« طلب بخشش در روز حسابدانلود زیارتنامه امام جواد(علیه السلام) + متن و ترجمه »

اشعار شهادت حضرت جوادالائمه علیه السلام

نوشته شده توسطرحیمی 11ام شهریور, 1395

این­ها به جای اینکه برایت دعا کنند

کف می زنند تا نفست را فدا کنند

یا جای اینکه آب برایت بیاورند

همراه ناله­ی تو چه رقصی به پا کنند

باید فرشته ها، همه با بال­های خود

فکری برای چشمِ پر اشک رضا کنند

هر چند تشنه ای ولی آبت نمی دهند

تا زودتر تو را ز سر خویش وا کنند

این قدر پیش چشم همه دست و پا مزن

اینها قرار نیست به تو اعتنا کنند

بال فرشته های خدا هست پس چرا؟

این چند تا کنیز تو را جابجا کنند

حالا که می­برند تو را روی پشت بام

آیا نمی­شود که کمی هم حیا کنند

تا بام می­برند که شاید سر تو را

در بین راه، با لبه­ای آشنا کنند

حالا کبوتران پر خود را گشوده اند

یک سایبان برای تنت دست و پا کنند

علی اکبر لطیفیان 

پس غریبی در وطن تکرار شد

شمع بودن سوختن تکرار شد

 

یک حسین تشنه در هنگام زهر

بعد از آن صدها حسن تکرار شد

 

چونکه ام الفضل ام الرّذل گشت

باز نامردی زن تکرار شد

 

چون که مثل طوس در بغداد هم

زهر و انگور و دهن تکرار شد

 

پس غریب بی کفن در دشت…نه

پس غریب با کفن تکرار شد

 

با دهان و با گلو و با جگر

یک نبرد تن به تن تکرار شد

 

اربا اربا…نه ولی سرخ و کبود

ماه زیر پیرهن تکرار شد

 

طائر عرشم ولى پر بسته‏ام

یاد دلدارم ولى دلخسته‏ام

آسمانم بى ستاره مانده است

درد، من را سوى غربت رانده است

ناله‏ها مانده است در چاه دلم

قاتلى دارم درون منزلم

من رضا را همچو روحى بر تنم

هستى و دار و ندار او منم

ضامن آهو مرا بوسیده است

خنده‏ام را دیده و خندیده است

بر رضا هرکس دهد من را قسم

حاجتش را مى‏دهد بى بیش و کم

لاله‏اى در گلشن مولا منم

غصه دار صورت زهرا منم

زهر کین کرده اثر رویم ببین

همچو مادر دست بر پهلو، غمین

در میان حجره‏اى در بسته‏ام

بى قرارم، داغدارم، خسته‏ام

این طرف با فاطمه باشد جواد

آن طرف دشمن ز حالش گشته شاد

این طرف درد و غم و آه و فغان

آن طرف هم دخترانِ کف زنان

کس نباشد بین حجره یاورم

من جوانمرگم، شبیه مادرم

ریشه‏ها را کینه‏ها سوزانده است

جاى آن سیلى به جسمم مانده است

حال که رو بر اجل آورده‏ام

یاد باباى غریبم کرده‏ام

نیست یک درد آشنا اندر برم

خواهرى نبود کنار پیکرم

تشنه لب در شور و شینم اى خدا

یاد جدّ خود حسینم اى خدا

جواد محمد زمانی

 

در حقیقت رنگ غم تغییر کرد

آخرین انگور هم تغییر کرد

در میان چشم انگور سیاه

جای آب و جای سَم تغییر کرد

در زد آقا از صدای در زدن

زود رنگ متّهم تغییر کرد

پس به روی زن نیاورد و نشست

اینچنین نوع کرم تغییر کرد

دانه ی انگور را برداشت و…

گفت شاید که “زنم” تغییر کرد

زن ولی وقت تعارف هم که شد

“یا جوادی” گفت و کم تغییر کرد

دم که پایین رفت آقا خوب بود

حال او در باز دم تغییر کرد

چون حسن مثل حسین و مثل خویش

حالتش در هر قدم تغییر کرد

محمد رحیمی

 

از پشت درب بسته کسی آه می کشد

یوسف دوباره ناله ز یک چاه می کشد

در زیر پای هلهله ها این صدای کیست؟

این پای کوب و دست فشانی برای کیست؟

از ظرفِ آبِ ریخته بر این زمین بپرس

از یک کنیز یا که از آن یا از این بپرس

زرد است از چه گندمِ رویِ دلِ رضا

بر باد رفته است چرا حاصل رضا

زلف مجعد پسرش را نگاه کن

آنگاه یاد یوسف غمگین چاه کن

ای کاش دست کاسه­­ی انگور می شکست

تا چهره جواد به زردی نمی نشست

ای کاش زهر قاتل و مسموم خویش بود

ای کاش کشته اثر شوم خویش بود

دیدند چند طایفه ای از کبوتران

با بال روی بام کسی سایه گستران

رضا جعفری

 

لب تشنه بود، تشنه ی يك جرعه آب بود
مردي كه درد هاي دلش بي حساب بود

پا مي كشيد گوشه ی حجره به روي خاك
پروانه وار غرق تب و التهاب بود

از بسكه شعله ور شده بود آتش دلش
حتي نفس نفس زدنش هم عذاب بود

 

در ازدحام و هلهله ی نا نجيب ها
فرياد استغاثه ی او بي جواب بود

 

يك جرعه آب نذر امامش كسي نكرد
هر چند آب دادن تشنه ثواب بود

 

آخر شبيه جد غريبش شهيد شد
آري دعاي خسته دلان مستجاب بود

 

غربت براي آل علي تازگي نداشت
در آن ديار كشتن مظلوم باب بود

 

 

اما فداي بي كفن دشت كربلا
آلاله اي كه زخم تنش بي حساب بود

 

هم نعل تازه بر بدنش ردّ پا گذاشت

هم داغديده ی شرر آفتاب بود

یوسف رحیمی

 

بغداد هم از حال و روزش بی خبر بود

تنها تر از تنها و قلبش پرشرر بود

در کنج حجره بی کس و بی یار و مونس

دور از وطن افتاده و خونین جگر بود

در کربلا اقای ما را سم ندادند

از هرکه فکرش راکنی او تشنه تر بود

از غربتش دیگر نمیگویم که یارش

تنها همین چندتا کنیز دور و بر بود

در بین سوت و کل کشیدن های ممتد

فریادها و ضجه هایش بی اثر بود

این لحظه های آخری آقای مظلوم

در آرزوی دیدن روی پسر بود

آن روز از داغش گریبان چاک میداد

وقتی که جان میداد بابایش اگر بود

آمد سرش از روی خاک حجره برداشت

آن مادری که دست هایش بر کمر بود

سربسته میگویم که جای شکر دارد

وقتی که جنس سایه بانش بال و پر بود

علیرضا خاکساری


 
سوگواره عاشورایی