موضوع: "عاقبت بخیران عالم"

نماهنگ موج (درباره جانبازان اعصاب و روان)

13ام آذر, 1395

سال هایی نه چندان دور، همان زمان که ما نوزادی در گهواره بودیم یا اصلاً هنوز پای به این دنیا ننهاده بودیم، جوانانی بودند که از زندگی خود چشم پوشیدند و تمام هستی خود را کف دست گذاشته و راهی جبهه های جنگی شدند که دشمن بعثی بر ایران تحمیل کرده بود، از پیر و جوان گرفته تا کارگر و کارمند، معلم و دانشجو و دانش آموز و با شجاعت و فداکاری خود و به پشتوانه ایمان به خدا تا آخرین لحظه مقاومت کردند و حتی ذره ای از خاک دیار پارس را به دشمن واگذار نکردند.
و حالا سال هاست که از آن روزها می گذرد. همه ما بزرگ شدیم و مدرسه رفتیم و دانشگاه و درگیر زندگی خود شدیم، ولی یادمان رفت آن روزها را. آن روزها که جوانان عزیزی را از ما گرفت و خانواده های بسیاری را تا ابد داغدار کرد و بر بعضی زخمی زد که هیچ چیز آن را التیام نمی بخشد.
آری جانبازان را می گویم. همان ها که امروز در گوشه ای از خانه یا آسایشگاه بر تخت افتاده اند، یکی شان نفس کم می آورد، یکی سال هاست که تخت مونس او شده و یکی هم که انگار نه انگار. جانباز اعصاب و روان را می گویم، همو که هر وقت موج انفجار او را گرفت، دیگر هیچ کس را نمی شناسد نه زن، نه فرزند و نه پدر و مادر. همه از دستش عاصی شده اند و تحملی برای اطرافیانش باقی نگذاشته است. مدتی او را به آسایشگاه جانبازان اعصاب و روان می آورند تا شاید چند روزی یا چند ماهی و شاید برای همیشه از دست فریادها، شیشه شکستن ها و کتک زدن هایش آرامش یابند. او همان رزمنده جوان سال های نه چندان دور است که حالا به او می گوییم جانباز اعصاب و روان، شاید هم روانی…!

نماهنگ موج با صدای محمدحسین کاظمی و به کارگردانی سعید سراجی با اشاره به موضوع جانبازان روان ساخته شده که اشاره به ادامه دار بودن راه شهدا توسط مدافعان حرم می باشد. تقدیم به روح شهدا!

دریافت کنید

اشتراک گذاری این مطلب!

افراد سبک عقل (سفیه) از دیدگاه قرآن

25ام شهریور, 1393

اگر کسی به آن اندازه نرسیده که بین خیر و شر خودش فرق بگذارد، سفیه است؛

 

می فرمایند:

هرکس از راه رسمی که ابراهیم برای شما آورده روی بگرداند، سفیه است؛

ما می گوییم سبک عقل.

حجت‌الاسلام محمدعلی جاودان از اساتید برجسته اخلاق هستند که در طی دوران زندگی و تحصیل حوزویشان از محضر اساتید برجسته‌ای از جمله آیت‌الله حاج آقا مجتبی تهرانی، آیت‌الله خوانساری، آیت‌الله حق‌شناس و علامه عسکری بهره‌مند شده اند.

عاقبت کسانی که تقوا را مراعات کردند

در آیه 35 سوره مبارکه رعد می فرماید: «مَثَلُ الْجَنَّةِ الَّتِي وُعِدَ الْمُتَّقُونَ تَجْرِي مِن تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ » مثال آن باغ هایی که به متقیان وعده داده شده است؛ جنت یعنی باغ هایی که زمین هایش پوشیده است؛ هیچ جا زمین خالی در آن باغ پیدا نمی کنید؛ هرچه هست از درخت و گل و گیاه پوشیده است؛ زیر این درختان نهرهای جاری است.

