارم

دل من خون شد ازین غم، تو کجایی؟

و ای کاش که این جمعه بیایی!

دل من تاب ندارد، همه گویند به انگشت اشاره،

مگر این عاشق دلسوخته ارباب ندارد؟

خبرت هست که بی روی تو آرامم نیست.

 

اشتراک گذاری این مطلب!

در سینه دلم گم شده ...

29ام مرداد, 1394

شوق من قاصد بی درد کجا میداند      آنقدر شوق تو دارم خدا می داند

یابن الحسن

در سینه دلم گم شده تهمت به که بندم

غیر از تو در این خانه کسی راه ندارد

اشتراک گذاری این مطلب!

غروب های دلْ تنگ

23ام مرداد, 1394

یک جمعه دیگر آمد و تو، بازهم نیامدی!

دلم از این غروب های بی رمق، که تند و تند می آیند و باطل می شوند، گرفته است. دلم می خواهد یک جمعه که از خواب بیدار می شوم ببینم که خورشید از پشت کوه های مغرب، به دنیا لبخند می زند؛ ببینم که درخت ها شکوفه هایشان را زودتر از موعد، به دنیا آورده اند و تمام مرغ عشق ها «عشق»شان را به پای تو ریخته اند.

آیا آن روز می رسد که پرواز، معنای واقعی اش را در نگاه تو پیدا کند و گل محبّت، که زیباترینش در گلدان دل تو می شکفد، عطر و بویش را به همگان ببخشد؟ آیا آن روز می رسد که تو بر شانه های کعبه تکیه دهی و دویست و سیزده ستاره پنهان از هفت آسمان، به زمین بیایند و پیش رویت صف بکشند؟ آیا آن روز می رسد؟…

باید صبر کرد… من هم صبر می کنم و جمعه های خالی ام را از عشق و انتظار، لبریز می کنم و غروب های دلْ تنگ را باز هم بی تو می گذرانم و غصّه دوری ات را به جان می خرم و دم برنمی آورم. شاید یکی از این جمعه ها، درست همان جمعه ای که انتظار ندارم، نغمه داوودی ات را بشنوم!

فقط دعایم کن! دعایم کن که آن روز از کسانی نباشم که بادبادک نگاهشان، در بند شاخه های گناه، پرواز را فراموش کرده اند و در آسمان نگاهت، جایی برای پریدن ندارند. دوست دارم آن روز از آنهایی باشم که هرگاه، نامشان را خواندی، جانشان را تقدیم می کنند و هرگاه، جانشان را خواستی، شرمشان را؛ که چیزی عزیزتر از جان ندارند.

رابعه راد

 

اشتراک گذاری این مطلب!

صبر زینبی

5ام مرداد, 1394

 

و در این نزدیکی سیدی هست که دلی خون دارد؟
……


با شور تمام لباس هایش را تنش کرد،برایش فالله خیر حافظا خواندم
با هر ذکر یا حسین روی لب هایش می دانستم که آتش می گرفت …

قلبش می سوخت..ذهنش می سوخت…
حالات درونی اش را احساس می کردم
می دانستم که در پشت در صاحب امرمان منتظرش مانده
یا علی بلندی گفت،قدمی برداشت و از مسجد خارج شد..
با رفتنش،نگرانی تمام وجودم را در بر گرفت..
مثل هر روز می دانستم که تا به هدفش برسد، طاقتم تمام می شود و آخر با بچه ها تنها می شوم ..

هر چه هُوَ الَّذِي أَنْزَلَ السَّكِينَةَ فِي قُلُوبِ الْمُؤْمِنِينَ لِيزْدَادُوا إِيمَانًا مَعَ إِيمَانِهِمْ می خواندم،فکر به نبودش،فکر تنهاییم،فکر خانه ی بدون او…

باز ذهنم را مشغول کرده بود.

هدفش شهادت حسینی بود..اما من چی؟…

بدون توجه به من..من که صبر زینبی نداشتم

چادرم را بر سر کردم،سر بر سجده گذاشتم و دعا کردم که مثل عباس بن علی شهید شود..

همانطور که خودش همیشه برایم می گفت… ساعت ها گریه کردم..او را آوردند،همسرم را در دست گرفته و داخل آوردند.

در آغوش گرفتمش و
با خود عهد بستم که نگذارم فردا در قیام شرکت کند…

با اینکه می دانستم هیچ وقت به عهد خود عمل نمی کنم…

انگار چادرم حسینی شده بود و صبرم زینبی.

افسران

 

اشتراک گذاری این مطلب!

به لهجه باران به مادر گل‌ها سلام!(به مناسبت سالروز تخریب بقیع)

2ام مرداد, 1394

امروز بهشت بقیع پشت دیوارهای جهل و جمود و جنون اسیر شده است!

اینجا همان جاییست که باید دلت پروانه وار گرد شمع‌هایی بگردند که مزارشان خاموش و واسطه‌اند بین تو و خدا.

هشتم شوال سال ۱۳۴۴ هجری قمری مصادف است با سالروز یک اتفاق تلخ در تاریخ بشریت، که دل هر انسان آزاده‌ای را به درد می‌آورد، در این روز قبرستان بقیع به عنوان مهم‌ترین قبرستان اسلام به دست وهابیون تخریب شد.

به همین مناسبت یادداشت زیر تقدیم خوانندگان می‌شود:

این جا بهشت بقیع است. خورشید هر صبح از مشرق نگاه چهار امام مظلوم به دل سوخته زئران نوری از امید می‌بخشد. اینجا نزدیک‌ترین پنجره باز رو به خداست. اینجا قطعه از خاک بهشت است. اینجا بهشتی است که باید با پای دل و جان به آن قدم بگذاری، اینجا بهار خواب فرشته هاست؟ اینجا با اشک چشم باید وضوی عشق گرفت، اینجا همان جاییست که باید دلت پروانه وار گرد شمع‌هایی بگردند که مزارشان خاموش و واسطه‌اند بین تو و خدا، اینجا بقیع است دم در درگاه قرب به خداوند، اینجا بهشت بقیع است باید به وقت صبح عاشقی به لهجه آسمان به حضرت باران و آیینه‌ها سلام کنی.

السَّلامُ علیکم یا اهل بیت النبوه!

اما حیف مأموران اجیر شده آل جمود و جهالت معنای دلدادگی را نمی‌فهمند، به لهجه باران نمی‌خندند، شعورشان شعر تو را نمی‌خواند! اما کبوتر که باشی حتی اگر بهشت پشت میله‌های تعصب اسیر باشد باز هم پرواز می‌کنی، بی پروا، پر باز می‌کنی و بر بام خانه خوبی‌ها می‌نشینی. کبوتر که باشی روزی آسمانیت از روی خاک‌های روشن بقیع برداشت می‌کنی، کبوتر که باشی پشت دیوار بقیع با صحن خاکی فرقی برایت ندارد، پشت دیوار بقیع سایه‌ای که سایه بان دلتنگی‌هایت می‌شود غریبی و غربت است صدای بال پرندگانی می‌شنوی که میهمان گندم زار فاطمه‌اند و صدای سوزناک زمزمه‌ها و ناله‌های در گلو خفته: کجاست مهدی فاطمه!؟

پروردگارا ما با یک مشت ابوجهلک در نبود پیامبر تو چه کنیم!؟ خدایا خودت فرمودی بقیه الله خیر لکم! امروز بهشت بقیع پشت دیوارهای جهل و جمود و جنون اسیر شده است! خیر ما را برسان تا گل‌های بهشت بقیع را آبیاری کند! و باز به لهجه باران!

سلام حضرت باران، سلام مادر گل‌ها، سلام تمام حسن! سلام زینت عابدان، سلام خورشید دانش و سلام آینه صدق!

هشتم شوال سالروز تخریب قبور اهل‌بیت علیهم السلام در بقیع تسلیت باد.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ابنا/ به قلم: محسن قائمی نسب
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

اشتراک گذاری این مطلب!

هر کاری کردم، اما. ...

3ام تیر, 1394

نه، نمیخواهم دروغ بگویم؛

نمیخواهم بگویم که هر کاری کردم، اما نشد.

این را در دلم هم نمی گویم.

آخر من همه ی زورم را نزدم.

خودم را به هر آب و آتشی نزدم.

سعی هم نکردم.

ادامه »

برداشتی از دعای افتتاح ...

3ام تیر, 1394

خدای عزیزم

خدای من …..
براستى گذشت تو از گناه،
و پرده پوشیت بر کار زشتم،
و بردباریت در برابر جرم بسیارم،
که گاهی به خـطا و گاهی از روى تعمـد کردم،

مرا به طمـع انداخت تا از تو درخواست کنم
چیزهایى را که مستحق آن نیستم ..

……..
و سبب شد که تو را از روى اطمینـان بخوانم،
و با تو انس بگیرم بدون هر ترس و واهمه ای،
و حاجتم را از تو بخواهم،
در حالیکه در طلبش هم با ناز و عشوه به درگاهت می آیم !

و اگر حاجتم دیـر بر آید،
بواسطه نادانیم بر تو اعتراض میکنم
در حالیکه شاید دیر شدن آن برایم بهتر باشد،
زیرا تنها تو دانـا به سرانجام کارها هستى

و از این رو من ندیدم
مولایِ بزرگوارى، شکیبــاتر از تو بر بنده پست خود ..

……..
خدای من،
تو مرا مى خوانى درحالیکه من از تو روی میگردانم.
تو به من دوستى میکنى در حالیکه من با تو دشمنى میکنم.
تو به من محبت میکنى و من نمی پذیرم،
گـویا مـن منتى بر تــو دارم !
و بـــاز …
این احوال تو را از مهر و احسانت بر من باز نمیدارد .

……..
پس خدای مهـربان من،
بر این بنده نـادانت رحـم کن و احسان زیادت را بر او ببخش،
که براستى تو بـخـشـنـده و بــزرگــوارى …


http://sarajar.blogfa.com/

اشتراک گذاری این مطلب!

برای تو می‌نویسم...

1ام تیر, 1394

 

برای تو می‌نویسم، برای تو که حاضر نیستی در این گرمای داغ و طاقت فرسای تابستان، چادرت را در ازای لذت خنک شدن معامله کنی و کنار بگذاری.

برای تو می‌نویسم، برای تو که حاضر نیستی چادرت را با لذت ظاهریِ خوش تیپ شدن، با لذت دیده شدن و با لذت پوشیدن لباس‌های تنگ و کوتاه و رنگارنگ عوض کنی.

برای تو می‌نویسم، برای تو که دشواری‌های پوشیدن چادر را در مدرسه، دانشگاه، محل کار، کوچه و خیابان تحمل می‌کنی اما آن را کنار نمی‌گذاری.

برای تو می‌نویسم، برای تو که چادرت را به شایستگی در تن خود حفظ می‌کنی و حرمت چادر را در جامعه با شلخته پوشیدن و رها کردن آن نمی‌شکنی.

برای تو می‌نویسم، برای تو که از عمق جان باور داری که شهدا سرخی خونشان را به سیاهی چادر تو امانت داده اند و تو باید امانتدار خوبی باشی.

برای تو می‌نویسم، برای تو که وقتی پیش از یک خانم بدحجاب وارد فروشگاه می‌شوی، فروشنده حق تو را فراموش می‌کند و به کار آن خانم بدحجاب سریعتر رسیدگی می‌کند؛ ولی این بی عدالتی‌ها نه تنها تو را سست نمی‌کند، بلکه اراده ات را قوی تر می‌کند.

برای تو می‌نویسم، برای تو که هنگام ورود به دانشگاه چادرت را درون کیفت نمی‌گذاری بلکه آن را با افتخار بر سَرَت حفظ می‌کنی و مایه ی مباهات خود می‌دانی.

ادامه »

دلنوشته غم آشنا

1ام خرداد, 1394

 

ساعت ها و روزها و ماه ها همچنان بدون کوچکترین وقفه ای می گذرد،زمان همچون رود در گذر است و با ارزش ترین سرمایه ما یعنی نعمت “عمر” در حال کاستن و افول.حکایت همان پیرمرد یخ فروش را تداعی می کند که اندکی خوابید و چون برخاست ،سرمایه خویش از کف داده بود و اندوه و حسرت چاره ساز نبود.

امید است این غفلت ها به بیداری تبدیل شوند و زرق و برقهای دنیوی،ما را چنان شیفته خود نکند که چونان پیرمرد یخ فروش، پس از خوابی عمیق ، آنگاه برخیزیم که عمر عزیز از کف داده باشیم.

اکنون نیز که لحظات طلایی ماه رجب گذشته است و ایام پربرکت شعبان و اعیاد مبارک شعبانیه از راه رسیده است،حواسمان باشد که بارش رحمت های بی دریغ الهی را در این ایام و ماه های ارزشمند از دست ندهیم و ظرف وجودمان را فراتر از همیشه آماده دریافت عنایات الهی کنیم.

دل ها را آماده کنیم تا در روز میلاد بزرگ ترین منجی بشر _ حضرت صاحب العصر و الزمان – تعجیل در ظهورش را از درگاه منان الهی بخواهیم تا ظهور حیات بخش او،التیامی باشد بر دل های دردمند شیعیان منتظر مظلومی که جای جای دنیا از ظلم و تزویر و استبداد گردنکشان زمانه به ستوه آمده اند.
مخلصانه و عاشقانه و عاجزانه نجوا کنیم:یا بن الحسن….!

گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم
چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی

در این هیاهوهای ظالمانه و مستکبرانه و اکنون که هر نقطه از خاک زمین با خون دوستداران علی رنگین شده است و نیاز به وجود نازنیت بیشتر از هر زمانی احساس می شود،بیا و مرهم دلهای خسته عاشقانت باش؛همانهایی که جور یزیدی صفتان کنونی،آنها را به ستوه آورده است و اگر نبود امید روشن به ظهور روشنی بخشت، میل به زندگی هر آینه از درون آنها رخت بربسته بود.و اگر بارقه ای از امید در دل های ماست همان امید به وصال توست که روزی از راه برسی و نظم حقیقی را دنیا حاکم کنی…

یا صاحب الزمان….
اندوه به خون غلتیدن کودکان بی گناه یمن ،قلبمان را به درد آورده است…

تو نیستی تا خونخواران را همچون حیدر کرّار ،از صحنه روزگار محو کنی و ما با بیچارگی فقط کارمان تماشای این همه جور و ستم شده است و از دستمان کاری بر نمی آید…

اکنون که سعودی های یزیدی صفت ،تاریخ را تکرار کرده اند و وقاحت و بی شرمی را کاملا تعریف کرده اند،مردانه قول می دهیم که گر بیایی در رکاب مقتدرانه ات عاشوراییان مخلصی باشیم…

 

السلام علیک یا صاحب الزمان…
یا حجه الله فی ارضه…
یا بن الحسن العسکری…
عجَّل الله فرجَک….

رقیه رحیمی طلبه دانش آموخته


 

 

اشتراک گذاری این مطلب!

دلم هوای تو کرده بگو چه چاره کنم؟

23ام فروردین, 1394

 روزگاریست که با گریه تبسّم کردم

غرق دنیا شده ام ، تا که تورا گم کردم

 

چند باری به تو نزدیک شدم اما بعد

باز با دل هوس خوشه ی گندم کردم

 

اکثرا مردم اینجا پر کذبند و دروغ

رنگ آنها نشوم پشت به مردم کردم

 

آخرین ذریّه ی عشق پی دیدنتان

نذر در مرقد ذرّیه ی هشتم کردم


از تو پنهان نشود چون ز خدا پنهان نیست

بی قرارم ، هوس یک سفر قم کردم

 

 

اشتراک گذاری این مطلب!

او خواهد آمد!

27ام آذر, 1393

خدایا

این روزها هرجا که می روم و به هرکس که می رسم آشکارا و نهان و با زبان بی

زبانی خبر از رسیدن امر الهی می دهد.

امری که اولیاء خدا منتظرش بودند و آن …..

اللهم عجل لولیک الفرج

می گویند تمامی علائم غیر حتمی ظهورش محقق شده و بعضی از علائم

حتمی ظهور…

هر کس چیزی می گوید یکی تایید می کند و دیگری با احتیاط

اشاره ای  می کند و می گذرد.

در این دنیای بدون امیدِ پر از ظلم و فساد اگر دل نسپارم به حرفهای پرامید پس چه

کنم؟!

واگر دل بسپارم به بشارت ها چه کنم؟!

چه کنم که میان حرف و عملم فرسنگ ها فاصله است ولی خدایا میان دلم و آرزوی

آمدن او فاصله ای نیست.

آماده نیستم،آماده نیستیم پس نمی آید این را از زبان خیلی ها شنیده ام.

یعنی من مانع ظهورش شده ام!!! یعنی ما مانع ظهورش شده ایم!!!

اگر خسته ام از این همه ظلم و نفاق باید آماده شوم ، باید آماده شویم.

چیزی که من متوجه شده ام این است :تمام علائم ظهورش پیداست غیر از آمادگی مردم

یا علی ، پس بلند شویم

پیداست علائم ظهورش اما

وقتی که تو آماده شوی می آید


روزی تو خواهی آمد
روزی تو خواهی آمد از کوچه های باران
تا از دلم بشویی غمهای روزگاران
تو روح سبز گلزار گل شاداب بی خار
مرا از پا فکنده شکستنهای بسیار
تو یاس نو دمیده من گلبرگ تکیده
روزی آیی کنارم که عشق از دل رمیده
ترا نادیدن ما غم نباشد کـه در خیلت به از ما کم نباشد
من از دست تو در عالم نهم روی ،ولیکن چون تو در عالم نباشد
روزی تو خواهی آمد از کوی مهربانی
اما زمن نبینی دیگر به جا نشانی

دانلود آهنگ زیبا روزی تو خواهی آمد با صدای دکتر محمد اصفهانی

منبع :بانوی ایرانی

اشتراک گذاری این مطلب!

زینب و غم جدایی

16ام آذر, 1393

هوالشهید

تیک، تیک ، تیک …

چه با شتاب،این همه عجله …؟

دقایقی که پشت سرهم و پر شتاب در گذرند ، لحظاتی را تداعی می کنند،

که آن بانوی جلیله ، وبا شکوه به زمان التماس می کرد.

مکن ای صبح طلوع    مکن ای صبح طلوع

امشبو دلم خوشهِ داداشمو سیر می بینم

لحظه ها چه پرشتابهِ     مکن ای صبح طلوع

آه که سالیان درازیست که لحظات چون برق می گذرد و هنوز یاد آن لحظات اندوه ناک و جانکاه سینه ها را می فشرد.

اربعین جدایی عمه ی سادات از دلبر دلها نزدیک است،

چه سخت است خاطرات عزیزی که دوستش داری و هرروز و هر لحظه،

تشنگی

شیر خوار

گوش واره

آب

آتش

…..

