« سخنان آیةالله العظمی وحیدخراسانی مد ظله در دیداربا جمعی از مبلغین در آستانه محرم1434دانلود تعدادی از کتب وآثار حضرت آیةالله العظمی وحید خراسانی(مخصوص موبایل) »

روضه خوانی در منزل یک نفر مسیحی!

نوشته شده توسطرحیمی 27ام آبان, 1391

      شب عاشورای حسینی، مرکز ایرانی ها در پاریس سیاه پوش شده بود . شیخ محمد باقر واعظ، خودش را برای خواندن روضه و ذکر مصیبت آماده می کرد . باورش نمی شد; دست تقدیر او را در ماه محرم از آن سوی دنیا به فرنگستان کشانده بود . یکی از تجار ایرانی مقیم پاریس که با او سابقه رفاقت داشت; زمینه این کار را فراهم آورده بود . در همین وقت شخصی نزدیک شد و آهسته در گوشش گفت:

- آقا! امشب برای خواندن روضه به خانه یک فرانسوی می روید؟

- نه، برنامه اینجا که تمام شد; خودم اعمال مستحبه دارم . می خواهم زیارت «ناحیه مقدسه » بخوانم .

     شیخ محمدباقر به یاد مرد فرانسوی افتاد . در شب اول محرم، آن مرد که یک جواهرفروش بود، با همسر و فرزندش به مرکز ایرانی ها آمده بودند . پس از مراسم گفته بود:

     من هم نذر دارم . اگر امکان دارد، این آقای روضه خوان ده شب هم برای خواندن روضه به منزل ما بیاید .

     شیخ محمدباقر موافقت کرده بود . شب اول، همگی دسته جمعی به خانه آن مرد فرانسوی رفته بودند . خانه ای بزرگ در منطقه اعیان نشین پاریس . واعظ روضه خوانده بود و ایرانی ها گریه کرده بودند . مرد فرانسوی، خانواده اش و خدمه منزل همه اندوهناک گوشه ای ایستاده بودند . آنها هیچ کدام زبان فارسی نمی دانستند و چیزی از روضه نمی فهمیدند . تقاضای ترجمه هم نکرده بودند .

     شیخ محمدباقر پس از روضه خوانی به مرکز ایرانی ها برگشت . اباعبدالله (ع) چه مجالسی برای او تدارک دیده بود ! روضه خوانی برای ایرانی های مقیم پاریس به اندازه کافی برایش غیر منتظره بود; اما روضه خوانی برای مسیحی ها، شگفتی او را دو چندان کرده بود .

     این برنامه تا شب «تاسوعا» ادامه داشت . در این وقت دستی به شانه شیخ محمد خورد و او را به خود آورد:

- آقا! همه منتظرند; نمی خواهید روضه بخوانید؟

     صبح روز بعد، جواهر فروش فرانسوی آمد . گرفته و ناراحت بود . گله کرد . شیخ محمدباقر زبان خارجی نمی دانست . ایرانی ها او را قانع کردند که شب گذشته به واسطه برنامه های ویژه، امکان حضور فراهم نشد . مرد فرانسوی گفت:

     من ده شب نذر داشتم . اگر امکان دارد، آقا برای شب یازدهم به جای شب گذشته بیاید تا ده شب عهد من کامل شود .

     شب یازدهم شیخ محمدباقر با عده زیادی از ایرانی ها به خانه مرد فرانسوی رفتند . پس از مراسم، صاحب خانه کنار شیخ نشست و چیزهایی گفت . یکی از ایرانی ها صحبت های او را ترجمه کرد .

- آقای محترم! از شما به خاطر این ده شب حضور و اجرای برنامه ویژه مذهبی، تشکر می کنم . صد لیره طلا به عنوان حق الزحمه برایتان در نظر گرفته ام!

     شیخ محمدباقر مکثی کرد و گفت:

     من این دهه را به خاطر پول به منزل شما نیامدم; اگر دلیل روضه و عهد خود را به من بگویید، خوشحال تر می شوم . همه منتظر بودند تا راز این مجالس را از زبان آن مرد مسیحی بشنون:

     محرم سال قبل برای خرید جواهر راهی هند شده بودم . در بمبئی مقدار زیادی طلا خریدم و آماده بازگشت شدم . طلاها را داخل یک صندوقچه پنهان کردم . تقریبا تمام سرمایه ام را به هند آورده بودم و طلا خریده بودم . از بخت بد، صندوقچه با تمام محتویات داخل آن به سرقت رفت . نمی دانم دزدها تعقیبم کرده بودند، مرا هنگام خرید دیده بودند یا جای صندوقچه را می دانستند؟ از غصه به حد مرگ رسیدم . نزدیک بود سکته کنم . روی بازگشت به کشورم را نداشتم . هستی و آبرویم برباد رفته بود . از خانه بیرون آمدم . شیعیان بمبئی در خیابان مشغول عزاداری بودند . اسبی پیشاپیش جمعیت در حال حرکت بود و پارچه های سبز به آن بسته بودند . پشت سر اسب، مردان سیاه پوش سر و پا برهنه به سینه زنی و زنجیر زنی مشغول بودند . شخصی در بین جمعیت با لحن سوزناک می خواند . در همان حال دلم شکست . بغضم ترکید . گریان با آنان همراه شده و شروع به عزاداری کردم . با صاحب عزا عهد کردم اگر به کرامت خود، سرمایه ام را به من بازگرداند، سال آینده هرجا باشم صدلیره طلا برای نذر روضه خوانی خود بپردازم .

     مراسم که تمام شد، همه پراکنده شدند . فقط من برجای ماندم . توان حرکت نداشتم . ناگهان شخصی رنگ پریده، نفس زنان کنارم آمد . صندوقچه ام را به دستم داد و گریخت . با خوشحالی به خانه برگشتم . صندوقچه را محکم در دست گرفته بودم . می ترسیدم دوباره کسی آن را بدزدد . در منزل آن را باز کردم و طلاها را وارسی کردم . حتی یک قطعه کوچک هم کم نشده بود . همه چیز سرجای خودش بود! (1)

پی نوشت:

1) داستانهای شگفت، شهید دستغیب، ص 309 و 310 .

منبع: حوزه نت


 
مداحی های محرم