«أُكُلُهَا دَائِمٌ » این یعنی چه؟ یعنی دائم می خورند؟ مگر مرغ و خروس است؟ «وَظِلُّهَا» سایه درختان آنجا همیشگی است؛ «تِلْكَ عُقْبَى الَّذِينَ اتَّقَوا» این عاقبت آنهاست که تقوا را مراعات کرده اند؛ مراقب چشم شان بوده اند؛ مراقب گوششان بوده اند؛ مراقب زبان شان بوده اند؛ هر غذایی را نخورده اند؛ هرجا غذا نخوردند؛ ببینید هر غذایی را نخوردند و هرجایی غذا نخوردند.

«وَّعُقْبَى الْكَافِرِينَ النَّارُ» پایان کار کافران آتش است؛ در آیه فرمود: «مَّثَلُ الْجَنَّةِ الَّتِي وُعِدَ الْمُتَّقُونَ» مثال آن بهشتی که به متقیان وعده داده شده است؛ مثال است؛ داریم برای شما مثال می زنیم؛ این یک تفسیر مساله است؛ واقعیت بهشت را نمی شود گفت؛ شما نمی توانید بفهمید و ما نمی توانیم بگوییم؛ مثالش را برایتان می گوییم.

انسان بخشش خدا را حس می کند

«مَّثَلُ الْجَنَّةِ الَّتِي وُعِدَ الْمُتَّقُونَ فِيهَا أَنْهَارٌ مِّن مَّاءٍ غَيْرِ آسِنٍ» یک نهرهایی هست که در آنها آب جاری است؛ «وَأَنْهَارٌ مِّن لَّبَنٍ لَّمْ يَتَغَيَّرْ طَعْمُهُ» نهرهایی است که در آنها شیر جاریست و اصلا مزه این شیر عوض نمی شود؛ «وَأَنْهَارٌ مِّنْ خَمْرٍ» یک نهرهایی است که از شراب است؛ «لذَّةٍ لِّلشَّارِبِينَ» آنها که از آن می نوشند به یک لذت می رسند؛ «وَأَنْهَارٌ مِّنْ خَمْرٍ لَّذَّةٍ لِّلشَّارِبِينَ وَأَنْهَارٌ مِّنْ عَسَلٍ مُّصَفًّى» یک نهرهایی است که از عسل مصفا است؛ هیچ مومی در آن نیست.

«وَلَهُمْ فِيهَا مِن كُلِّ الثَّمَرَاتِ» برای ایشان یعنی برای متقون از همه انواع میوه ها هست؛ «وَمَغْفِرَةٌ مِّن رَّبِّهِمْ» آمرزش الهی؛ این را دیگر باید حس کرد؛ آن آب خوردنی است؛ اما مغفرت که خوردنی نیست؛ انسان بخشش خدا را حس می کند؛ آن حس چقدر لذت بخش است؟ نمی دانیم.

اشتراک گذاری این مطلب!

صفحات: 1· 2

خجالت می‌کشم در برابر بدن پاره‌پاره سیدالشهداء(علیه السلام)، بدنم سالم باشد

16ام آذر, 1392

فرازی از وصیت‌نامه شهیدعارف:

خجالت می‌کشم در برابر بدن پاره‌پاره سیدالشهدا(ع)، بدنم سالم باشد

 

خجالت می‌کشم در برابر بدن پاره‌پاره سیدالشهدا(ع)، بدنم سالم باشد

در فرازی از وصیت‌نامه شهید غلامحسین عارف چنین می‌خوانیم: « خدایا من خجالت می‌کشم در روز قیامت، سرور شهیدان بدنش پاره پاره باشد و من سالم باشم.»

شهید غلامحسین عارف در 13 رجب‌المرجب به دنیا آمد و در 21 رمضان نیز به خیل یاران شهیدش پیوست.

بخشی از سفارش‌‌هایی که شهید عارف به بازماندگان کرده، شامل موارد زیر است که آن را می‌خوانیم: «تأکید می‌کنم که امام عزیز را هنوز کسی به درستی نشناخته؛ در این زمینه کار و برایش دعا کنید. در برابر ناملایمات صبر انقلابی پیشه کنید و تسلیم زر و زور نشوید. با فئودال‌ها و سرمایه‌داران و گروهک‌های منحرف و خائنین، تفاهم نکنید و آنها را از خود برانید؛ برادران من، در هیچ مورد نظرتان از شرع اسلام پیشی نگیرد و خدای نکرده تابع هوی و هوس نشوید.