نفسم به شماره افتاده ونگاهم خسته ،

ودل پرالتهابم بی رمق

توان این که قلمم را بر روی صفحه بکشم ندارم

دوست دارم آنقدر فریاد بکشم

که این دل گر گرفته را خاموش کند

یا حســــــــــــــین علیه السلام

رقیه رحیمی طلبه سطح 3

اشتراک گذاری این مطلب!

بلوتوثتِ رو روشن کن ...

12ام آذر, 1393

یابن الحسن یک لحظه حتی چشم از من برنداری!

23ام آبان, 1393

یک لحظه حتی چشم از من برنداری

من با نگاهت زنده ام باور نداری؟!

باور نداری پلکی از من چشم بردار

آن وقت می بینی مرا دیگر نداری

این غم که لبخند تو را با خود ندارم

سخت است آری سخت تر از هر نداری

پروانه ات بودم ولی از من پس از این

چیزی بجز یک مشت خاکستر نداری

با هر قدم پا می گذاری بر دل من

قربان لطفت! پای خود را برنداری


(سید محمد جواد شرافت)


اشتراک گذاری این مطلب!

در آرزوی تو به قصد كوی تو- خانم ها بخوانند!

11ام شهریور, 1393

ماجرای گرایش دوباره ی من به سمت خدا از حدود دو سال پیش شروع شد وقتی با همه وجود احساس كردم دلم گمشده ای داره كه بدون او نمی تونه آروم بگیره. شروع کردم به مطالعه درمورد خیلی چیزها. خیلی راهها که بشه با بودنش توی زندگیم کمی آرامش داشته باشم و هیچکدوم اقناعم نکرد.

روزهای بدی بود.خیلی بد و هر روز حالم بدتر می شد تا اینكه یك روز تصمیم گرفتم به یك جای دور برم جایی كه در آن احساس آرامش كنم حتی به فرار از خونه هم فكر كردم و همین طور كه ذهنم گزینه های مختلفی رو به عنوان مقصد جستجو میكرد بی اختیار، ناخودآگاه تصویر کعبه اومد جلوی چشمم و شدم پراز آرامش. حس کردم بهترین مکان برای آرامش کعبه ست.

حالم خیلی خرابتر شد. من کجا کعبه کجا؟ باور و اعتقادات من کجا و آرامش پیدا کردن توی کعبه کجا؟

برام عجیب بود. درست یا غلط دو ركعت نماز خوندم و شاید این قدم اول من بود به سمت گمشده ام…

بعد از اون روز گاهی نماز می خوندم؛ وقتهایی كه حوصله داشتم یا مضطرب بودم. بعد آروم آروم نمازهام درست تر و منظم تر شد در کنارش به کمک یه دوست مطالعه در این زمینه رو شروع کردم .خاله و شوهرخاله ام هم کتابهای خیلی مفیدی بهم دادن و کم کم ذهنیتم در مورد خدا شکل گرفت و یواش یواش با دینم آشتی کردم و پذیرفتمش. خدایی که توی دعای ابوحمزه ثمالی توصیف شده … خدایی که من دارم خدای مهربونی كه خیلی هم من رو دوست داره.

كمی بعد پدر و مادر رفتن مشهد. بهشون گفتم برام چادرنماز بخرن. و البته که تعجب کردن حسابی. از روزی که چادرنماز سوغات مشهد به دستم رسید و مادر برام دوخت نمازم رو به صورت ثابت خوندم. البته بی اغراق هر وعده نماز رو با علاقه خوندم. از دو سه هفته قبل از شروع ماه رمضان سال 92 دوستی وارد زندگیم شد و همه عقایدم رو یواش یواش محکم تر کرد. بهش شکل بهتری داد. بدون اینکه بدونه اعتقادات من تازه داره شکل میگیره و به اصطلاح خودم تازه مسلمون هستم.

از روزی که برگشتم تغییراتی که سابقا درون خودم بود رو به بیرون هم منتقل کردم و تغییرات زیادی توی زندگیم دادم. بی رودربایستی خیلی از دوستان رو حذف کردم حتی از صفحه فیس بوکم. روابطم رو شفاف کردم. سعی کردم حجابم اینقدر باز نباشه البته چادری نشدم و تصمیم هم نداشتم كه هرگز چادری بشم…

در کل خیال نکنید شدم یه مسلمون دو آتشه. نه…

اما بهترین قسمت این تغییرات و بهترین لحظه ها برام وقتی بود و هست که دعاهای مختلف رو میخونم. مناجات های زیبائی که روح آدم رو مشتاق تر از قبل میکنه برای بیشتر راز و نیاز و مناجات کردن. شب های بیخوابی که سابقا به فکر و خیال و اضطراب و گریه میگذشت دیگه با دعا و مناجات و مطالعه سپری می شد

كمی در مورد خانواده ام بگم. خانواده من یعنی پدر و مادرم هردو مذهبی هستند. پدرم سالهاست نمازشبش ترک نمیشه و مادرم هم به معنای کلمه نور ایمان توی صورتشون میدرخشه ولی هیچوقت نتونستن من رو قانع کنند که سعی کنم در مسیری که اونها قدم گذاشتن وارد بشم.و وقتی دیدن که با اینکه نمازخون نیستم حواسم به عزت نفسم هست و هرگز پا درمسیر گناه نمیذارم سعی کردند کمتر فشار بیارن هرچند با محبت و نصیحت خیلی سعی میکردن من رو به راه بیارن.

بعد از اینکه نمازخون شدم هنوز حجابم کامل نبود. سعی میکردم موهام رو بپوشونم یا آرایش نکنم (با اینکه قبل از نمازخون شدنم هم زیاد آرایش نمیکردم چون درنهایت خط قرمزهایی برای خودم داشتم)ولی خب مانتوهام کوتاه بودن و هرکاری میکردم میدیدم اونطوری که باید حجابم درست نیست.چندمدل مانتو طراحی کردم و با کمک مادرم که متوجه بود روحم درحال تغییره و خیلی خوشحال بود دوختم و اونها رو میپوشیدم ولی چادری نشدم چون چادر برام حرمت داشت و نمیخواستم یکی دوماه بپوشم و بعد بذارم کنار.

اشتراک گذاری این مطلب!

صفحات: 1· 2

امروز غزه مصداق کل یوم عاشورا وکل ارض کربلاست.

11ام مرداد, 1393

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ

« وَسَيعْلَمُ الَّذِينَ ظَلَمُوا أَي مُنْقَلَبٍ ينْقَلِبُونَ »(الشعراء/227)

آنها که ستم کردند به زودي مي‌دانند که بازگشتشان به کجاست!



در پس کوچه های غربت هنوز به گوش شکایت می رسد،

صدای کسی - «هل من ناصر ینصرنی؟»-

انگار آواز بی کسی حسین علیه السلام عالم گیر است.

و داغ دخترکهای تشنه، ناله ی دلگیر شب های مردمیست که هنوز نخفته اند … .

صدای دخترکان مضطربی که پدر، مادر ، برادر شش ماهه و …

همه  و همه کسانش را  گُرگان خوناشام دریده اند ،

هنوز بغض  گلوگیر انسانیت است.

انگار بوی خون به ناحق ریخته ی بر تارک زمین و زمان نوزادان و کودکان  بی گناه  و بی دفاع  مظلوم غزه  که در جهان پیچیده است،

درندگان دیو صفت حربی را بیشتر را به سوی قتلگاه می کشاند!


صدای دلهره ازنفس های زمان شنیده می شود.

کاش خورشید بمیرد و زمان بایستد،

آخر کودکان خسته اند و بی رمق،

آنقدرخسته و دل ریش

که  دل ریش تر از ریش

و نگاه های پژمرده و افسرده شان،

که یاد آور غروبی سرخ فام است هنوز  نگران و پریشان است،

پریشان خواب های آشفته ای که خفته گان سران کشور های اسلامی و اعراب

آن را برایشان تعبییر نموده اند.

آخر مدتی است که نخفته اند و چشمان بیدارشان شاهد خفتن انسانیت است.

و این قصه تلخی است که بی تاب نموده است  دلم را !

و این درد  پر از غصه و محنت

پر از ظلم و هیاهو ، که آزرده نموده است


جهان را ، دلم را

 

انگار صدای غربت مظلومان باید در گوش چاه زمزمه شود ،

آخر گوش شنوایی در این عالم نیست !!

این روزها ، روزهای کودک کشی است …

اینها دست شمر و یزید را از پشت بسته اند ..

دجال و سفیانی اند

اینها


خدایا  ! از ظلم این ظالمان سفاک به تو پناه می بریم…

این روز ها برمردم غزه چه سخت و سنگین می گذرد…

بغض گلوگیر مظلومان چه جانکاه است…

چه غم انگیز است

وقتی که خون به ناحق ریخته ی شش ماهه ای معصوم و مظلوم را می بینی،

وآنگاه می شنوی که سگی هار آن را حق دفاع از فرزند نامشروع خویش می داند

خدایا! چقدر ملال آور است قصه این ظلمت کده انسانها …

چه غمناک است…

پروردگارا!

خداوندا!

ای پناه بی پناهان!

و دادرس ستمدیدگان…

این قصه های تلخ را با ظهور منجی مان پایان ده…

همگی دست به دعا برداریم و برای پیروزی مردم بی دفاع و مظلوم غزه  و سرنگونی رژیم سفاک و جعلی اسرایئل این مولود نامشروع و به ثمر رسیدن خون شهدای فلسطین از خدا بخواهیم.

*امَن یُجیبُ المُضطَر اذا دَعاهُ*سوره نمل،آیه62

ای کسی که دعای مضطر را اجابت می کند وگرفتاری را برطرف می کند.

اللهم عجل لولیک الفرج

اللهم عجل لولیک الفرج

اللهم عجل لولیک الفرج

اشتراک گذاری این مطلب!

دلنوشته: رمضان فصل بارش هاي بي دريغ رحمت الهي

5ام مرداد, 1393

وقتي باران تندي مي بارد، ظرف هاي زيادي زير بارش باران قرار مي گيرند؛

اما آنکه ظرف بزرگتري مي آورد،  بهره بيشتري از آب شفابخش باران مي گيرد.

چقدر خوب است ظرف وجودمان را بزرگ کنيم تا هر چه بيشتر بهره گيريم و چه خوب مي شود اگر آن ظرف بزرگ تر.

راستي! براي رمضان امسال، براي اين بارش هاي بي دريغ رحمت الهي، ظرف وجودمان را بزرگتر آورديم؟

يا خداي نخواسته ظرفي کوچک تر از هر سال يا شايد هم، هم اندازه با هر سال، بدون هيچ تغيير و تحولي.

قشنگ ترين نکته اين صحنه، آن است که ما همه ظرف هايي هستيم که خداوند ما را در برابر اين بارش قرار داده و حتي آن کس هم که توجهي به رمضان ندارد ناخودآگاه از اين رحمت سود مي جويد و تنها فرقش در مقدار اين رحمت است، چون خودش ظرفيتي کوچک دارد.

خلاصه…
خوشا به حال آنها که امسال با روحي عظيم تر و ظرفيتي بيشتر، وجود خود را سرشار از باران رحمت الهي نمودند. خوشا به حال آنها که قدر را قدر دانستند و مشتاقانه، اشک وصال را در لابه لاي «بک يا الله» ريختند. خوشا به حال آنها که ناله هاي شيدايي را با «الهي بعلي» سر دادند و با خود عهد بستند که از اين پس علي وار زندگي کنند و از «الهي بالحسين» خواستند که حسين وار بميرند.
راستي که اين لذت هاي ماندگار شبهاي عبادت قدر را با هيچ لذتي نمي توان جايگزين کرد. فقط آنچه که مهم است حفظ اين حالت هاي روحي است که در سختي اش، نياز به توسل هويدا است. اما فکر نکنيم که اين حالت ها فقط براي يک عده خاص پيش مي آيند، فقط براي بعضي ممکن است بيشتر از بقيه باشد.

يادم آمد چند روز پيش از خانمي که از وضع ظاهري اش فکر نمي کردم اصلاً اهل نماز و روزه باشد شنيدم که مي گفت:

راستي آدم وقتي روزه است يه حال ديگه داره!

طلبه دانش آموخته رقیه رحیمی

اشتراک گذاری این مطلب!

دلتنگی هایم با حضرت روح الله

12ام خرداد, 1393

این روزها اتفاقاتی می افتد که دلم را به درد آورده است.

برایت دلتنگ تر از همیشه شده ام.

در این روزها، اندوه جدایی ما از تو بر دلم سنگینی می کند؛

دوست دارم مثل بچه های غمگینی که دلتنگی شان را با قلم و کاغذ تقسیم می کنند برایت نامه ای بنویسم و یکایک این غم های گران را برایت بشمارم.

می خواهم بگویم امام عزیز!

گرچه امروز تیرهای بد طینتان بزرگ و کوچک،آرمان و اندیشه های تو را نشانه گرفته اند و دانسته یا ندانسته تیشه به دست گرفته اند تا ریشه های درخت تنومند استقلال و آزادی واقعی ما را از بن برکنند اما هنوز چشم های بصیر بسیاری هستند که با “دلواپسی” و “نگرانی” آینده میهن و آرمان های انقلابی و اسلامیمان را رصد می کنند.

گرچه امروز حتی می خواهند هویت واقعی ایرانی ما را را بفراموشانند و چیزی غیر از آن را با مایه ای از غربزدگی و جاهلیت مدرن به ما تحمیل کنند،ولی باید بگویم ما سربازان کوچکت با سعه صدر و صبری که یادآور صبر مولایمان علی خواهد بود پشت سر ولایت با صلابت تمام ایستاده ایم و هرگز اجازه نخواهیم داد که حریصانی که لقمه های حرام شکمشان را انباشته است رویاهای خود را به واقعیت تبدیل کنند.

طمّاعانی که حتی چشم به سرمایه های فرهنگی و معنوی این ملت اندوخته اند تا از حراج آنها در بازار بی هویتی غرب برای خود نام و جاه و جلالی کسب کنند و خود را در چشم اربابان خود بزرگ کنند باید بدانند که ایرانی خونش با اسلام آمیخته است و با ولایت زنده است.

ایرانی همچنان ایرانی و مسلمان خواهد ماند و هرگز برای پر کردن جیب سرمایه داران و تسلی خاطر مغرضانی که اندیشه جاه و مقام آنان را کور کرده است،خود را اسیر طوفان سهمگین تبلیغات و اندیشه های غربگرایان نخواهد کرد.

 

نوشته : رقیه رحیمی(طلبه دانش آموخته)

اشتراک گذاری این مطلب!

ندبه خوانیم تو را هر سحر آدینه

23ام فروردین, 1393

ندبه خوانیم تو را هر سحر آدینه


بهار آمد و دلهای ما در همجواری، دگرگونی طبیعت و شادمانه های عید، رنگ نو گرفت.

و ای کاش این نوشدن در امتداد نورانیت واقعی باشد که تنها در سایه محبت و ولایت اهل بیت عصمت و طهارت(ع) …


 


 

بهار آمد و دلهای ما در همجواری، دگرگونی طبیعت و شادمانه های عید، رنگ نو گرفت. و ای کاش این نوشدن در امتداد نورانیت واقعی باشد که تنها در سایه محبت و ولایت اهل بیت عصمت و طهارت(ع) و نور منیر و سراج مستنیر مولانا المهدی(عج) شکل می گیرد و نضج می یابد.

به گزارش خبرگزاری حوزه/ بهار آمد و دلهای ما در همجواری دگرگونی طبیعت و شادمانه های عید، رنگ نو گرفت.

این اولین دلگویه سال جدید است؛ سالی که بر تارکش نام «فرهنگ» نقش بسته و امید ان می رود تا با استعانت همه آحاد ملت رشید ایران بتوانیم قطره ای و گامی و لمحه ای و لحظه ای، به سوی فرهنگ مهدوی حرکت کنیم و رنگ عشق پذیریم و بوی یار گیریم.

امسال سال فرهنگ است که به عزمی جزم نیازمند و به اعتقادی حقیقی محتاج است.

اعتقاد به اینکه می توان با ریسمان محکم فرهنگ دینی و مهدوی، از سنگلاخ زندگی در عصر آخر گذشت و در ساحل امن یار، مأوی گزید.

باری؛ بهار آمد و دلهای ما در همجواری دگرگونی طبیعت و شادمانه های عید، رنگ نو گرفت. و ای کاش این نوشدن در امتداد نورانیت واقعی باشد که تنها در سایه محبت و ولایت اهل بیت عصمت و طهارت(ع) و نور منیر و سراج مستنیر مولانا المهدی(عج) شکل می گیرد و نضج می یابد.

در این نوبه از دلگویه های مان دو حدیث از بیان و کلام ناب و تابناک حضرت صادق آل محمد(ع) در ذکر یاد و ایمان مهدوی برمی خوانیم تا چراغ راهمان باشد و سپس به ترنم نجوای دلهایمان در فراق یار گوش جان می سپاریم.

دستاویز مومن در عصر غیبت؛ تقوا و دین

قال الصادق (ع):

إنَّ لِصاحِبِ هذَا الأمرِ غَيبَتاً ، فَليَتَّقِ اللهَ عَبدٌ وَ ليَتَمَسَّك بِدينِهِ .

همانا صاحب اين امر را غيبتي باشد . از اين رو بنده بايد از خداي پروا پيشه كند و به دين خويش تمسك جويد .

(الكافي1/335)

انکار مهدی(عج)، انکار محمد(ع) است

و مَن أقَرَّ بِالأئِمَّهِ مِن آبائي وَ وُلدي وَ جَحَدَ المَهديَّ مِن وُلدي ، كانَ كَمَن أقَرَّ بِجَميعِ الأنبياءِ وَ جَحَدَ مُحَمَّداً صلي الله عليه و آله و سلم .

هر كه به امامان از نياكان و فرزندانم معتقد باشد و مهدي از فرزندانم را نكار كند ، همانند كسي است كه به همگي پيامبران معتقد باشد و محمد صلي الله عليه و آله و سلم را انكار كند .