خدایا من خجالت می‌کشم در روز قیامت، سرور شهیدان بدنش پاره پاره باشد و من سالم باشم.

بار پروردگارا! از تو می‌خواهم هر زمان که صلاح دانستی شهید شوم، ضمن اینکه به تمام مقربانت قسمت می‌دهم که مرگ در رختخواب را نصیبم نکنی و اگر شهادت را نصیبم گرداندی، بدنم تکه تکه شود که در صحرای محشر شرمنده نباشم.

به هر کس بدی کردم مرا حلال کند. در کفنم جمله‌ای که روی کفن حضرت سلمان نوشته شده بگذارید. لباس را با آرم سپاه در قبر بگذارید و اگر با فتوای امام مغایر نباشد، بدنم را نشویید.»

اشتراک گذاری این مطلب!

امام خمينى ره از شيخ عباس قمى ره مى گويد!

27ام مهر, 1391

      خورشيد خود را بالاى سر ماشين كشيده بود و باران گرما بر سرمان مى ريخت .

     بيابان سوزان و بى انتها در چشمهايمان رنگ مى باخت و به كبودى مى گراييد. از دور هم ، چيزى ديده نمى شد، ناگاه ماشين ما كه از مشهد عازم تهران بود از حركت ، ايستاد، راننده كه مردى بلند و سياه چرده بود با عجله پايين آمد و بعد از آنكه ماشين را براندازى كرد خيلى زود عصبانى و ناراحت به داخل ماشين برگشت و گفت :

     بله! پنچر شد. و آنگاه به صندلى ما كه در وسط ماشين بود، آمد، به من چون سيد بودم حرفى نزد. ولى رو كرد به حاج شيخ عباس قمى ره  و گفت :

     اگر مى دانستم تو را اصلا سوار نمى كردم از نحسى قدم تو بود كه ماشين، ما را در اين وسط بيابان خشك و برهوت معطل گذاشت، يا الله برو پايين و ديگر هم حق ندارى سوار اين ماشين بشوى.
     البته راننده تا حدى تقصير داشت. اين طاغوت و حكومت ضد دين زمان بود كه تبليغات ضد اسلام و روحانيت را بجايى رسانده بود كه عده زيادى از مردم قدم آخوند و روحانى را نحس مى دانستند و اگر گرهى در كارشان مى افتاد و آخوندى آنجا حضور داشت، به حساب او مى گذاشتند.

    مرحوم شيخ عباس ره بدون اينكه كوچكترين اعتراضى كند و حرفى بزند، بلند شد و وسايلش را برداشت و از ماشين پياده شد. 

        من هم بلند شدم كه با او پياده شوم اما او مانع شد، ولى من با اصرار پياده شدم كه او را تنها نگذارم اما او قبول نمى كرد كه با او باشم، هر چه من پافشارى مى كردم، او نهى مى كرد، دست آخر گفت فلانى راضى نيستم تو اينجا بمانى. وقتى اين حرف را از او شنيدم ديدم كه اگر بمانم بيشتر او را ناراحت مى كنم تا خوشحال كرده باشم، برخلاف ميلم از او خداحافظى كرده سوار ماشين شدم …

     بعد از مدتى كه او را ديدم جريان آن روز را از او پرسيدم؟ گفت: وقتى شما رفتيد خيلى براى ماشين معطل شدم، براى هر ماشينى دست بلند مى كردم نگه نمى داشت، تا اينكه يك ماشين كاميونى كه بارش آجر بود برايم نگه داشت. وقتى سوار شدم، راننده آدم خوب و خون گرمى بود، و به گرمى پذيرايم شد و تحويلم گرفت، خيلى زود با هم گرم شديم قدرى كه با هم صحبت كرديم متوجه شدم كه او ارمنى است و مسيرش همدان است، از دست قضا من هم مى خواستم به همدان بروم، چون مدتها بود كه دنبال يك سرى مطالب مى گشتم و در جايى نيافته بودم فقط مى دانستم كه در كتابخانه مرحوم آخوند همدانى در همدان مى توانم آنها را بدست آورم، به اين خاطر مى خواستم به همدان بروم .