(كمال الدين 2/411 و 338)

ندبه خوانیم تو را هر سحر آدینه

تو کدام آینه ای ؟ صل علی آیینه

تو کدام آینه ای ، ای شرف الشمس غریب

که زد از دوری دیدار تو چشمم پینه

از همه آینه ها زلف رها کرده تری

می زنند آینه ها سنگ تو را بر سینه

یکسال دیگر هم بدون تو گذشت و من و شعر و تقویم در عبور فصلهای زمینی، تنها هوهوی تکراری بادها را شنیدیم و به اجساد نیمه‌جان برگها چشم دوختیم. مادر چهار فصل سبز و زرد و نارنجی و سپید فهمیدیم که هیچ رنگی مثل آبی، بوی آرامش نمی‌دهد و هیچ کرانه بی‌کرانه‌ای وسعت دریا را ندارد و تو آرامشی در دل داشتی و دریایی در نگاه… این روزها حرکت عقربه‌های ساعت نیز معنی دیگری دارد و من می‌دانم که تا آن سپیده موعود، باید به همین عقربه‌ها خیره بمانم و لبهای پُر‌زمزمه‌ام را با نام آسمانی‌ات معطر کنم. گفته‌ای که در ضمیر تو هیاهو نیست و مرا با همین کلام کوتاه به دردی عمیق و درون‌سوز مبتلا کرده‌ای، راستی تا کی باید درد خاموشی را تحمل کنم؟

نمی‌دانم نسیم صبحگاهی در گوش ریحانه‌های باغچه چه گفته است که آنها نیز چون من چشم به آسمان دوخته‌اند، بی‌قراری‌شان  را بارها دیده‌ام، ‌اما افسوس که زبان آنها را نمی‌دانم!

شکفتن شکوفه‌های بهاری، حرارت کوچه‌ها‌ی تابستان، لحظه‌های رویا‌گونه پاییز و ابر‌های پُر‌برف زمستان با من از «تو» می‌گویند!

من و شعر و تقویم تو را حتی در خوشه‌های انگور نیز دیده‌ایم و بوی وصل تو را در هیئت فرشتگان شنیده‌ایم، پیشانی مست دشت، از فوج‌فوج پرنده عاشق سخن می‌گوید که از زیارت چشم تو باز می‌گردند و در نهانخانه یادت، آرام می‌گیرند. اگر کوه بودم شاید فقط یک روز دوری از تو را تاب می‌آورم و می‌بینی که کوه نی‌ام! اما خصلت کوه را می‌دانم…

هر صبح رایحه‌ات را با مشام جان می‌شنوم و در این رایحه، چیزی مرا بیش از پیش به سمت خود می‌خواند و زنبیل عاطفه‌ام‌ را سرشار از تو می‌سازد، به راستی تو ریشه در عشق داری و ما ـ ساکنان سیاره سرگردانی ـ همه آرزومان این است که ریشه‌های خود را پاس داریم. یک سال دیگر هم گذشت! با تمام خوبیهایش، بدیهایش، کاستیهایش و من مثل چشمی کنجکاو و بهت‌زده تو را در تمام ترانه‌هایم، عاشقانه جستجو کردم. گاه ورق‌پاره‌هایی را که در بایگانی دلم بود، پیش روی دیده گشودم تا شاید لبخندی، ردّ پایی و یا نشانه‌ای از تو لابه‌لای آن حروف سربی پوسیده پیدا کنم اما نبود!

حتی سیاه‌مشق‌هایم به جستجوی تو بودند ای سپید‌تر از پیشانی سپیده! و تو با کوله‌بار تنهایی‌ات، به دورهای دور رفته‌ای، گفته بودی که حضورت در زمین، مثل تولد جوانه در خاک اتفاق خواهد افتاد و من در پاییز تقویم، در زیر برگهای خشک و روی هم تلمبار شده، بارها تو را مثل اتفاق سبزی زیر آن‌همه برگ، التماس کردم اما نبودی! و بدون تو یعنی غربت! و غربت دست کلمات را می‌بندد…

بارها در بزرگراه خاطرات قدم زده‌ام و گمنام‌تر از سایه درختان آن حوالی، نام تو را کاویده‌ام! بارها در نقطه‌چینهای شعر شاعر کوچه‌های شهر، یعنی نسیم به دنبال واژه‌ای آشنا بوده‌ام، واژه‌ای که لااقل به مرز متبرک افاضه‌های آبی‌ات نزدیک باشد.

آی… شولای صبح به تن! بتاب… و فصل سرد زمینی‌ام را با عطر نفست شکوفا کن!

می‌دانی اگر نباشی من و شعر پژمرده‌ایم و هیچ روزی در تقویم روشن نیست!

اگر نباشی! غم همه‌جا را قاب می‌گیرد و در دل این قاب، تصویری جز افول آرزوهای انسانهای عصر تصویر نیست!

یک سال دیگر بی‌ترانه حضورت گذشت!

و هر‌کس به زبانی تو را آرزو کرد و چیزی گفت! من و شعر همه آنها را در حاشیه تقویم نوشته‌ایم!

یک سر سوزن به تو نزدیک شده‌ام…

به اندازه یک آه سرد، یا به اندازه نفسی گرم! راستی از کدام مسیر می‌آیی؟ از کدام جاده؟ می‌دانم! این مسیرها ما را اسیر کرده‌اند! پیر کرده‌اند!

نمی‌خواهم سر درد دل را با تو باز کنم، با تو باید حرفهایی از جنس عشق و انتظار گفت و غمهای زمین را به زمینیان واگذار کرد. راستش حقارت بعضی حرفها به حقارت گوینده و شنونده باز می‌گردد و در تکلم ما خبری از این حقارت نیست، اگر هم باشد از سوی من است! چرا‌که بزرگی نام تو را فرهیختگان زمین می‌دانند و هر که از تو بنویسد یا با تو سخن بگوید خود را به دریا متصل کرده است، هر‌چند قطره‌ای ناچیز باشد…

و من و شعر آن قطره ناچیزیم که وصل دریا را می‌طلبیم و با واژه‌های کم‌بضاعت خود به پیشواز فصلی روشن می‌آییم، امید که از ما بپذیری…

لوح محفوظ خدا! آینگی کن یک صبح

که جهان پر شده از آتش و کفر و کینه

در همه آینه ها نام تو را کاشته ایم

ندبه خوانیم تو را هر سحر آدینه

*اشعار: علیرضا قزوه، حمید هنرجو

اشتراک گذاری این مطلب!

يَا أَنِيسَ مَنْ لا أَنِيسَ لَهُ

3ام بهمن, 1392

 
يَا حَبِيبَ مَنْ لا حَبِيبَ لَهُ يَا طَبِيبَ مَنْ لا طَبِيبَ لَهُ يَا مُجِيبَ مَنْ لا مُجِيبَ لَهُ

 يَا شَفِيقَ مَنْ لا شَفِيقَ لَهُ يَا رَفِيقَ مَنْ لا رَفِيقَ لَهُ يَا مُغِيثَ مَنْ لا مُغِيثَ لَهُ

 يَا دَلِيلَ مَنْ لا دَلِيلَ لَهُ يَا أَنِيسَ مَنْ لا أَنِيسَ لَهُ يَا رَاحِمَ مَنْ لا رَاحِمَ لَهُ

 يَا صَاحِبَ مَنْ لا صَاحِبَ لَهُ (فراز 59 دعای جوشن کبیر)

 
اى دوست آنکس که دوستى ندارد

اى طبیب آن کس که طبیبى ندارد

اى پاسخ ده آن کس که پاسخ ده ندارد

اى یار دلسوز آن کس که دلسوزى ندارد

اى رفیق آن کس که رفیق ندارد

اى فریادرس آن کس که فریادرسى ندارد

اى راهنماى آنکه راهنمایى ندارد

اى مونس آنکس که مونسى ندارد

اى ترحم کننده آن کس که ترحم کننده

اى ندارد اى همدم آن کس که همدمى ندار.

 

 

 جناب صدرالمتألهین شیرازی معروف به ملا صدرا می‏فرماید:

  خدا بی نهایت است و لامکان وبی زمان
اما بقدر فهم تو کوچک می شود
و بقدر نیاز تو فرود می آید
و بقدر آرزوی تو گسترده می شود
و بقدر ایمان تو کارگشا میشود
و به قدر نخ  پیرزنان دوزنده باریک می شود
و به قدر دل امیدواران گرم می شود

یتیمان را پدر می شود و مادر
بی برادران را برادر می شود
بی همسرماندگان را همسر میشود
عقیمان را فرزند میشود
ناامیدان را امید می شود
گمگشتگان را راه میشود
در تاریکی ماندگان را نور میشود
رزمندگان را شمشیر می شود
پیران را عصا می شود
و محتاجان به عشق را عشق می شود

خداوند همه چیز می شود همه کس را
به شرط اعتقاد
به شرط پاکی دل
به شرط طهارت روح
به شرط پرهیز از معامله با ابلیس

بشویید قلب هایتان را از هر احساس ناروا
و مغز هایتان را از هر اندیشه خلاف
و زبان هایتان را از هر گفتار ِناپاک
و دست هایتان را از هر آلودگی در بازار

و بپرهیزید
از ناجوانمردیهــا
ناراستی ها
نامردمی ها!

 

 

چنین کنید تا ببینید که خداوند
چگونه بر سر سفره ی شما
با کاسه یی خوراک و تکه ای نان می نشیند
و بر بند تاب، با کودکانتان تاب میخورد
و در دکان شما کفه های ترازویتان را میزان میکند
و در کوچه های خلوت شب با شما آواز میخواند

مگر از زندگی چه میخواهید

 که در خدایی خدا یافت نمیشود؟
که به شیطان پناه میبرید؟

 که در عشق یافت نمیشود
که به نفرت پناه میبرید؟

 که در حقیقت یافت نمیشود
که به دروغ پناه میبرید؟

 که در سلامت یافت نمیشود
که به خلاف پناه میبرید؟

 و مگر حکمت زیستن را از یاد برده اید
که انسانیت را پاس نمی دارید ؟!
   

 
غم دل با كه بگويم كه مرا ياري نيست

جز تو اي روح روان هيچ مددكاري نيست

غم عشق تو به جان است و نگويم به كسي

كه در اين باديه غمزه غمخواري نيست

 راز دل را نتوانم به كسي بگشايم

كه در اين دير مغان راز نگهداري نيست

 درد من عشق تو و بستر من بستر مرگ

جز توام هيچ طبيبي و پرستاري نيست

 لطف كن لطف و گذر كن به سر بالينم

كه به بيماري من جان تو؛ بيماري نيست

 قلم سرخ كشم بر ورق دفتر خويش

همان كه در عشق من و حسن تو گفتاري نيست

 غم دل با كه بگويم كه مرا ياري نيست (امام خمینی)

اشتراک گذاری این مطلب!

زمستان هم دلتنگ شماست!

28ام دی, 1392



بهار نزدیک است ای بهار جانها

زمستان در حال گذر است و بهار طبیعت در راه

و هنوز جانها ی یخ بسته دلمان در انتظار آفتابت

 

غروب جمعه ها که می گذرد

فرصت دیدارمان صفر می شود

به گمانم آنقدر زیر صفر که فقط …

000

پروردگارا

یا عظیم الرجاء

ای آنکه همیشه رحمتت جاریست

دل را به امید مهربانیت خوش کرده ایم

«يا أَيهَا الْعَزِيزُ مَسَّنَا وَأَهْلَنَا الضُّرُّ وَجِئْنَا بِبِضَاعَةٍ مُزْجَاةٍ »

«اي عزيز! ما و خاندان ما را ناراحتي فرا گرفته»

سردی گناه

کوهی از یخ ساخته و …

دستمان خالیست

و چشم مان به نگاه حجتت ملتمسانه آرزومند است.

« فَأَوْفِ لَنَا الْكَيلَ وَتَصَدَّقْ عَلَينَا »

« پيمانه را براي ما کامل کن؛ و بر ما تصدق و بخشش نما »

ظهورش را برسان

تا با  گرمای حضورش

… بلبل خوش نغمه و پر شور ،

دوباره بسراید ترانه،

بزند شاخه شکوفه، جوانه

که مرا زخم عمیقی است به سینه نشانه

 

و دلم آه !!!

فقط …  !!!

دل نوشته از:رقیه رحیمی

اشتراک گذاری این مطلب!

دلنوشته:این شبها و روزهای مقدس...

12ام آبان, 1392

خدایا…

بنده گنهکارت امسال هم از کنار جویبارهای زلال طهارت به سادگی گذشت و اکنون جز حسرت چیزی برای او نمانده است…

لحظات ناب ماه شعبان گذشت اما هیچ توشه ای از این لحظات برنگرفت…

روزها و شبهای رجب پشت سر هم آمدند و رفتند ولی او همچنان غرق در دنیا و بی توجه به این فرصت ها،در پی برآوردن حاجات دنیایی اش بود…

رمضان عزیز با شبهای روشن قدرش گذشت اما این بنده تو از خواب گران غفلت بیدار نشد که نشد…

عرفه و قربان هم گذشت …اما…افسوس که فقط بار گناهش سنگین تر شد..

این روزها احساس می کند توان پرگشودن از این دنیای دون و خاکی را ندارد…

این روزها دلتنگی تمام وجودش را مالامال کرده است…

اما در این همه ناامیدی بارقه های رحمت تو ،نور تازه ای به روحش می بخشاید،به مهر تو دلخوش است و به آغوش بازی که هیچ گاه از گناهکارترین مخلوقات هم دریغ نمی شود…

پروردگارا…

این روزها که به برکت سرخی خون ابا عبدالله الحسین و عزیزان و یارن پاکش،درهای آسمانت بار دیگر به سوی بندگان روسیاهت گشوده می شود،از تو می خواهم ای عظیم الرجاء که به من توفیق درک این لحظات سرشار از معنویت را عطا فرمایی!

از تو می خواهم که حجاب غفلت و بی خبری را از چهره روحم بزدایی…

ای خدا…

در این شبها و روزها مقدس تمام وجودم را ذوب کن تا اشک شوم و از دیده بچکم…

ای خدا…

مرا در این شبها…

به محرم

به کربلا

به عاشورا….

به حسین برسان!

 

رقیه رحیمی

اشتراک گذاری این مطلب!

باز هم کاروان در راه است!

4ام آبان, 1392

باز هم کاروان در راه است.

صدای زنگ کاروان می آید.

گوش کن، نزدیک … نزدیک … نزدیک تر … دارد می رسد:

کاروانی که قرن هاست در راه است، کاروانی که همیشه در حال رسیدن است، کاروانی که در حال رساندن است. می رسد و می رساند و می گذرد و هرگز از رفتن بازنمی ایستد.

زندگی معنا می خواهد، هدف می خواهد. روحی باید به آن دمیده شود تا از جسمیت و مادیت هدف رها شود تا اوج بگیرد، بالا برود و به تکامل برسد. معناها در پیچ و خم روزمرگی های مدام،در کوچه پس کوچه های نیازهای زمین و زیر غبار فراموشی، هر روز کمرنگ و کمرنگ تر می شوند. آن قدر که محو می شوند؛ گویی که هرگز از ابتدا نبوده اند. و انسان های اسیر خاک در گردش مدام این گردونه سراسر درد و رنج، سردرگم و پریشان احوال و گیج و گنگ دور خود می چرخند و می گردند و راه به جایی نمی برند. کوله بار کاروانیان سرشار و لبریز است. از تمام آنچه که ما در عصر دود و سنگ و آهن نیازمند آن هستیم. عشق متاع گمشده قرن ماست. ایثاروگذشت واژه هایی هستندکه دیگر در دایره المعارف زندگی انسان های ماشینی پیدا نمی شود. صبر وسلام و توکل زیر چرخ دنده های آهنی این عصر جا مانده است. اما این کاروان هرچه خوبی و صفا است، هرچه مهر و نیکی است، همه را یک جا با خود می آورد.

نگاه کن، خوب نگاه کن، با چشم دل ببین!

وقتی دست های آسمانی سرو قامت ماه بنی هاشم بر خاک افتاد همان جا، کنار علقمه، کنار شط پرآبی که مهربانوی یاس ها بود، فداکاری جوانه زد. آن گاه آغوش پرمهر سرور و سالار شهیدان به روی گنهکار پشیمانی چون حر گشوده شد، مهر و رحمت و بخشش معنا گرفت. وقتی قنداقه فرشته زرین بال سپیدپوش رباب روی شاخسار دست های پدر بالا رفت و شکوفه کرد و به خون نشست، گذشت و ایثار به بار نشست. وقتی شانه های آسمانی زینب زیر بار مصیبت برادر استوار ماند و خم نشد، صبر و توکل معنا گرفت …

وقتی خون پاک «حسین» زمین تفتیده نینوا را سیراب کرد «عشق» به خالق زیبایی ها، به پروردگار خوبی ها و عشق به همه کائنات و ذرات هستی معنا یافت.

آری کاروان عشق هنوز در راه است. قرن هاست که در راه است.

گوش کن. صدای زنگ آشنایش را می شنوی. صدایت می کند. تو را به همراهی با همه خوبی ها فرا می خواند. می آید که در کوچه پس کوچه های یخ زده عصر دود و آهن دستت را بگیرد و به زندگی مادی ات معنا ببخشد. یادت بیاورد که به جز خور و خواب و غم وآب و نان چیزهای دیگری هم در این گردونه ی خاکی هست، چیزهایی که با آنها می توان به اوج رفت. فقط کافی است که به این کاروان دل بدهی، دل و جان بدهی. برخیز. مبادا که جا بمانی.

گردآوري: طلبه فاطمه بسر برده

اشتراک گذاری این مطلب!

محرم آرام آرام فرا می رسد.

3ام آبان, 1392

کاش این شقایقهای غربت سوز دشت نینوا آیینه های باورمان را از غبار روزمرگی ها پاک نمایند تا نفس فراموشی زده خویش را نهیب زنیم، چون محرم فرا می رسد، شیعیان را غم و اندوه و پریشانی فرا می گیرد اما این غم ،غمی دلنشین و جان فزاست. اندوهی که قرین با آمدن این ماه است.می توان به فرموده ی امامان معصوم اين اندوه جانکاه را نشانه محبت و دوستی آن بزرگواران دانست:

«شیعتنا خلقوا من فاضل طینتنا و عجنوا بنور ولایتنا یصیبهم ما اصابنا»

شیعیان و پیروان ما از فزونی گل آفرینش ما، آفریده شده اند و با نور دوستی و ولایت ما آمیخته شده اند آنچه از (خوشی ها و غم ها) به ما می رسد گویا به آنان رسیده است.

پس شکسته دلی، به هنگام فرا رسیدن ماه محرم نشان از دلبستگی به آن چراغان هدایت و امامان نور و رحمت است.

و با فزونی و کاستی اندوه در دل هر شخص، درجه ایمان او فرق خواهد کرد چون کسی که با فرا رسیدن این ماه، دل شکسته و ماتم زده نشود و یا شادمان گردد و این روزهای غم و اندوه را برای خود فرخنده قرار دهد ایمان ندارد پناه بر خدا از این شادمانی!

آری رسول مهر و رحمت و پیشوایان هدایت و معرفت همگی باب های بهشتند اما باب حسین علیه السلام فراخ تر است ایشان انوار پاکی هستند که همگی کشتی نجاتند اما کشتی حسین علیه السلام در گرداب های پرخروش پرشتاب تر است و لنگر انداختن آن بر ساحل نجات آسانتر است.

آری آنان همگی چراغ فروزان ره یافتگی اند ولی فروغ حسین علیه السلام گسترده تر و برخورداری از فروغش فزون تر است.

پس با همه ی این ویژگی ها که در حسین علیه السلام می بینیم نفس خویش را ندا می دهیم که به سوی درهای فراخ حسین بشتابید به مصداق « ادْخُلُوهَا بِسَلَامٍ آمِنِينَ»(حجر/46) به سلامت و ایمنی در آنها درآییم.

و شتابان به سوی لنگرگاه کشتی حسین علیه السلام گام نهیم. و نور حسین علیه السلام را بسان سرمه ای بر دیده نشانیم که او نیز بر ما خواهد نگریست.

اگر گامهایمان را همتی دهیم و چشم هایمان را در چشمه فضل و کرامت امام عشق شستشو دهیم، شاید این ایام تلنگری زیبا و ماندگار بر روح و روان ما باشد.

گردآوري: طلبه ليلا جوادي فرد

اشتراک گذاری این مطلب!

قدری تأمل! ای عزیز مسئول

11ام مهر, 1392

این روزها که دغدغه تحریم اقتصادی و ارتباط با شیطان بزرگ بیش از آنکه درد دین داشته باشیم چاره کار ما شده است؟

براستی هنوز شهدا ما فراموش نکرده اند و هر از چندگاهی با عطر حضور خویش دل دلداه به دنیایمان را هوایی می کنند!

شاید یاد مان بیایید

زکجا آمده ام                 آمدنم بهر چه بود

و شاید فرصتی را که هنوز دیر نشده  در اراده  و ارادتمان تجلّی شود .

آری کربلا همچنان جاریست!


عزیزی می گفت:

دنیا که مشتش را باز کرد ،

شهدا گل بودند و ما پوچ

خدا آنها را برد و زمان ما را !!!

انگار یاد کوفه و تکرار تاریخ است.

پس ای عزیز

فَاصْبِرْ إِنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقٌّ وَلَا يسْتَخِفَّنَّكَ الَّذِينَ لَا يوقِنُونَ(الروم/60)

پس صبر پيشه كن كه همانا وعده‏ى خداوند (درباره‏ى نصرت تو) حقّ است، و كسانى كه (به راه حقّ) يقين ندارند تو را به سبك سرى وادار نكنند.

نکته:

سوره‏ ى  مبارکه روم با پیش‏بینى پیروزى شروع شد وبا وعده الهى به نصرت گروه حقّ پایان یافت.

پیام ها:

  1. رهبران دينى بايد صبور باشند. «فاصبر»
  2. ايمان به وعده‏هاى الهى، عامل صبورى است. «فاصبر انّ وعد اللّه حقّ»
  3. جوّسازى افراد بى‏دين، نبايد در تصميم‏گيرى ما اثر كند. «لايستخفّنّك…»
  4. یكى از طرفندهاى دشمنان، سبك كردن رهبر است. «لايستخفّنّك»
  5. كسانى به فكر تضعيف و تحقير رهبر هستند كه به راه حقّ يقين ندارند. «الّذين لايوقنون»
  6. كسى‏كه صبر نكند، خفيف مى‏شود. «فاصبر… لايستخفّنّك

دلنوشته از :رقیه رحیمی با بهره مندی از:تفسیر نور

اشتراک گذاری این مطلب!

مناجات طلبگی... (دلنوشته)

1ام مهر, 1392

اي مناداي ما اين همه نون تأكيد به ما دادي و ما خورديم ولي باز از باب تنازع بر سر ماديات قرار گرفتيم.

مجرد از الف خواب نشديم و معمول عوامل دنيايي گشتيم خدايا ما را به خود مشغول و از ديگران منصرف گردان و ما را از كوفيان قرار مده.

خدايا هر چند ضمير شأن ما نيست كه با اين صداي نكره با توسخن بگوييم خدايا ما را با اين حال به بالاترين مقام اولياي خود منسوب بگردان.

خدايا ما اهل حرفيم! ما را اهل فعل قرار بده و از زاويه‌‌ي انيت معزل بگردان.

ما را از صفات مشبهه‌ي شيطان حفظ كن و صيغه‌ي مبالغه‌ي آشتي را بين ما وخودت جاري فرما و ظروف ما را از عوامل معنوي پر بفرما.

خدايا عزم ما را جزم كن تا اعمال ما مشتق از افعالي باشند كه رضايت تو را در تقدير دارند.

خدايا بين جمله شرط و جزاي تو گنه كار افتادي و از اعراب نظرت افتاديم به حق موصولات؛ بين ما و خودت لفظاً و محلاً تاثير فرما و اعمال را عطف به ما غفرت بگردان.

طلبه سکینه بهارخانه

اشتراک گذاری این مطلب!

این روزهای عاشقی...

7ام مرداد, 1392

http://www.yjc.ir/files/fa/news/1391/4/21/134003_128.jpg

این روزها که می گذرد


صبا بوی رمضان را نزدیک تر می آورد…


این روزها که می گذرد


دلم بی تاب تر می شود…


دلم آیه می خواهد:


فَاستَجَبنا لهُ و نجّیناهُ من الغَم


و کذلک نُنَجی المومنین…


استجب یا ارحم الراحمین


اشتراک گذاری این مطلب!

خدا ! از این بی خبری ها به تو پناه می برم...

7ام مرداد, 1392

این لحظات برمن چه سخت و سنگین می گذرد…

این بغض گلوگیر چه جانکاه است…وقتی تو خوشی و نعمتِ فراوان داری اما همنوعت در کورسوی خانه حقیرانه اش با شرمندگی سرش را به زیرافکنده است تا روی زرد بچه هایش را نبیند…

چه غم انگیز است وقتی تو با دست پر از انواع خوراکیهای رنگارنگ به خانه بیایی اما باخبر شوی که دختر معلول همسایه ات چندشب است که دل سیر غذا نخورده…

چقدر ملال آور است این قصه بی خبری انسانها از هم…

چه غمناک است وقتی بچه ی تو لباس زیبایی پوشیده اما متوجه شوی که دخترک همسایه ات زیر چشمی و با حسرت ،از لای در خانه ،بچه تو را نگاه می کند…

این قصه ی تلخ چه کُشنده است وقتی تو برای خرید یک لوستر خیلی لوکس به بازار بروی اما سر راهت به پسری برخورد کنی که به خاطر نداشتن کفش از نوک انگشتان کوچکش خون می چکد…حتما تو هم مثل من به جای خرید لوستر می نشینی و های های به این بی خبری گریه می کنی!

چه تلخ است تو در میان رختخواب گرم و نرمت آرمیده باشی اما دخترک کوچک گل فروشی تا نیمه شب در سرمای زمستان بیدار باشد تا با دستان کوچک یخ زده اش بتواند پول نان فردایش را تهیه کند..

خدا…

از نعمتی که همراه با غفلت از دیگران باشد به تو پناه می برم…

خدا…

این قصه های تلخ را با ظهور منجی راستینمان پایان بده…

اشتراک گذاری این مطلب!

وقتي باران تندي مي بارد

31ام تیر, 1392


 

وقتي باران تندي مي بارد، ظرف هاي زيادي زير بارش باران قرار مي گيرند؛ اما آنکه ظرف بزرگتري مي آورد،  بهره بيشتري از آب شفابخش باران مي گيرد. چقدر خوب است ظرف بزرگي بياوريم تا هر چه بيشتر بهره گيريم و چه خوب مي شود اگر آن ظرف بزرگ تر.

راستي! براي رمضان امسال، براي اين بارش هاي ظرفي کوچک تر از هر سال يا شايد هم، هم اندازه با هر سال، بدون هيچ تغيير و تحولي.

قشنگ ترين نکته اين صحنه، آن است که ما همه ظرف هايي هستيم که خداوند ما را در برابر اين بارش قرار داده و حتي آن کس هم که توجهي به رمضان ندارد ناخودآگاه از اين رحمت سود مي جويد و تنها فرقش در مقدار اين رحمت است، چون خودش ظرفيتي کوچک دارد. خلاصه…

خوشا به حال آنها که امسال با روحي عظيم تر و ظرفيتي بيشتر، وجود خود را سرشار از باران رحمت الهي نمودند. خوشا به حال آنها که قدر را قدر دانستند و مشتاقانه، اشک وصال را در لابه لاي «بک يا الله» ريختند. خوشا به حال آنها که ناله هاي شيدايي را با «الهي بعلي» سر دادند و با خود عهد بستند که از اين پس علي وار زندگي کنند و از «الهي بالحسين» خواستند که حسين وار بميرند.

راستي که اين لذت هاي ماندگار شبهاي عبادت قدر را با هيچ لذتي نمي توان جايگزين کرد. فقط آنچه که مهم است حفظ اين حالت هاي روحي است که در سختي اش، نياز به توسل هويدا است. اما فکر نکنيم که اين حالت ها فقط براي يک عده خاص پيش مي آيند، فقط براي بعضي ممکن است بيشتر از بقيه باشد. يادم آمد چند روز پيش از خانمي که از وضع ظاهري اش فکر نمي کردم اصلاً اهل نماز و روزه باشد شنيدم که مي گفت:

راستي آدم وقتي روزه است يه حال ديگه داره!

رقیه رحیمی

اشتراک گذاری این مطلب!

مرا در این بغض مقدس ذوب کن!!

9ام اردیبهشت, 1392

ای تمام معنای احساس مادرانه و ای کمال عشق عارفانه!

در راز وجودت نمی دانم چه چیزی نهفته است که شور آن به دنیا و زندگی در آن، معنا بخشیده است …

این  روزها را  به شوق آمدنت سپری میکنم اما غم مولایم را در فراقت فراموش نمیکنم آنگاه که حیدر کرار ،آن پهلوان میدانهای نبرد، با شنیدن خبر پرکشیدنت چندین بار در راه رسیدن به تو از سنگینی مصیبتت ، بر زمین افتاد…چگونه این دوجمع می شوند :مولا امیر المومنین و زمین خوردن…

اصلا نمی دانم چرا نام تو با بغض برای من عجین شده است که حتی تولدت را با گریه سپری می کنم…

ای کاش آنهمه غربت تو و جگر گوشه هایت را در مدینه ،همان شهر غرباء نمی دیدم …

به من فرصتی دوباره  ببخش تا قطره وجودم را به دریای بیکرانت متصل کنم و غرق شوم…

مرا در این بغض مقدس ذوب کن!!

به قلم:رقیه رحیمی

اشتراک گذاری این مطلب!

دلنوشته: "زبان حال فاطمه علیها السلام"

25ام فروردین, 1392

علی جان خویش را اندوهگین مکن، که هر چه کردم برای دفاع از ولایت بود.

امام غریبم:

           چرا مردم نمیدانند راه بهشت را بر خود میبندند،نگران فدک نبودم، نگران تو بودم که نبوت تمام شد و امامت آمد، و تو شروع غربت اولاد منی.

صاحب کاشانه ام:

         سختی در و دیوار برای من دشوار نبود و میخ شهدی بود که در جانم فرو رفت. محسنم اولین شهید بود در راه ولایت. اما آنگاه که دست های امام را بسته دیدم، گویی راه نفسم تنگ شد. به خدا سوگند علی جان اگر مانعم نمیشدی دست هایم را به آسمان میسپردم و از این همه نامهربانی به خدا شکایت میکردم آخر مگر ما اهل بیت رسول خدا"صلی الله علیه وآله وسلم” نبودیم.      

فاتح خیبرم:

       چهل تن بودند، وگرنه حریف تو نمیشدند. تو پهلوان جنگ های محالی.آنگاه که تو را میبردند من و حسن به دنبالت آمدیم، آخر اماممان را میبردند.                                

عزیزم:

     آنگاه که سیلی به صورتم خورد، باز هم به تو می اندیشیدم. این ها برایم سخت نبود امام مهربانم.

سخت ترین چیز برایم غربت توست مولا جان .

علی جان شب هایی که پس از من به چاه درد و دل میکنی مهتاب خواهم شد و خواهم تابید تا مبادا خاری پای امامم را بیازارد.

هانیه خدانی/طلبه پایه چهارم

اشتراک گذاری این مطلب!

ببین دستم خالیه !

15ام فروردین, 1392

این اشک نعمتی است که آسان نمی دهند

این فیض را همیشه فراوان نمی دهند

پس ببار ای اشک،ببار

تو بر گناهانم ببار

که اسیرم

اسیرنفس

و

محتاج عطاء

و به یاد می آورم

که گفتی:

… وَاعْتَصِمُوا بِاللَّهِ هُوَ مَوْلَاكُمْ فَنِعْمَ الْمَوْلَى وَنِعْمَ النَّصِيرُ(الحج/78)

…و به خدا تمسک جوييد، که او مولا و سرپرست شماست!

                                                        چه سرپرست خوبي!

                                                       و چه ياور شايسته‌اي!

پس

…يا أَيهَا الْعَزِيزُ مَسَّنَا وَأَهْلَنَا الضُّرُّ وَجِئْنَا بِبِضَاعَةٍ مُزْجَاةٍ

                                   فَأَوْفِ لَنَا الْكَيلَ وَتَصَدَّقْ عَلَينَا …(يوسف/88)

…«اي عزيز! ما و خاندان ما را ناراحتي فرا گرفته،

                              و متاع کمي با خود آورده‌ايم؛

                                  پيمانه را براي ما کامل کن؛

                                                     و بر ما تصدق و بخشش نما!»


و چه خوب اجابت نمودی یا اله العاصین!!!


                 فَاسْتَجَبْنَا لَهُ وَنَجَّينَاهُ مِنَ الْغَمِّ وَكَذَلِكَ نُنْجِي الْمُؤْمِنِينَ(الأنبياء/88)


  ما دعاي او را به اجابت رسانديم؛ و از آن اندوه نجاتش بخشيديم؛

                                              و اين گونه مؤمنان را نجات مي‌دهيم!

 

 الْحَمْدُ للّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ

الْحَمْدُ للّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ

الْحَمْدُ للّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ


اشتراک گذاری این مطلب!

دلنوشته: دلتنگي براي...

26ام بهمن, 1391

سلام؛

چطوري ؟ خوبي ، ببين تقصير خودته ، وقتي يه نفر ميشه سنگ صبور اونم سنگِ صبورِ به اين خوبي بايد انتظار اينو داشته باشه كه حداقل هفته اي يه بار مزاحمش بشن ، زياد اذيتت نمي كنم همين چند خط و والسلام…..

راستي ديشب به ياد يه چيزي افتادم ، چيزي كه ميشه گفت :

يه خاطره تقريباً پاك نشدنيه از دل همة آدمايي كه اهل دِلَن.

(ديشب خواب بابا روُ ديدُم دوباره ، ديدُم ملائك به دُورِش بيقراره ،نگاش كِردُم به روم خنديد ، صداش كردم …..)

 

اگه شهدا نبودن  اصلاً خاطره نمي شد ، شهدا واسة همة نسلهاي بعد از خودشون اسطوره هستن ولي بعضي ازچيزايي كه تو زمون اونا بود بعيد مي دونم كه آدم رو به ياد چيز ديگه اي بندازه ،

دلدادگي اونا به خداي خودشون به چيزاي دور و برشون رنگ و بوي خدا مي داد و اون چيزا بدون شهدا رنگ و بويي نداشتن .

مي دونم خسته شدي به بزرگي خودت ببخش ،

يه لطف در حق من بكن و به دعاي آخر دل نوشتم يه آمين بگو :

«خدايا ، كمكم كن كه زندگيم بدون شهدا رنگ و بويي نداشته باشه »

دلنوشته:ا.ک

اشتراک گذاری این مطلب!

دلنوشته : به خودم میگم

25ام بهمن, 1391

«اينو براي رو به رو شدن با خودم مگم اميدوارم كه آدم فرصت طلبي باشيم .»

سلام

     مي دوني خيلي وقتها ما آدمها به كارهايي كه انجام مي دهيم فكر نمي كنيم.

     شايد هم فكر مي كنيم ولي اگه ازمون بپرسن كه چه خبر مي گيم كه ما هيچي نمي دونم ويا….

     كلاًدر فهميدن اصل و معني واقعي هر موضوعي حدالامكان كوتاهي مي كنيم ،مي دوني چرا مي گم كوتاهي آخه همة ما آدما به اندازة هم فكر ، مغز ، خون ، و چيزايي كه لازمة يك آدمه داريم حالا تو بعضي از آدما كه استثناءن ممكنه يه مقدار بالا و پائين بشه ولي اختلافش اونقدر نيست كه تاثير فاحشي روتوي زندگي مون داشته باشه.

     يه مثال كوچولو بزنم واسة اينكه مغز حرفمو بگيري،

     يه مورچه تموم طول سال رو به دنبال غذاست ، اونم چي ، غذايي كه مطمئن باشه فقط قابل خوردنه و يا مي تونه ازش استفاده كنه ، ديگه دنبال طعم و مزه و نوع برند و چه مي دونم هزارو يه كوفت و زهرماري كه اونو از مسير زندگيش و يا هدفش منحرف بكنه نمي گرده، بعد اونو با كلي دردسر و زحمت مي بره تو خونه ش نگه مي داره تا در روز مبادا استفاده كنه ، بعيد مي دونم كسي تا به حال تو روزنامه و يا تلوزيون و يا از زبون مردم شنيده باشه كه مورچه اي از گرسنگي و يا تشنگي مرده،

     ولي ما آدما چي از خدا اين همه نعمت گرفتيم وتازه چيزايي رو كه به ما آدما داده به هيچ موجود زندة ديگه اي نداده يعني اگه بهمون گفته اشرف مخلوقات درست گفته ما از همه براش عزيزتر بوديم ، بعد از اين همه نعمت وبا علم به اينكه مي دونيم كه بعد از گذشت چند سال بايد اين دنيا رو با همة امكاناتش بذاريم و بريم اون طرف حساب كتاب و به قول معروف سين جين شدن ولي بازم به فكر نيستيم ، تازه كلي مطلب تو روزنامه ها مي نويسن كه ، يه آدم از گرسنگي مرد ، يه آدم از تشنگي و يه روز هم مي نويسن :

يه آدم از بي فكري مرد……


یاعلی

نوشته: ا.ک

اشتراک گذاری این مطلب!

دلنوشته : يك بدهكاري به.......

24ام بهمن, 1391

 

از زماني كه از مسافرت برگشته بوديم اين بار چندم بود كه وسط خواب نازنين با صداي فريادهاي عجيب و غريب و تقريبا نامفهوم مستاجر جديد از خواب بلند ميشدم،خواستم برم بهش بگم مرد حسابي چكار ميكني و…. كه همسرم گفت عيب نداره تو عالم همسايگي از اين چيزا پيش ميآد،شايد يه مشكلي براشون پيش اومده قرار نيست كه ما دركشون نكنيم.

هفته پيش رفته بوديم شهرستان جاتون خالي خيلي خوش گذشت هوا عالي،روابط عالي ، بگو بخند ها در حد متعالي، رو هم رفته خوب بود، وقتي برگشتيم ديدم صاحبخونه كه بهتر از خودتون نباشه آدم بسيار مردم دار ، با فهم و با اخلاقيه طبقه سوم يا همون خونه بالاي سر ما رو داده به يه زن و مرد كه دو تا هم بچه دارن اينو فقط تو حال و احوالي كه با آقاي صاحبخونه بخاطر دادن كرايه داشتم فهميدم ولي تا بحال خودشون رو نديده بودم، شب ساعت 3/45 بود كه دوباره داد و فرياد شروع شد ديگه نتونستم جلوي خودم رو بگيرم ، با عصبانيت پيراهنم رو پوشيدم اونقدر حالم خراب بود كه حتي دكمه هاي پيراهن رو يكي آره يكي نه تازه اونم دوتاي آخر رو جابجا بستم تا رفتم در خونه گفتم اول ببينم دعوا سر چي هست؟خوب گوش دادم ديدم داره ميگه : حاجي خودش اينا رو داده ، بابا به جان امام من هيچ كارم ، تو رو خدا يه كاري بكن، بچه ها، بچه ها،….

يه باره صدا قطع شد راستش رو بخواي جرات در زدن نداشتم چون اصلا نفهميدم چي بود.

آروم و بي صدا اومدم پائين . فردا نزديك ظهر رفتم در خونشون با يه بشقاب شيريني تا هم بهونه اي بشه واسه آشنايي هم سر صحبت رو باز كرده باشم ببينم چه خبره؟

زنگ رو زدم اونم با كلي سلام و صلوات و تند تند دست مي كشيدم به سر و صورتم از شما چه پنهون يه كم استرس داشتم….

بعد از چند ثانيه يه پسر بچه 10،12 ساله در رو باز كرد گفتم بابات خونه است من همسايه طبقه پائين شما هستم، نه بابام دارو خورده خوابه؟خدا بد نده كسالت دارن؟

هنوز جمله من تموم نشده بود كه خانمی با وقار محجبه جلوي چشمم سبز شد و پيش دستي كرد و گفت سلام، گفتم سلام من همسايه طبقه پائين شما هستم خيلي خوش اومدين ما موقع اسباب كشي شما مسافرت بوديم و اومدم كه اگه كاري …..

داشتم حرف ميزدم كه از حالت چشم و سر زن همسايه كه رو به پائين رفته بود فهميدم كه معني اومدن منو گرفته و حاشيه رفتن بي فايده ست.

توي فكر خودم بودم كه گفت ببخشيد حال آقامون خوب نيست اگه براتون مزاحمت ايجاد كرديم معذرت ميخوام،گفتم نه بابا خواهر من تو عالم همسايگي اين حرفها نيست ، حالا كسالتشون چي هست؟ برم دكتر بيارم….

بدون اينكه حرفي بزنه با دستش راهنمائي كرد به طرف اتاق همسرش و گفت ببخشيد برم ببينم خوابه يا بيدار. منم پشت سرش رفتم اولين چيزي كه به چشمم خورد يه ويلچر رنگ و رو رفته بود از شكاف در ديدم چند تا كپسول اكسيژن و يه سرم هم بهش وصل كردن رفتم تو ديدم خوابه گفتم خدا بد نده، تصادف كردن؟گفت هم قطع نخاع شده و هم شيميايي و موج انفجار هم اونو گرفته، بعضي وفتها بلند ميشه و داد ميزنه ، تو رو خدا ما رو حلال كنين ، دست خودش نيست اينا يادگاراي جنگه …..

از خجالت نفسم بالا نمي اومد، حس كردم از بدنم داره آتيش بيرون مي آد، بدون اينكه حرفي بزنم رفتم خونه ، تا آخر شب هر چي خانمم پرسيد چي شده؟ چرا حرف نميزني؟ رفتي زبونت رو بريد؟يه خط در ميون نيش خندي هم بهم ميزد.

پيش خودم گفتم زود قضاوت كردن خيلي بده ،

خدايا منو ببخش…….

دلنوشته: ا.ک

 

اشتراک گذاری این مطلب!

...شب عشق است و غزلی خوانی باران

9ام بهمن, 1391

 

http://www.sibtayn.com/fa/images/stories/icons/21.gifhttp://www.sibtayn.com/fa/images/stories/icons/21.gifhttp://www.sibtayn.com/fa/images/stories/icons/21.gif


امشب،شب عشق است و غزل خوانی باران

 

http://www.sibtayn.com/fa/images/stories/icons/21.gifhttp://www.sibtayn.com/fa/images/stories/icons/21.gifhttp://www.sibtayn.com/fa/images/stories/icons/21.gif


 

     امشب خدای هستی بخش به یمن میلاد دردانه اش بساط عشق را بر پا نموده و باران رحمتش را سرازیر؛ تا به گنجایش ظرف دلمان آن را پر کنیم.

     الها!

     چگونه شکرگزار کرامت این نعمتت باشیم که حقیقت وجودش را جز ذات پاک ربوبیتت و فرزندان پاکش،کسی نشناخت،

     پروردگارم تو را سپاس بی حدو اندازه می گویم،که عشق و ارادتِ رسول رحمت را نصیب مان کردی!

     مولودی را که هنگام ولادتش، نور وجودش مابین مغرب و مشرق را فرا گرفته و عطر حضورش، بهار را به ارمغان آورد،

     فرستاده ای که نور خلقتش قبل از آسمان ها و زمین، عرش و دریا خلق شد!

     آفریده ای که مایه آرامش زمین شد، همو که از تولدش، شیطان لعین مأیوس شد و ناله زد!

     به راستی که چقدر خوشوقتیم که بهانه، خلقتمان آفریده ای است از جنس درخشنده گی نور خدا!

سلام و درود بر او  و سلاله پاکش.

…. اگر عاشقی کنی و جوانی

عشق محمد بس است و آل محمد

رقیه رحیمی

اشتراک گذاری این مطلب!

دوباره شمر به کربلا آمده است.!

5ام بهمن, 1391

     دیشب تصاویری از یک فیلم را  می دیدم که ذهنم را حسابی به ذهن خود مشغول کرده است. تصویر مسجدالاقصی بود در حالیکه که در آسمان آن دو چشم گریان کودکی نقش بر بسته بود.. گویی این کودک گریان می خواست قطرات اشک خود را بر دل غمدیده مسجد بپاشد تا ذره ای از آلام او را بکاهد. تصویر دیگری که تصور آن دل آدمی را به درد می آورد و به راستی که قساوت شمر و پستی هرمله را به یاد می آورد تصویر باراک  در سال 1978 بود که بالای سر جسد یک نوجوان فلسطینی ایستاده بود و در حال مثله کردن جسد بود. گویی تشنه خون بود و می خواست با ولع هر چه تمام تر از خون او بیاشامد .

     تصویر دیگر ،تصویر یک شهید عراقی بود که سینه و شکم او را به طور کامل دریده بودند و در چهره این جوان شهید چنان آرامشی موج می زد که گویی به خواب راحتی فرو رفته ، راستی این صحنه ها تصویر گر چه چیزی هستند، آیا تصویر گر خوی حیوانیت این جنایتکاران پلید است که با عنوان آزادی و حقوق بشر اقدام به این اعمال کثیف و وقیحانه می کنند و این همه جنایت خود را را با این نام توجیه می کنند؟

     نه!

     آنها حیوان نیستند بلکه صدها درجه از حیوان پست ترند. چون آنچه حیوان انجام می دهد پاسخ به ندای درونی است ولی اینها ندای درونی خود را نیز سرکوب کرده و به ندای شیطان پاسخ داده اند. دیدن این صحنه ها ، تصویری خیالی از صحنه کربلا و عاشوراء را در ذهنم متبادر و متجسم می کند.فقط می توانم همه افکارم را در یک جمله توصیف کنم:

دوباره شمر به کربلا آمده است.

رقیه رحیمی

تصاویر دلخراش از خواب آرام کودکان فلسطینی

اشتراک گذاری این مطلب!

پروا کنید تا پر ، وا کنید!

3ام بهمن, 1391

 




دلم انگار  که بی تاب  و نزار است،

گرفتار و خراب است.

وعجب رمز عجیبی است ، بهای رخ معشوق اگر طالب آنی

دل ریش، رخ سرخ و کبود  و پر سوخته  ای نیز شکسته

وتکرار زمان است، گهی کوچه و گه دشت و بیابان

واین بار زمین است،

فقط دشت زمین است، فقط گشت زمان است،

و ابلیس بد اندیش فقط،  دشمن مان است.

عجب خصم خبیثی است ، که در روح زمان است،

وتکرار و تکرار و عجب تر همه غفلت،همه غفلت ، همه غفلت.

و این بار سکوت است ، دلم پنجره ای رو به هبوط است .

خدارا ، خدا راه نجات است  و حسین کشتی مصباح  هدایت.

  رقیه رحیمی

 

اشتراک گذاری این مطلب!

مثل باران

2ام بهمن, 1391

 

سلام

سلام بر توای امیر خوبی ها

سلام بر تو که سبب دوری درد و بلا از ما هستی!

                                  از تو دور باد درد و بلا ای امیر ما

سالروز آغاز ولایت تان برما هم مبارک باد.

«وِلایَةُعَلِیِّ بْنِ أبی طالبٍ حِصْنی فَمَنْ دَخَلَ حِصْنی اَمِنَ مِنْ عَذابی»


یاد آن لحظه بسیار فرح بخش که در اوج سیاهی

شود انگار نگاهم به نگاهی متجلی

                                               و سپس لرزش و بی تاب تر از تب

                                               و روشن تر از مهتاب

به اصرار خیالم که دلم در تپش و باز صدایم شده دلگیر

                                                   تمنای تو دارم

زمان ، عشق و یارم 

                                     وهمین بس!

رقیه رحیمی

 

اشتراک گذاری این مطلب!

دلنوشته: امید دلها کجایی؟!

1ام بهمن, 1391

«از بس دورغ گفته ایم     خودمان هم باورمان شده که راست می گوییم»

راستی هوای دلتان ابری نیست، که بهانه ای داشته باشد برای گریستن،

یا غصه دار تب داغ دل گُر  گرفته زمین که با باران سرشک سرشتتان ،عطش سوخته اش را آرام کنید.

نه!

آخر ما کار مهمتر داریم که اگر جمعه نیاید هرگز، که به پرسیم کجایی مولا !!!

                                                                              و ببینیم که او منتظر است!

ای کاش همسایه ی اشک می شدیم و با دلی تنگ هرگاه تبسمی بر لب مُهر زده مان می نشست یاد او می افتادیم.

و ای کاش در این ایام که قحطی انسان و انسانیت است در مقابل  سیل سفیان هایی که از غرب و شرق به پا خواسته اند عمارتان می شدیم

و باری که متعلق به خودمان است از روی دوش پینه بسته تان بر می داشتیم.

و ای کاش دل آسمانیمان

                                   به زلالی باران و سفیدی برف و روشنایی نور هنوز  می ماند!

                                   و در این عصر ظلمت گرفته که بیدارند مردان خدا و در عین روشنایی حقیقت عده ای خفته اند ، هرگز یادمان نمی رفت عهدی را که بسته ایم

و دل در گرو آن می نهادیم که باید… .

                                                           رقیه رحیمی

 

اشتراک گذاری این مطلب!

دلتنگ بهار

29ام دی, 1391

                                   شده ام خسته و دل ریش

  که من خسته تر از خویشم و دل ریش تر از ریش

نگاهم شده پژمرده و افسرده بسویت نگران است،

که شاید

                تو ای یاور و ای ناصر و ای سرور خوبان،

نگاهی کنی و دست به روی سرم من هم بگذاری

برم لطف نموده و همراه کنی، از ره رحمت و با خود ببریم

                                                                           از اینجا

                                                                به آنسو

   که این سان نبود ظلم و جفا سنگدلی،

درد و همه درد، نشود مَحرم کس ، کس

نبرد غم ز دل کس،

همه در فکر جفا کاری و بی مهری و نامردی و عشق ندارد به دلی ره

                                                شده ام خسته و دلتنگ

همه اش قصه تلخی است که من راز دلم را نتوان گفت!

                               و خوابم همه بی رنگ

                                            دلم تنگ، دلم تنگ

                                                  و این راز پر از غصه و محنت

                                       پر از راز و هیاهو

که آزرده نموده است خودم را،

                                    دلم را

                     و عشقی که بدان تاب زدم مهر دلم را

                     وای کاش بیایی …

   که با آمدنت بلبل خوش نغمه و پر شور ،

                                 دوباره بسراید ترانه،

                       بزند شاخه شکوفه، جوانه

که مرا زخم عمیقی است به سینه نشانه

                                             و دلم آه !!!

رقیه رحیمی

اشتراک گذاری این مطلب!

تو کشتی نجات منی یا حسین!!!

24ام دی, 1391

 ای حسین!!!

یادم نمی رود که نصیحت لقمان به پسرش را گفتی که ما را اندرز داده باشی در لفافه که گفت : پسر دلبندم! به درستی که دنیا دریای ژرفی است که مردمانی بسیار در آن غرق گشته اند و باید کشتی تو در آن دریا ، پرهیزگاری خدا باشد و کشتی ای آکنده از ایمان و بادبانش توکل و ناخدایش خرد ، رهنمایش دانش و لنگرش صبر و شکیبایی باشد . و خودت شدی کشتی نجات که هر که با تو باشد نجات می یابد !

در کشتی نجات تو نشسته ام تا قدری از طین نورانی ات با گل ظلمانی ام بیامیزد ، در فردوس برینت بیتوته کنم و در بهشت شکوهت بنشینم تا از خباثت عصیان بری شوم ، می دانم که حکم “کن فیکون ” برایم خوانده ای که این گونه متلاطمم کرده ای و من از خدایت خواسته ام ، مرا نایی بدهد از نسل نیستانت برای از تو نواختن و ساعت به ساعت بر ارادتم بیفزاید و ثانیه به ثانیه ، درخت اراده ام را برگ و بر دهد تا هستی ام را برایت فدا کنم ….

الهی ! قدمم را در راه حسین (ع) مدد فرما و مرا از آنانی قرار ده که سر پنجه هایشان در تعهد و وفای با منتقم حسین (ع) محکم و استوار است و خونم را قرین خون او ساز و دستمایه برکت او قرار ده .

فاطمه ارجمندی(پایه اول)

اشتراک گذاری این مطلب!

من فقط کلون باب تو را می کوبم یا حسین!!!

23ام دی, 1391

 ای حسین!!

من به شوق آن به حضورت می آیم که مرا در من بمیرانی ، یک بار دیگر حجابهای میان من و خودت را از میان برداری که قسم به ساحت صبح و شوکت شب که زندگی با تو و همراه تو ، همه شبهایش لیله الرغائب است برایم .

و تو … دستم اگر خالی است از غله تقوا ، تو برایم پرکردی ؛ تنم اگر عریان است از قبای ایمان، تو برایم پوشاندی ؛ برهنه پایم اگر از نعلین ثبات ، تو بر پایم پوشاندی ، بی نوایم اگر از نان و نوای عنایت تو، نان و نوایم دادی ؛ اکنون محق بدار مرا ، اگر فقط کلون باب تو را می کوبم و بس .

سر شادم و دلخوش که در این افتضاح کُلُ حِزبٍ بِمالَدَیهِم فَرحون……….(سوره مومنون ،آیه 53)، من فقط کلون باب تو را می کوبم و به داشتن و بودن با تو مسرورم ؛ تو که دست راه گم کرده را میگیری و بی آنکه خود بفهمد ، می آوری اش به جاده ای که خود می پسندی…


فاطمه ارجمندی(طلبه پایه اول)

اشتراک گذاری این مطلب!

دلنوشته دخترم (روضه)

21ام دی, 1391

اشتراک گذاری این مطلب!

با تو بودن اینگونه است یا حسین!!

20ام دی, 1391

ای حسین!!

با تو بودن صبری می خواهد ، به همان فراخی که زینب (س) داشت ؛

دلی دلیر اما نازک می خواهد آنگونه که میان دو پهلوی عباس (ع) بود ؛

ندامتی می خواهد ، آن چنان که بر حر سایه افکند .

برای با تو بودن پیر و جوان ، فرق نمی کند . برای با تو بودن می توان پیر هم بود ، اما پیری چون حبیب و تو حسین ، پیرم کن چونان حبیب به پای محبوب !

با تو بودن ارادت نافع را می خواهد و یقینی به قوت سعید که تیرها را پیش از تن تو برباید !


                                          فاطمه ارجمندی(پایه اول)

اشتراک گذاری این مطلب!

چرا توسّل؟؟

19ام دی, 1391

داشتم با خود فکر می کردم چرا؟

چرا برای برآورده شدن حاجات خود به ائمه و امامزادگان متوسل می شویم و  هیچ وقت حاجت و خواست خود را بدون واسطه از خدا نمی خواهیم.

درنگی کردم و در همه ی زوایای روح خود جستجویی کردم ؛ دیدم نالایق تر از آنم که بخواهم بدون واسطه از خالق و پرودرگارم چیزی را طلب کنم.یادم می آید وقتی معلم بعضی از بچه های شلوغ کار را از کلاس اخراج میکرد،آنها کسی را که معلم قبولش داشت و برایش احترام قائل بود ، واسطه می کردند تا اجازه دهد به کلاس برگردند و معلم هم روی واسطه را هیچ وقت زمین نمی انداخت..

وساطت اهل بیت علیهم السلام !

چه پناهگاهی و چه تکیه گاهی! بر خود می بالم …

گاه گاهی خود را چون برگ ناچیزی می بینم که جسورانه خود را به درخت آل الله چسبانده است و هر از گاه با وزش تندبادی می رود  که موجودیت و هستی این برگ ناچیز از دست برود .حتّی اگر این بادها ، شیرازه برگ را از هم نپاشند و او را از درخت جدا نکنند ، آن را گاهی به این سو و گاهی به آن سو  به حرکت و لغزش در می آورند.

بر خود می لرزم از روزی که این تکیه گاه را از دست داده باشم…

بر خود می لرزم از روزی که این عشقی که مرا تا به اینجا پرورده است از وجودم رخت بندد…

راستی که سرنوشت من چقدر تلخ خواهد بود اگر این کشتی نجات و چراغ هدایت را را از دست بدهم…آن گاه چگونه خود را از دریای متلاطم معاصی و مصائب نجات دهم و چگونه در ظلمات گناه و گمراهی و تباهی ، راه هدایت خویش را بیابم.

من اگر در وجود خود طراوت ونشاطی برای زندگی می بینم ،نشاطی است که سرچشمه مصفای آن ،این عشق پاک خدایی است.

خدا نکند آن روز بیاید که ما این چشمه پاک را در وجود خویش بدون جوشش عشق ببینیم.

 رقیه رحیمی

اشتراک گذاری این مطلب!

داستانک:سفر قطره باران

18ام دی, 1391

قطره ی باران با دل پاک و زلالش در اوج آسمان دلش گرفته، گویا می خواهد کوچ کند … با خود فکری می کند؛ اگر قطره ای اشک شود که از چشم غمگین ابری بچکد هم خود کوچیده و هم اندکی از غصه های ابر کاهیده و دلش را سبک کرده است.

حس فداکاری در دریای دلش تلاطمی به پا کرده است. با خود می گوید: سقوط  می کنم تا قطره ای اشک شوم از چشمان اشکبار  ابر مهربان!… و ناگاه خود را در آسمان رها می کند، خودش می داند راهی را که انتخاب کرده است راهی است پر خطر که شاید هیچ گاه به سر منزل عشق خویش نرسد، راستی که چه سفر عجیبی است ! گاه فرشته ای از کنارش می گذرد و لبخند زنان راه را به او نشان می دهد.

شور عجیبی در دلش به پاست ؛ با خود می گوید: چه سرمایی است، هر چه به زمین نزدیک تر می  می شوم اشتیاقم برای زندگی کمتر می شود، به راستی که زندگی ، آن بالاترها چقدر می ارزد..

از سرما به خود می لرزد، حس سرما آنقدر در وجودش رخنه کرده که چشمانش همه جا را تار می بیند، از شدّت سرما بدنش بی حس شده است ، ناگهان همه چیز را تاریک و سیاه می بیند،چشمانش را که می گشاید خود را با لباس سپید و بسیار لطیفی می بیند که بر گونه تب دار گل سرخی زیبا نشسته است. گل بیمار نگاهی به او می کند و به او می گوید:

تو در آخرین لحظات زندگی من ،اندکی از تب من کاستی…

برف زیبا به اطراف نگاه می کند؛ بچه هایی را می بیند که خندان سر به آسمان کرده ، تا باز هم امسال برف بخورند ، حس زیبایی در درونش موج می زند، چشمانش را می بندد، گرمای ایثاری که از دلش شعله می کشد وجودش را آرام آرام ذوب می کند .

او نمی خواهد شاهد پلیدی های زمین باشد.

رقیه رحیمی

اشتراک گذاری این مطلب!

کاش باز هم کودک بودیم!

18ام دی, 1391


امروز که صحنه بازی بچه های خردسال را می دیدم با خود اندیشیدم که راستی تماشای یک بچه معصوم ،تماشای یک فطرت پاک انسانی است که سنگینی و تجربه هیچ گناهی را به دوش نمی کشد و این همه لطافت که در جسم و جان بچه هاست، به خاطر آن است که نوری از معصومیت در وجود شان تلؤتلؤ می کند و مانند چراغی در درونشان می سوزد و جسمشان را روشنی و صفا می بخشد .

یکی از آنها بی هیچ قصد و غرضی دست دیگری را می گیرد و با زبان اشاره او را به بازی دعوت می کند ، مدتی با هم بازی می کنند، خوب که نگاه می کنم ، می بینم هیچ بویی از خودخواهی های معمول که در بین بزرگترها رایج است، به مشام نمی رسد . برای هیچ کدام از آنها فرقی نمی کند که کدام یک اول بازی را شروع کنند، با کدام اسباب بازی وقت خود را صرف کنند و هر وقت یکی از آنها، اسباب بازی را از دیگری می خواهد، او بدون هیچ چشم داشتی وسیله اش را به دیگری می دهد تا او هم بازی کند، حتّی دعوایشان با کینه ها و اختلافات ماهم فرق می کند ، وقتی موضوعی پیش می آید که بین آنها اختلاف می افتد به چند دقیقه نمی کشد که دوباره جمع آنها را می بینم در حالیکه هیچ یک از آنها ذره ای کینه و نفرت به دیگری در دل خود احساس نمی کند.
چشمان کوچکشان مانند دریایی است که صداقت در آن موج می زند و وقتی که می خندند حس زیبای پاکی و صفا را به ما منتقل می کنند.
من نمی توانم این حس را آن طور که می خواهم توصیف کنم چرا که آمیزه ای از همه زیباییهای معنوی است.

رقیه رحیمی

 

اشتراک گذاری این مطلب!

حسین ، مقلب القلوب و الابصار من ....

17ام دی, 1391

حسین جان ، تو مفتاح فلاح منی ، من ، همان صغیری هستم که پروردی ، فرودستی که رفیعم کردی ، ترسانی که آسایشم دادی ! من بنده ی بی ریای توام ، تو که قلبم در قبضه توست ، تو که جز باب بیت تو ، با دیگرم انس نیست !

می دانم چشمه فیض الهی ، بی حضور اشک ، محرم رواق سینه نخواهد بود ؛

می دانم اشک ، قوت سفره عشق ، شکوه عروج بشر و غسل زیارت آسمان در اقیانوس بی کران رحمت الهی است …

و من با قطرات اشک آمده ام . مرا سرگردان صحرای خسران مپسند و به سایبان تسلیم ببر !

                           

فاطمه ارجمندی(طلبه پایه اول)

اشتراک گذاری این مطلب!

تنها یاری رسان

16ام دی, 1391

شب است و تنها

ستاره های خاموش

پچ پچ های خود را     آرام، آرام در گوش ماه نجوا می کنند

و من هق هق کنان

                         گریه های سرد خود را

                         بر سرود تنهایی ام  مویه می کنم

و در این تنهایی خاموش به دنبال تو می گردم

در این موج پر تلاطم نفس و هوس

                             که بدین سو و آن سو می برندم

 تویی که تنها

می توانی

           یاری ام کنی

 در این شعله های سیاه دریابی گونه ام 

                               ای مهربانتر از مادر


                                                                                  
رقیه رحیمی

اشتراک گذاری این مطلب!

حسین ، مقلب القلوب و الابصار من ....

14ام دی, 1391


” السَّلام عَلیکَ ، سَلامَ مَن قَلُبُه بِمُصابِکَ مَقروحٌ وَ دَمعُهُ عِندَ ذِکرُکَ مَفسوحً، سَلامَ المَفجُوعَ الحزینِ الوالِه المُستَکین ….”
سلام بر تو ، سلام بر کسی که دلش از مصیبت تو مجروح است و اشکش هنگام یاد تو سرازیر ، سلام کسی که مصیبت زده و اندهگین و متحیر و بیچاره است ….. ( زیارت ناحیه مقدسه ).
کربلا کجاست ؟ بیابانی از رمل و ملال ؟ صحرایی از سنگ و مصیبت ؟ ساحت محک زدن محبت ؟ میزان با غیرت زیستن ؟ و …. و حسینی بودن ، تنها به گفتار نیست که اگر می خواهی حسینی شوی ، باید حرمت را بشناسی و اخلاص در ولایت را ، تولی و تبری را .
نگاه کن ، بصیرانه نگاه کن !اين قلب ، زمینی است که باروری اش با اشک آگاهی است و قلب تو زمانی جریحه دار می شود و چشمت به اشک می نشیند که در پی معرفت ، ولایت را یافته باشی و محبت و بیزاری از دشمن را ….
….و تو ای حسین ، ضیفک حیث کنتُ من البلاد؛ در هر سرزمین که باشم ، میهمان توام ! من این عبد به لکنت افتاده در فضای ذنوب ، آمده ام و به حریم عشقت پناه آورده ام که محتاج گردی از تربت قدمت هستم . به تو پناه آورده ام که مقلب القلوب و الابصار من باشی تا از کور دلی نجات یابم !

فاطمه ارجمندی(طلبه پایه اول)

اشتراک گذاری این مطلب!

دلنوشته: تیک ،تیک

11ام دی, 1391

بسم رب الشهدا و الصدیقین

تیک، تیک، تیک

چه باشتاب،این همه عجله برای چیست؟

دقایقی پر شتاب و پشت سرهم می گذرند!

یاد آن لحظاتی می افتم که آن جلیله با شکوه، عمه جانمان را می گویم،

به زمان التماس می کرد

مکن ای صبح طلوع

امشبو دلم خُوشهِ داداشَمو سیر می بینم

لحظه ها چه پر شتابِ مکن ای صبح طلوع

اینو که گفتم صدای دل شکسته ام بود.

آخه عمه جان سادات ،عمه ی ما هم هست. مگر نه اینکه جدّ بزرگوارشان فرمود:

« من و علی پداران این امت هستیم، أَنَا وَ عَلِیٌ‏ أَبَوَا هَذِهِ الْأُمَّةِ ».

پس چگونه به خود جرأت این را ندهم که شما را عمه جان خطاب نکنم!

بگذرم که سالیان درازی است که به زور خودمان را به شما چسبانده ایم!

آخر غیر شما ها کسی را نداریم!…..

                        و باز زمان یاد می افتد  چه به سرعت گذشت چهلمین روز از …

                               آری اربعین ارباب نزدیک می شود.

و چقدر سخت است کسی را که دوستش می داری و از فراقش می نالی ،

و هر روز و هر زمان و به هر سو که می نگری

 نگاهی ، آهی

سکوتی ، صدایی

گهواره کودک شیرخواری، یا قامت رشید دلاوری

گوشوار و خلخالی و یا شمشیر و نیزه ای

آبی

آتشی

.

.

.

نفسم به شماره افتاده و نگاهم خسته تر از زمان

 و دلم ریش تر از ریش

واین غم جانکاهی که کارونیان را می آزارد، رمق مرا هم گرفته و حتی توان اینکه قلمم را تکان بدهم ندارم.

آه ، …                که  دوست می دارم آنقدر فریاد بکشم.

                         که تمام استخوان هایم خرد شوند     و این دل گّر  گرفته ام خاموش.


اَلسَّلامُ عَلَيْكُمْ يا اَهْلَ بَيْتِ النُّبُوَّةِ
                                  

اشتراک گذاری این مطلب!

دلنوشته: عمرم...!

6ام دی, 1391

به نام هستی بخش مهربانی که همیشه و همه جا به یاد من است…

                                                                 و دردا که من از وی دورم..

 انگشتانم را روی صفحه کیبورد می برم و با ضرباتی که  از عمق پر تلاطم روحم برمی خیزد ضربه می زنم تا شاید عطش دلتنگیم را فریاد کنم.

نمی دانم از چه و از کجا بنویسم.

                                        از حس و حال عجیبی که مدت هاست امانم را بریده…

                                        یا از شور و شوقی که تاب از کفم ربوده است…

از کدامش!

از همه ی آن افکاری که مدتی است سرو کله اش پیدا شده و دست از سرم بر نمی دارد

                                        یا از خبری که رسول مهر برایم به ارمغان دارد:

إِلَّا الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ وَتَوَاصَوْا بِالْحَقِّ وَتَوَاصَوْا بِالصَّبْرِ(العصر/3)

از همه ی دلتنگی هایی که گاه و بی گاه آسمان دلم را ابری می کند و ابر دیدگانم را بارانی…

یا بارقه ی امیدی که همیشه یأسم را در آخرین لحظه به عشق محبوبی ، از دریای پر تلاطم دنیا باز نجاتش می دهد.

حافظ از دست مده صحبت آن کشتی نوح

  ورنه این سیل حوادث بکند بنیادت

از اوراق دفتر روزگار که هر روز یکی پس از از دیگری ورق می خورند و بی اندکی درنگ،

                                                                                            لحظه های حسرتم را پر می کند.

یا حس وصالی که سال هاست درد جدایی گمشده ی کنعانی مان را به سمت روزنه امیدی نوید می دهد.

آه!… می نگارم و باز گم شده در خیالم ،نمیدانم به کدام سو در حرکتم.

وای بر من!

           که روزگار می گذرد و لحظه هایش بی آنکه توشه ای برگیرم ،


در این بازار پر سودا هستی ام را به ناچیزی می فروشم.

                                                         “يا حَسْرَةً عَلَى الْعِبَادِ ” انگار همه اش برای من است.

            مواظب باش!

           دشمنت آشکاراست و کمر بر قتل تو بسته!

                                      در کمین توست…  بیدار باش.

ببین!

 آنجا که آفریدگار قسم یاد کند که همیشه در خسرانی،که انسانها همه در زيانند،

      باز تصورت این است که هر روز که بر عمرت می گذرد بر آن افزوده می گردد…

حاشا که چنین نیست ، که هر لحظه کزآن گذرد ، از عمر شریف…مان را می گوییم همچو یخی که در حال ذوب شدن است ما هم در حال آب شدنیم و تمام گشتن.

باز هم آه که آه در بساط هم ندارم

که در مقابل این هدر رفتن چه چیز بدست آورده ام ،جزء آه و آه.

یک شب به طاعت تو نیاورده ام به صبح

بیهوده رفت روز و شب و سال و ماه من

رقیه رحیمی

اشتراک گذاری این مطلب!

دلنوشته : دلتنگی هایم

4ام دی, 1391

در سینه دلم گم شده تهمت به که بندم

     آهی می کشم و لبخندی می زنم ،با یک دنیا حسرت و امید و آرزو می گویم:

                                                                   غیر از تو در این خانه کسی راه ندارد…

     و این سفره ناگشوده دلم را که باز می کنم تنها و تنها شمایید که تکیه گاه همیشگی اش و تنها پناهگاه دغدغه های دلگیر و غم آلوده اش بوده و هستید.

     انگار آرامش و شکوه حس حضورتان این بغض گلوگیرم را که فشارش سکوتم را شکسته و چون باد بهاری که دل مرده زمین را دوباره زنده می کند، دل مردابیم را که در حال بلعیدنم است ،دوباره نجات داده و شکوفایش می کند.

      از سردرماندگی و بی اختیار به سمت نگاهتان خیره می شوم و لحظاتی را که مدام حس حضورتان را صلا می زند می کاوم و با شما می گویم:

     آقا جان !

چه کنم دیده و دل را که مدام      دل تو را می طلبد دیده تو را می جوید

متی ترانا و نراک  ای عزیز زهرا

     درمانده و مستأصل مثل چینی ترک خورده در انتظار آنم که دل شکسته ام را به نگاهی بند بزنید!

     آقا جان!

     فقط و فقط شمایید صاحب این دل…

    سکوت می کنم ، بعد از اندکی فکر می بینم که راست میگویم صاحب آن شمایید ولی با شرمساری بگویم آه! آن را به اندکی فروخته ام و …

دیگر نمی خواهم بنویسم و قلمم را زمین می گذارم،

                    اشک بر گونه هایم سُر میخورد و به چشمانم می خندد.

     و خنکی اش را به قلبم روانه می سازد

 دوباره شوق خیالی صدایم می کند و مرا به راهی بانگ میزند

            بلند شو

                         مردانه بایست

                                       دلت را به باد بسپار و برای رفتن چشم وا کن و برپیامش دل، می شنوی

تورا صدا می زند

                  درنگ جایز نیست

                                       بال بگشا، بال….

اشتراک گذاری این مطلب!

سرّ "ما رأیتُ الّا جمیلاً " در چیست؟

2ام دی, 1391

می پرسند اگر واقعه ی کربلا چنان که در زیارت عاشورا آمده است بر زمین و آسمانها عظیم است ، پس چرا زینب (س) می گوید :"ما رَایتُ اِلا جمیلا” من چیزی جز زیبایی ندیدم ؟ ! !

انشراح قلب زینب (س) بود که کار او را یُسر کرد و جمیل دید . آری این بود و جز این نبود که او وزر را از شانه های خود کاسته بود و سبک بال شده بود و همانکه ذکر و یاد او سر مرفوع بالای نی بود و همانکه قرائت قرآن می کرد” و رَفعنا لَکَ ذِکرَک “همان که داغ برادر کمر او را شکسته بود و این رفعت ذکر او به خاطر شرح صدرش بود…

آری در کلمه ی شرح معنایی است به وسعت شرحه شرحه های گل سرخ و او عطر شکفتن و یُسر را در انتهای عُسر - یعنی شکافتن فرق شبیه ترین افراد به محمد (ص) - و بر روی ساقه نی معنا کرده است و  فرق شکافتن و شکفتن را در الف قامت یار معنا کرده بود و گل محمدی پدید آمده و ذبح عظیم خویش را به نام قلیل قربانی به روی شاخه ی خشکیده ی قابلیان زمان به پیشگاه خدا هدیه کرد ، تا غنچه ی دل دریایی ها با گل یاد این واقعه بشکافد و راه عبور را به قلب ها بگشاید و تنها آنان که این گل یاد را در سینه شکفته دارند عسر و یسر را در سینه ی خود به معیت رسانند و یکی کرده اند و تنها آنانند که بر پروردگارشان رغبت دارند.

اِنَ مَعَ العُسر یُسرا - فَاذِا فَرَغتَ فانصَب و الِی رَبِک فَرغَب

و در نهایت ادب کامل است آن که در فکر حضرت زینب (س) به ظهور رسیده است .

مطلب از :سارا کمانکش ( طلبه پایه اول)

http://wzus.ask.com/r?t=a&d=mys&s=ads&c=p&app=aoth&ti=1&ai=30751&l=dis&o=APN10267&sv=0a652948&ip=02b9d94c&cu.wz=0&u=http%3A%2F%2Fwww.aftabnews.ir%2Fimages%2Fdocs%2F000087%2Fn00087720-t.jpg

اشتراک گذاری این مطلب!

الهی

26ام آبان, 1391

الهي! راز دل نهفتن دشوار است و گفتن دشوارتر.

الهي! چگونه خاموش باشيم که دل در جوش و خروش است و چگونه سخن گويم که خرد مدهوش و بي هوش است.

الهي! چون تو حاضري چه جويم و چون تو ناظري چه گويم.

الهي! آن خواهم که هيچ نخواهم.

الهي! چون در تو مي نگرم از آنچه که خوانده ام شرم دارم.

الهي! در ذات خودم متحيرم تا چه رسد در ذات تو.

الهي! هرچه بيشتر دانستم نادان تر شدم، بر نادانيم بيفزا.

الهي! کلمات و کلامت که اينقدر شيرين و دلنشين اند، خودت چوني؟

الهي! شکرت که دولت صبرم دادي تا به ملکت فقرم رساندي.

الهي! از شياطين جن بريدن دشوار نيست، با شياطين انس چه بايد کرد؟

الهي! به سوي تو آمدم. به حق خودت مرا به من برمگردان.

اشتراک گذاری این مطلب!

مرا برهانید از این پیله ها

22ام آبان, 1391

 هر سال آخر ذی الحجه که می رسد پشت سرت راه می افتم و تا خودِ عاشورا می دوم. اما هیچ وقت به گرد قدم های کاروانت هم نمی رسم و دوباره سالِ بعد…

 با من چه باید بکنی که هر سال دستم خالی تر است و پایِ رفتنم ناتوان تر.

خار و خاشاک های گناه و غفلت، پایم را به زمین بسته اند،  آن قدر که شوق رفتن، شوقِ شدن، در من خشکیده است. پیله های من آن قدر ضخیم شده اند که خاطره پرواز را از یادم برده اند. هجرت تا دیار تو دیگر مرا نمی انگیزاند، وقتی به دیار خودم، به اقلیم عاداتِ سخیف خودم، به مرداب روزمرگی هایم، خو گرفته ام.

 با این همه- تو می دانی- مُحرم که می آید، صدای زنگ شترهای کاروانت که در گوشم می زند، کسی انگار در من فریاد می زند، کسی در من می آشوبد، کسی مرا به هجرت می خوانَد، بردارید این خار و خاشاک ها را، شما را به خدا بیایید و من را برهانید از این پیله ها،

 نشانیِ دیارتان را به من هم بدهید آقا…

اشتراک گذاری این مطلب!

قصه های من و فامیل دور(قسمت دوم)

15ام آبان, 1391

    قصه من و فامیل دور به اینجا رسیده که فامیل دور معتقد بود باید برای عفاف و حجاب فرهنگ سازی بشه و صدا و سیما هم داره خیلی عالی این فرهنگ سازی رو انجام میده!!!  و من هم به خاطر همین در شرف سکته همه جانبه بودم! حالا میرسیم به قسمت دوم گفت و گوهای من و فامیل دور که امروز هم تولدشه و من ازهمین راه بسیار دور روی ماهش رو … نههههه نگاه میکنم. فامیل دور به خاطر اثبات حرفش اشاره ای کرد به فیلم” کلاه پهلوی” که: ببین آقا، چقدر داره در مورد حجاب و پیشینه اون مانوور داده میشه!

البته اینجا بنده یک پارازیت دارم که برادر، بیشتر درباره پیشینه بی حجابیه تا حجاب، ولی خوب نظر فامیل دور اینه که این فیلم داره به جوون ها میگه اصل، بر وجود حجاب بوده و اینکه الان خواهرها خیابان رو با عروسی خاله خان باجی هاشون اشتباه گرفتن، بی شک تقصیر استعمار کبیره .

البته بنده در استعمار کبیر و نامردی عده ای برای بی هویت کردن مسلمان ها موافقم اما خوب، بنده در پرتاب نعلین هایی که با فامیل دور داشتم میخواستم بگم: بابا جان دلسوزی که از طریق خودسوزی نمیشه، ما قصد داریم مفاهیم وسیعی را همچون عفاف و حجاب در قالب کارکتر های بی حجاب به مردم منتقل کنیم! مثلاً یک بچه را جلوی مغازه آبنبات فروشی ببریم وبگوییم ببین عزیزم این آبنبات های خوشگل و آبدار و رنگانگ که هر کدوم با طعم های میوه های مختلف از جمله: تمشک، آلبالو وهلو تهیه شده برای تو ضرر داره و اگه بخوری آقای دکتر برات آمپول گاوی میزنه. به نظر شما این بچه شکمو که البته دارای غریزه لذت خواهی هم هست، آبنبات روانتخاب میکنه یا آمپول گاوی رو؟ کاملاً واضحه که اون پسر بچه تپل یا اون دختر بچه مؤدب_ازترس اعتراض های احتمالی بانوان_ حاضره به خاطر خوردن اون آبنبات ها به جای آمپول گاوی چند سال توی کمای این لذت خواهی باشه اما برای یک لحظه هم که شده فقط یه لیس کوچولو به اون آبنبات ها بزنه و بعد غزل خداحافظی رو…

حالا ای فامیل دور که آتش به خرمنم زدی به نظر تو ما میتونیم با نشون دادن خانم های بد حجاب با پوشش های افتضاح به پسرانمون فرهنگ “یغضوا ابصارهم” بدهیم و اینجا بود که فامیل دوووووور غرق در افکار خویشتن شد.

هانیه خوددانی(طلبه پایه سوم)

اشتراک گذاری این مطلب!

همین وسط ها

15ام آبان, 1391

 همه زندگی من همین وسط ها گذشته است.

وسطِ سیاهی ها و سپیدی ها،

وسط تاریکی ها و روشنی ها،

هزار بار این وسط ایستاده ام،

هر دو طرف را نگاه کرده ام و تصمیم گرفته ام که دیگر بیایم به طرف نور، یک قدم، دو قدم، قدم سوم، چشم های خواب آلوده ام را نور زده، پایم جایی گیر کرده و زمین خورده ام، بعد نشسته ام و تاریکی ها را نگاه کرده ام و خوابم برده به خیال این که شب است.

و دوباره رفته ام وسط صحنه و دوباره…

 نه، این طوری که نمی شود،

یک بار، یک روز باید تصمیمم را بگیرم و دیگر آهسته و با تردید قدم بر ندارم که وسوسه نشستن، وسوسه خوابیدن، زمین گیرم کند.

یک بار، یک روز، تصمیمم را می گیرم و می دَوَم تا نور، تا شما، تا خیمه شما…

اشتراک گذاری این مطلب!

غربت غدیر، شروع فصل سختی ها!

14ام آبان, 1391

 

غدیر بود ، رفتیم پیشانی اباذر را ببوسیم و بگوییم« برادر عیدت مبارک! »؛ پیشانیش از آفتاب ربذه سوخته بود .

به ابن سکیت گفتیم «علی» ؛ هیچ نگفت ؛  نگاهمان کرد و گریست ، زبانش را بریده بودند . خواستیم دست های میثم را بگیریم و بگوییم «سپاس خدای را که مارا از متمسکین به ولایت امیر مومنان قرار داد» دست هایش را قطع کرده بودند .

گفتیم : «یک سیدی بیابیم و عیدی بگیریم»، سیدی از بنی هاشم. کسی نبود ؛ جسدهاشان درز  لای دیوارها شده بود و چاه ها از حضور پیکرهای بی سرشان پر بود ، زندانی دخمه های تاریک بودند و غل های گران بر پا ، در کنج زندان ها نماز می خواندند .

فقط همین نبود که میان بیابان بایستد ، رفتگان را بخواند که برگردند و صبر کنند تا ماندگان برسند .

فقط همین نبود که منبری از جهاز شتران بسازند و بالا رود و صدایش کند و دستش را بالا بگیرد . فقط جمله ی کوتاه «علی مولاست نبود» .کار اصلاً اینقدرها ساده نبود . فصل اتمام نعمت ، فصل بلوغ رسالت ، فصل سختی بود .

بیعت با علی مصافحه ای ساده نبود . مصافحه ای با همه رنج هایی بود که برای ایستادن پشت سر این واژه سه حرفی باید کشید . ایستادن پشت سر واژه ای سه حرفی که در حق ، سخت گیر بود . ولی این روزها همه چیز آسان شده است . این روزها «علی مولاست» تکه کلامی معمولی و راحت است .

آن « مرد ناشناس » سر بر دیوارنیمه خرابی در دل شب دارد و می گوید :

« آه از این ره توشه ی کم ، آه از راه دراز»  

و ما بی آنکه بشناسیمش ، همین نزدیکی ها جایی نشسته ایم .

عجیب است!!!

این مرد هنوز هم « مرد ناشناس» است .

طلبه دانش آموخته : نگار مهرجو

اشتراک گذاری این مطلب!

دلنوشته: «بغض»

10ام آبان, 1391

      روزگار عجیبی ست ، دنیای پرفریبی ست.

      در روزگار ما غدیر چه رنگ غریبی دارد ، در این وادی پرهیاهوی زندگی.

      غدیر عیدی قریب اما غریب است که مظلومانه از پی زمانه های متمادی می گذرد و همچنان جز یک لفظ لسانی چیزی از آن باقی نمانده .

      بیاییم در این دنیای پر ادعا نام قریب خم را احیاء کنیم. بیاییم که در این روزگار ، غدیر را مخلصانه معنا کنیم.

      بیاییم که دل پر بغض غدیر خم را که در پس جملات غریب است مرهم بخشیم و آن را  تمنّا کنیم.

      بیایید غریبی علی علیه السلام را در غدیر هویدا کنیم.

     دل پر از غم علی علیه السلام را بعد از غدیر افشاء کنیم.

      ولایت با غدیر معنا شود و غدیر بی ولایت تنها شود.

     ما به ظاهر دل به غدیر داده ایم . عید آن را از سر ذوق و سلیقه خوانده ایم ؛ ورنه هرکس بخواهد بفهمد غدیر چیست باید با خود اندیشد که راز بغض چاه از پس سکوت پر از معنای علی علیه السلام چیست؟

     غدیر امروز ما درک صدای سکوت علی زمانه است، از پس سکوت پر از معنای علی علیه السلام در غدیر خم؛ که بفهمیم صدای سنگین سکوتش از برای چیست؟

     بیاییم سکوت ها  را بشکنیم؛ علی زمانه را پیش دشمن نشکنیم.

     قصد این است درد علی زمانه را بی تکلّف از برای خود و دیگران افشاء کنیم تا صدای سکوتش رنگ گیرد؛ تا که شاید گوشه ای از اشک چشم علی زمانه را در پی گفته هایش معنا کنیم.

     ولایت را در قالب الفاظ دیدن خود فریبی است آشکار،عمق را باید بفهمیم از پس این روزگار.

      غدیر تجلّی بخش نور ولایت محمّد صلی الله علیه و آله و سلم است.

     بعد از غدیر بود که ولایت رنگ باخت و سود جویان را همه پررنگ ساخت…   

فاطمه شاهوردی« طلبه پایه اول»

اشتراک گذاری این مطلب!

دلنوشته: و اما غدیر . . .

9ام آبان, 1391

نادِ عَلیاً مَظهَرَالعَجائِب …

     گویند که در غدیر خم چه دست ها که برای ولایت تو بیعت شدند!

     و با صدای طنین انداز لبیک «یا علی» ، زمین و آسمانیان به التماس وجودت آمد!

     در آن زمان که محمد (صلی الله علیه وآله) به بالای برکه ی خم ایستاد و فرمود:

                         علی مولای عالمیان است آنک!

     خم بود که اول از همه به خروش آمد که علی مولای من است و با علی پیمان بست.

     خم بود که عهد خدا با محمد و عهد محمد با علی را با قطره قطره وجود، احساس کرد و محل عهد عالمیان با علی شد! زیرا که هنوز نام غدیر بر عید مولایمان باقی مانده! عید غدیر خم

          آفرین بر تو ای خم که چنین وفاداری.

     آن زمان که همه در محضر ختم رسولان به حیدر بشارت می گفتند ای کاش پرده از قلبهای سیاهشان کنار می رفت و رسول خدا عهد شکنی آنها را با سرور مظلومان می دیدند و می دانم که می دیدند و در دل…

     آه ای علی!

     تو کیستی که عالمی حیران از وصف توست!

     آه ای علی مانده ام اگر تو را خدا نمی آفرید چه کسی می توانست از پس عشق بازیهایی این چنین با خدا برآید…

     آری علی فاتح خیبر ولی با دستهای بسته در کنار خانه و همسری مجروح به پشت در …

اما صدای سکوت عجیب علی  عرش را به لرزه درآورد.

     آیا این سکوت و صبر را جز عشق بازی علی با خدا می توان نام نهاد.

     نه و الله…

     نه ، که علی عاشق خدا و خدا عاشق علی بود و علی را بر این امتحان برگزید.

     و پس از تو ای خم! باز علی سکوت کرد سکوتی 25 ساله که «خار در چشم و استخوان در گلو» بود.

     این سکوت علی سکوت نیست. رساترین فریادهای عالم بود و خواهد بود زیرا که اگر نبود ، دنیا صدای او را اینچنین نمی شنید و گذر روزگار غم ، صدای مولا را به ما نمی رساند.

     علی جان تو کیستی که هنوز عالم تو را نشناخته!

     حیدر کرار، فاتح خیبر، همسر زهرا(سلام الله علیها)، اخاللرسول الله، اباالحسن و اباالحسین، اباالعباس…

     نمی دانم چه گویمت که حق تو را ادا کنم علی، ولی همین را درباره ات می دانم که اگر هزاران سال هم بگذرد باز بشر از درک و فهم نام زیبای تو عاجز است چه رسد که تو را بشناسد و این کار فقط از پسرت «مهدی» برآید و بس! که بیاید و تو را به عالم بشناساند!

     هرگز نگویمت یا علی بیا دست من بگیر 

     دانم گرفتی ز عنایت رها مکن

طلبه لیلا جودکی

اشتراک گذاری این مطلب!

« غدیر خاطره ها»

8ام آبان, 1391

     لحظه های معصوم عشق بر شنزارهای تشنه حجاز باریده است.

                                               اینجا صحرای سوزان شوق است.

     همراه با کاروان سرنوشت، حادثه ای سپید زیر آفتاب می ایستد در ازدحام، قافله ی نیاز به حجه الوداع رسیده است؛ ناگاه دل ها به بشارتی بارانی فراخوانده شدند.

     کاروانیان از حج بازگشته اند و سوغاتی از توحید به همراه دارند . در نیمه راه ، آغاز بیداری چشم های زمینیان است.

     اکنون که لحظات سرنوشت ساز تاریخ رقم می خورد، بیایید نگذاریم جمعیت فکرمان پریشان شود.

     آن گاه که خورشید مهربانی از کابین شتران بالا رفت بر این ایستادن و بر این تعجیل بیندیشیم!

     دستش را ببینید!

                 در انتظار دستان یاری گر شماست!

     خورشید مهربانی همچون همیشه، گرم و تابنده و پر فروغ سخن می گوید:

     ای مهاجرین مبعث عشق

                        ای انصار هجرت نور

                                        دست علی علیه السلام را به خاطر بسپارید.

     اینک شما پیامبرید!

                        رسالت شما هم اکنون آغاز شده است.

     حال که آن فریاد پر طنین رسول مهربانی صفحات تاریخ را سرشار ساخته است که:

      ای از حج برگشتگان

                                زین پس شما پیامبرید تا خبر ولایت علی علیه السلام را که سند حقانیت اوست تا ابدیّت تاریخ به گوش جهانیان برسانید!

     در آن روز هزارن باور می دیدند و تبریک می گفتند:

     « اشهد انّک امیرالمومنین الحق الذی نطق بولایتک التنزیل و اًخًذً لک العهد علی الامه »

     اینک زمان ، آغاز دیگری را تجربه می کند ، فصلی تازه در حال شکفتن بود؛ آغاز فصل عشق ،فصل ارادت، فصل زیبای ولایت، فصلی که می طلبید رسول مهربانی دستان خود را به دعا بردارد.

     دعایی قرین با اجابت:

« اللهم وال من والاه و عاد من عاداه و انصر من نصره و اخذل من خذله»

     آری غدیر ریزش باران الطاف رحمانی است برگلزار های تشنه.

     رسول مهربانی ، گویی می خواهد خاک های گرم غدیر را شاهد بگیرد بر این انتصاب آسمانی.

     گویی می خواهد، حجاب های ظلمانی را کنار بزند تا آنچه از ناگفته های رسالت باقی مانده است. با وجود پر مهر علی(علیه السلام) برای آیندگان زمزمه کند.

     ای مردم:

     بگویید به باد، به باران ، به آفتاب که اینک علی جانشین من است :

«من کنت مولاه فعلی مولاه»

     اکنون ما که مخاطبان زمزمه عاشقانه او هستیم، چه خوب است بدانیم که در عبور روز و شب، خورشید و ماه جایگاه خود را عوض می کنند تا تاریکی ظلمت ها رهروانشان را نبلعد.

              آری علی( علیه السلام) حسن ختام رسالت است.

                                                        بنگریم پس از قرن ها    

                                                         این ماییم     

     سینه سوختگان غدیر که رسالت پیام غدیر را به دوش داریم.

     سنگینی این رسالت سالیان درازی است که بر شانه های زخمی ما احساس می شود.

     و غدیر خم همچنان غریب!     

               و حاضرانش همچنان غایب!

                                    اکنون می خوانمت ای غایب همیشه حاضر بیا

                                                                                  تا قصه غدیر     

           این بار از لبان مبارکت          

                          مرهم سینه سوخته و شانه های زخمی ما شود.

     بیا

     تا این بار دستان توحیدی ات، دستان عدالت را بر فراز آسمان حقیقت بالا برد و قصه ناتمام غدیر را که سرشار از نور و روشنی و عشق و امید است به پایان و فرجامی نیک برسانی (به امید آن روز)

لیلا جوادی فرد

اشتراک گذاری این مطلب!

دلنوشته : اگر به کربلا بروم !

7ام آبان, 1391

 

اگر به کربلا بروم:

 در اولین قدمم به خاک کربلا خاک می شوم تا طعم شهد شیرین عبودیّت را در کربلا ، این قطعه  گم شده بهشت  بجشم و به خاک افتم تا شکر گزار آن توفیق بزرگ باشم.

 باورم نخواهد شد به کربلا آمده ام ، سرزمین عشق های آسمانی، سرزمین ناله های عاشقانه شبانگاهی ،سرزمین بلندترین حماسه تاریخ ابدیت، سرزمینی که در آن خون اصغر همچو مشتی سهمگین  بر دل  سنگین آسمان کوبیده شد تا اندکی دل آسمان از آن همه ظلم تاریخ ، به درد آید.

 اگر به کربلا بروم ، قطره ای آب خواهم شد در دل فرات تا صدای های های  گریه های فرات را بر پیکر قطعه قطعه عباس با تمام وجودم بشنوم. اما نه ! در خود  توان آب شدن را نمی یابم چگونه قطره ای آب باشم و صدای ناله های کودک حسین را بشنوم که از فرط عطش به سختی توان گریه را دارد . اگر قطره ای آب شوم ،لاجرم  نظاره گر  ریختن خون خدا در کنار فرات خواهم شد امّا  من ضعیف تر از آنم که بتوانم این صحنه را تماشا کنم . اگر قطره ای آب باشم  از خود متنفر خواهم شد.پس اگر به کربلا بروم، قطره ای خون خواهم شد تا از دست حسین علیه السلام به سوی آسمان پرتاب شود تا رضایت خداوند از حسین علیه السلام  را طلب کند.امّا من پست تر از آنم که بتوانم خون حسین باشم. پس قطره ای خون خواهم شد تا از پای پر آبله کودک   یتیمی  بچکد تا ردپایی از مظلومیت  در تاریخ  بگذارد  و فریاد خونخواهی اش را در سرتاسر تاریخ سر دهد، ولی می دانم تاب تحمل آن صحنه ، مرا درهم خواهد شکست.

 پس اگر به کربلا بروم قطره ای اشک خواهم شدتا از چشمی بر این همه مظلومیت بچکد . قطره ای اشک خواهم شد تا بچکم و اندکی از این همه آتش غم درونم را سرد کنم.

ای حسین ! ای عطیّه خاصّه الهی بر ما خاکیان بی مقدار ؛ تو به کدامین  گناه کشته شدی؟

 امّا نه خود می دانم که اگر قطره ای اشک باشم نخواهم توانست  برآن همه مصیبت بچکم، زیرامصیبت حسین علیه السلام والاتر از آن است که تنها قطره ای چون من ، ناپاک و بی مقدار، برآن بچکد پس همان خاک خواهم شد و عاشقانه بر مهر عشّاق ابا عبدا… خواهم نشست،پس همان خاک خواهم شد، آن هم نه خاک کربلا، چون خاک کربلا، خاک بهشت است و من موجودی زمینی و پستم.

 خاک خواهم شد، آن هم خاکی بی مقدار که عاشقانه از  زیر پای زوّار حسین علیه السلام  به هوا خواهم خاست و مستانه در آسمان، از شوق خاک شدن در درگاه حسین، خواهم رقصید.

 السلام علیک یا ابا  عبداللّه

 طلبه  رقیه رحیمی

اشتراک گذاری این مطلب!

دلنوشته : این روزها . . .

6ام آبان, 1391

حضرت علي (عليه‌السلام) فرمودند:


إذا رَأيْتَ يُؤنُسِكَ بذِكرهء فَقَدْ أَحبَّك

     هرگاه ديدي خداوند تو را به ياد خودش انس داده، (بدان كه) در حقيقت تو را دوست دارد

         چشمه اي جوشان در تلاطم است تا در بيابان سينه هاي معصيت کار بندگان جاري شود و طراوت رحمت الهي به دل هاي مرده بچشاند، باشد که در هر فرصتي که خداي کريم براي استغفار بندگانش فراهم نمود، دل ها   آماده تضرع   و ناله به  درگاه رب العالمين شوند و البته فرصت هايي چون عرفه  و عيد قربان فرصت هايي طلايي است که فراهم آورده تا رحمت  و بخشايش واسعه الهي را نصيب بندگان کند.

          آري….

     ماه ذي الحجه با ايام و لحظات پر بار معنوي اش فرا رسيده، ماهي که عصر عرفه و مناجات امام حسين در جبل الرحمه را دارد و ماه قربان؛ عيد پيروزي بزرگ انسان بر نفس اماره که نمادي از شرافت انسان و مقام خليفه الهي اوست و از سوي ديگرش ،غدير، زلال ترين چشمه معرفت الهي جاري است.

     هنوز هم سنگ هاي جبل الرحمه، زمزمه هاي عاشقانه و عارفانه حماسه آفرين کربلا را تکرار مي کنند،

     هنوز هم خاک عرفات،مست اشک هاي متضرعانه سيدالشهدا است

     هنوز هم عرفات غرق در خاطره آخرين وداع خود با مولاست

    و هنوز هم بانگ   رحيل  کاروان عاشوراييان  در سراسر زمان مي پيچد تا   نداي حق طلبي و ظلم ناپذيري را از صفحه خونين کربلا  به فطرت خواب آلوده انسان هاي هر زمان منعکس کند و ياد آور  اين باشد  که:

کل يوم عاشورا و کل عرض کربلا

     و هنوز هم تاريخ چنين عيد قرباني به خود  نديده است  و چنين  حاجياني….

     اين  روز ها ،  در هاي آسمان گشوده است تا اشک هاي گرم و آه سرد  بندگان  درمانده  از دغدغه هاي زندگي  مادي، با بارش رحمت هاي الهي قرين شود  و تسکيني   باشد برقلب هاي  پر از  درد هاي  دنيوي.

     به اميد آنکه روح خسته و تيره خود را در اين زلال صفا  دهيم و طعم معرفت الهي را در سايه معرفت ولايت  بچشيم.

امين يا رب العالمين

رقیه رحیمی

اشتراک گذاری این مطلب!

نجوای آشنا

1ام آبان, 1391

الهي! راز دل نهفتن دشوار است و گفتن دشوارتر.

الهي! چگونه خاموش باشيم که دل در جوش و خروش است و چگونه سخن گويم که خرد مدهوش و بي هوش است.

الهي! چون تو حاضري چه جويم و چون تو ناظري چه گويم.

الهي! آن خواهم که هيچ نخواهم.

الهي! چون در تو مي نگرم از آنچه که خوانده ام شرم دارم.

الهي! در ذات خودم متحيرم تا چه رسد در ذات تو.

الهي! هرچه بيشتر دانستم نادان تر شدم، بر نادانيم بيفزا.

الهي! کلمات و کلامت که اينقدر شيرين و دلنشين اند، خودت چوني؟

الهي! شکرت که دولت صبرم دادي تا به ملکت فقرم رساندي.

الهي! از شياطين جن بريدن دشوار نيست، با شياطين انس چه بايد کرد؟

الهي! به سوي تو آمدم. به حق خودت مرا به من برمگردان.

اشتراک گذاری این مطلب!

دلنوشته : در این مهلت کوتاه !

19ام مهر, 1391

     آری قصه جانکاهی است زندگی، این که عمری میان صبح و قنوت شناور شوی و این که عمری مسیر عمودی آفتاب و نور را طی کنی و بعد ورق برگردد و خواهان سیاهی باشی. بعد اینکه حس کنی میان مرداب شناوری آن قدر که خودت هم جزئی از مرداب شوی آیا این قصه جانکاهی نیست؟
     سایه ها همیشه در کمین اند،گرگ ها همیشه پشت سنگ حیلت و با هیئتی دلربا، لغزش و غفلت تو را به انتظار نشسته اند. روباه های بزک کرده با زیب و زینت سرنوشت و زندگی همچون در معرکه می تازد و … تا وقتی که از درون تکان نخوری سر و کارت با اینهاست. لحظه لحظه متلاشی شدنت را با اینها می بینی. ابلیس آنچنان به ریش من و تو می خندد که قهقهه اش اشک هر دلسوخته ای را در می آورد. فقط کافی است کمی بنشینی و بیندیشی به واژه های امهلال و املا. اگر چه نمی دانی در کجای راهی و نمی دانی چقدر از راه را پیموده ای و چقدر از جاده مانده است اما معلوم است که این جاده، سرانجام، انتهایی به نام زندگی بعدی دارد. زندگی ای که دیگر امکان هیچ عمل و حرکت و کنشی از تو نیست.

     اما تو ای عابر، پیاده، سواره! با زندگی و سرنوشت چگونه ای؟ می گذاری تا مانند ظرفی در این مهلت کوتاه از مرداب لبریز شوی یا می خواهی تهی از هر سیاهی شوی. آه اگر این مهلت ها از تو گرفته شود و بن بستی را پیش روی خودت ببینی!

     ای عابر پیاده! پرنده شدن راحت است وقتیکه به خودت بیایی. بگذار تا با خودت کمی رُک و راست باشی هیچگاه میان خودت فاصله نگذار خودت داری سرنوشت را رقم می زنی به هر حال، کجا، چه رنگی، سیاه یا سفید همه اینها با خودت است در این مسیر پر پیچ و خم زندگی جاده های توفیق و استغفار هم هست در این جاده، شبها و روزهایی از گریه و حسرت را پیش رو داری و چقدر خوب است در این جاده، گام برداشتن می دانی در این جادهف لذتی زیبا را از بارندگی خودت خواهی دید لااقل کمی سبک می شوی و برای پرنده شدن فضا را باز می بینی باور کن هنوز «او» تو را می خواند هنوز او تو را از خود نرانده و دوست ندارد کسی را که جزئی از خودش است براند. تلاش کن تا به روشنایی و نور برسی هر چند: عمری به جز بیهوده بودن سر نکردیم تقویم ها گفتند و ما باور نکردیم اما راه شیرینی به نام «توبه» باز است.

طلبه سوده گودرزی

اشتراک گذاری این مطلب!

نجوای آشنا

13ام مهر, 1391

        حمد و سپاس خدايي را سزاست كه تير حتمي قضايش را هيچ سپري نمي‌شكند و لطف و محبت و هدايايش را هيچ مانعي باز نمي‌دارد و هيچ آفريده‌اي به پاي شباهت مخلوقات او نمي‌رسد.
      
 خداوندا!
        من مشتاقانه به سوي تو ميل مي‌كنم و به پروردگاري‌ات شهادت مي‌دهم و اقرار مي‌كنم كه تو خداي مني و بازگشت من به سوي توست.
       جهل و ناداني من و عصيان و گستاخي من تو را باز نداشت از اينكه راهنمايي‌ام كني، پس هرگاه كه تو را خواندم، پاسخم گفتي؛ هرچه از تو خواستم، عنايتم فرمودي، هرگه اطاعتت كردم، قدرداني و تشكر كردي.
      و هرگاه فرمان كه شكرت را به جا آوردم، بر نعمتهايم افزودي و اينها همه چيست جز نعمت تمام و كمال و احسان بي‌پايان تو!؟
      تويي خدايي كه معبود و ستايش شده‌اي جز تو نيست، تو خداي يكتايي، يگانه‌اي، تنهايي، بي‌مثال و بي‌مانندي
       تويي جدايي كه جز تو خدايي نيست. بخشنده‌اي، مهرباني،‌ دانايي حكيم و با تدبيري.
       تويي خدايي كه جز تو خدايي نيست، شنواي بينايي و بخشنده‌ترين كريماني.
     
       منزّه و پاكي تو!چقدر بزرگ است شأن و مقام تو، و چه بلند است در همه جا موقعيت و منزلت تو، و چه روشنگر و جدا سازندة حق است بيانگري و جداسازي تو.
       منزّه و پاكي تو! اي مهربان و لطف كننده به بندگان! چقدر زياد است لطف و مهرباني و نيكي تو، اي رئوف وخيرخواه!
       چقدر بسيار است خيرخواهي و مهرباني تو،اي حكيم و دانا! چه بسيار است آشنايي و دانايي تو.
       پاك و منزهي تو! مشيت و خواست تو را باز گرداننده‌اي نيست.  گفته‌ها و سخنان تو را تغيير دهنده و جابه‌جا كننده‌اي نيست.
       بار خدايا! و من بنده تو هستم كه پيش از اين كه او را بيافريني و پس از آفرينشت، او را نعمت دادي. پس او را از كساني كه آنها را به دينت راهنمايي كردي قرار دادي و او را براي اداي حق خودت توفيق دادي. و او را با ريسمان خودت نگهداشتي.
و اكنون اين منم در پيشگاه تو در حالي كه خوار و كوچك، شكسته و فروتن، و ترسان و لرزان ايستاده‌ام كه به گناهان بزرگي كه بر دوش دارم و به لغزشها و خطاهاي زيادي كه انجام داده‌ام اقرار مي‌كنم، و از گذشت تو امان مي‌خواهم، و به آمرزش و رحمتت بناه مي‌برم.
       يقين و باور دارم كه امان دهنده‌اي مرا از تو امان نمي‌دهد.
       منم آن كه از روي جرأت و بي‌باكي به راه خلاف امر تو رفت و بر نافرماني به تو اقدام نمود.
       منم آن كه از بندگانت زشتكاريهايش را پنهان ساخت و در برابر تو آشكارا به گناه پرداخت.
       منم آن كه برخود ستم روا داشته و بر نفس خود ظلم و جنايت كرده،
       منم، گنهكار، اقرار كنندة به گناه، خطا كار لغزشكار
       خداوندا! تو را به حق كسي كه او را از ميان آفريدگانت برگزيده‌اي و او را براي خودت پسنديده‌اي.
        سرپرستي مرا به عهده بگير همانطور كه سرپرستي كساني را كه اهل طاعت و دارندگان قرب و منزلت در پيشگاهت هستند به عهده مي‌گيري، مرا از خواب بي‌خبران و غافلان، و خواب‌آلودگي اسرافكاران و از چرت زدگي خوارشدگان و زبون گشتگان بيدارساز.
       و قلبم را ميال كن به سوي چيزي كه اهل طاعت را به آن وا داشته‌اي و دلبستگان به بندگي و شيفتگان عبادت را با آن به راه بندگي كشيده‌اي و سهل‌انگاران را با آن، از هلاكت باز گرفته و نجات داده‌اي.
       مرا از اختيار خودت دور نساخته و به حال خودم وامگذار، مانند دور كردن و رها ساختن كسي كه در او خير و فايده‌اي نبوده و تو را به او نيازي نيست، و براي او توبه و بازگشتي نباشد.
       و براي من راز و نياز و مناجات با خودت را در تنهايي و شب و روز دلنشين و خوشايند فرما.
       و براي من خود نگهداري و عصمتي را ببخش كه به ترسيدن از تو نزديكم كند و مرا از انجام دادن حرامهاي تو باز دارد و از اسيري و گرفتاري گناهان بزرگ آزادم نمايد.
       و در پيش خودت براي من آسايشگاهي قرار ده كه با خيال راحت به سوي آن روي آورم و جايگاه امني كه آن را به خود مأوي گزينم و چشمم را روشن سازم.
       پروردگارا! بر محمد و آل محمد درود و رحمت بفرست، درودي پاك كه هيچ درودي پاك‌تر از آن نباشد بر او درودي بفرست كه افزون كننده باشد وهيچ درودي فزاينده‌تر از آن نباشد و بر او درودي بفرست كه همراه با خوشنودي باشد، و هيچ درودي بالاتر از آن نباشد.   

اشتراک گذاری این مطلب!

دلنوشته ی طلبه ای از سفر به دیار فرشتگان

10ام مهر, 1391

متن زير خاطره اي از طلبه رقیه رحیمی است در سفر به سرزمين وحي و ديار فرشتگان،شايد با خواندن آن لحظه اي با حاجيان در اين ايام عزيز همراه شويم:

اینجا….

به اینجا که می رسی،در میان امواج متلاطم و حیرت آور عاشقی گم می شوی

به اینجا که می رسی ،صدای سایش بال فرشتگان را می شنوی

اینجا از دغدغه های مادی دنیا و کینه های خاکستری آن هیچ خبری نیست

اینجا اشک غم با شوق و احساس در هم آمیخته شده

راستی اینجا چقدر نفس کشیدن غنیمت دارد

اینجا چقدرحسرت داری که ساعتها ناگفته های دلت را برای محبوبت با زبان اشک بیان کنی و هیچ کس با اشاره به تو نگوید:ایرانی!بلند شو

اینجا روبروی بقیع،فقط کوچه های بنی هاشم و مظلومیت حسن را نمی بینی بلکه سنگینی غربت بهانه آفرینش گلویت را سخت می فشرد

اینجا صدای شکستن دلها بسیار می آید

اینجا صدای امن یجیب و ناله های أستغفر الله وتُب علینا بسیار می آید

 اینجا کنار غربت بقیع،ناله های یا حسین و یا زینب بسیار می آید

اینجا تنها نشستن و با چشم غلطیده در اشک نگاه کردن و هق هق گریه،عجب طعم خوشی دارد

اینجا آوارگی و شیدایی با پای برهنه بر زمین گرم و مقدسی که رحمه للعالمین بر آن قدم گذاشته،چه لذتی دارد..

اینجا ناله های زهرا و درد دل های علی وجودت را ذوب می کند

اینجا آتش گرفتن درب خانه علی را می بینی.

اما نه!احساس سوختن به تماشا نمی رسدآتش بگیر

اینجا هیچ چیز به اندازه اشک،انسان را به خدا نمی رساند

راستی که اینجا چه بهانه عزیزی برای عاشقی داری

اینجا نمی دانی به کدامین بارقه نور خیره شوی! این سرگردانی آزارت میدهد

اینجا حس کودک یتیمی را داری!

اشکهای خسته از غربت شیعه را با گوشه لباست پاک می کنی ولی هرچه می گریی آرام نمی شوی!

اینجا غربت مدینه،درد سنگینی را بر دلت وارد می کند که اشکهای بی امان آن را تسکین نمیدهد

آری! اینجا مدینه با هوایی بارانی از ابرهای غم و اندوه و غربت است.

 مدینه! کاش دیدن تو تمام شادی هایم را از یادم نمی برد!

احساس می کنم که قلب تو در تاب و تب این غم گران،در هوای غبار آلود سینه ات،می خواهد از تپش بایستد.

می خواهم بگویم اینجا

اینجا حضور صاحب الزمان را می شود احساس کرد

      به اینجا که می رسی غمگینانه پاهای خویش را برهنه می کنی تا اندکی از نیروی ملکوتی رسول الله را از این سنگ فرش های متبرک به خویشتن جذب کنی،آرام و متین در حریم پیامبر خدا قدم بر می داری و مرتب رب ادخلنی می خوانی و اشک می ریزی تا خود را روبروی باب جبرئیل برسانی و چون به اینجا میرسی و چشمت به نگین سبز خاتم آفرینش ،متبرک می شود،زمزمه های عارفانه ات در میان هق هق گریه ها و تکان تکان شانه هایت اندک اندک گم می شود.

آخر اینجا اوج تمام غربت هاست….

به اینجا که رسیده ای،دنیا برای تو تمام شده است

 اینجا مدینه است!

غمناک ترین شهر تاریخ…

اشتراک گذاری این مطلب!

بیدار کنید مرا !

2ام مهر, 1391

مولای من ، میدانم که

              اگر با آمدن ” آفتاب” از خواب بیدار شوم نمازم قضاست.


اشتراک گذاری این مطلب!

عا شقا نه

23ام شهریور, 1391

الهى ! از من آهى و از تو نگاهى .

الهى ! عمرى آه در بساط نداشتم و اينك جز آه در بساط ندارم .

الهى ! غبطه ملايكه اى را مى خورم كه جز سجود نمى دانند، كاش حسن از ازل تا ابد در يك سجده بود.

الهى ! تا كى عبدالهوى باشم ، به عزت تو عبدالهو شدم .

الهى ! سست از آن كه مست تو نيست كيست ؟

الهى ! همه اين و آن را تماشا كنند و حسن خود را، كه عجيب تر از خود نيافت .

الهى ! دل بى حضور چشم بى نور است ، اين دنيا را نمى بيند و آن ، عقبى را.

الهى ! همه حيوانات را در كوه و جنگل مى بينند و حسن در شهر و ده .

الهى ! هر كه شادى خواهد بخواهد، حسن را اندوه پيوسته و دل شكسته ده .

الهى ! آن كه خوب را حباله اصطياد مبشرات نكرده است ، كفران نعمت گرانبهائى كرده است .

الهى ! مراجعات از مهاجرت به سويت تعرب بعد از هجرت است و تويى كه نگهدار دل هايى .

الهى ! آن كه در نماز جواب سلام نمى شنود، هنوز نمازگزار نشده ، ما را با نمازگزاران بدار.

الهى ! خوشا آن كه بر عهدش استوار است و همواره محو ديدار است .

الهى ! آن كس تاج عزت بر سر دارد كه حلقه ارادتت را در گوش دارد و طوق عبوديت را در گردن.

منبع :پندهاى حكيمانه علامه حسن زاده آملى/عباس عزيزى

اشتراک گذاری این مطلب!

 
فراخوان چی شد طلبه شدم