     راننده با آنكه ارمنى بود آدم خوب و اهل حالى بود، من هم از فرصت استفاده كردم و احاديثى كه از حفظ داشتم درباره احكام نورانى اسلام ، حقانيت دين مبين اسلام و مذهب تشيع و… برايش گفتم .

     وقتى او را مشتاق و علاقه مند ديدم ، بيشتر برايش خواندم ، سعى مى كردم مطالب و احاديثى بگويم كه ضمير و وجدان زنده و بيدار او را بيشتر زنده و شاداب كنم .

     تا اين كه به نزديكهاى همدان رسيديم ، نگاهم كه به صورت راننده افتاد ديدم قطرات اشك از چشمانش سرازير است و گريه مى كند، حال او را كه ديدم ديگر حرفى نزدم، سكوتى عميق مدتى بر ما حكمفرما شد هنوز چند لحظه اى نگذشته بود كه او آن سكوت سنگين را شكست و با همان چشم اشك آلود گفت :

     فلانى اين طور كه تو مى گويى و من از حرفهايت برداشت كردم ، پس اسلام دين حق و جاودانى است و من تا به حال در اشتباه بودم . شاهد باش من همين الآن پيش تو مسلمان مى شوم و به خانه كه رفتم تمام خانواده و فاميلهايى كه از من حرف شنوى دارند مسلمان مى كنم .

     بعد هم گفت :

     اشهد ان لا اله الا الله و اشهد ان محمدا رسول الله و اشهد ان عليا ولى الله

     بله خدا را بنگريد كه چه مى كند، ماشين پنچر مى شود، راننده پياده اش ‍ مى كند، كاميونى مى رسد كه مسيرش همان جايى است كه او مى خواهد برود و از همه مهمتر آن ثواب را خداوند نصيبش مى كند كه از آن زمان به بعد از نسل و ذريه آن مرد هر كس به دنيا بيايد مسلمان است و ثواب و حسنه اش براى مرحوم حاج شيخ عباس قمى (ره ) مى باشد. روحش با روح امام خمينى با انبياء محشور باد.

منبع :

  • عاقبت بخيران عالم جلد 2/على محمد عبداللهى
اشتراک گذاری این مطلب!

معامله با خدا

13ام مهر, 1391

     محمد بن سيرين هميشه پاكيزه بود و بوى خوش مى داد. روزى شخصى از او پرسيد: علت چيست كه از تو هميشه بوى خوش مى آيد؟ گفت قصه من عجيب است . آن شخص او را قسم داد كه : قصه خود را براى من بگو.
     ابن سيرين گفت: من در جوانى بسيار زيبا و خوش صورت و صاحب حسن و جمال بودم و شغلم بزازى بود، روزى زنى و كنيزكى به دكانم آمدند و مقدارى پارچه خريدند، چون قيمت آن معين شد گفتند: همراه ما بيا تا قيمت آن را به تو پرداخت كنيم .
      در دكان را بستم و همراه ايشان راه افتادم تا به جلوى خانه آنان رسيدم ، آنها به درون رفتند و من پشت در ماندم . بعد از مدتى زن - بدون آن كه كنيزش ‍ همراهش باشد - مرا به داخل خانه دعوت كرد، چون داخل شدم ، خانه اى ديدم از فرشها و ظروف عالى آراسته ، مرا بنشاند و چادر از سر برداشت ، او را در غايت حسن و جمال ديدم ، خود را به انواع جواهرات آراسته بود. در كنارم نشست و با ظرافت و ناز و عشوه و خوش طبعى با من به سخن گفتن درآمد، طولى نكشيد كه غذايى مفصل و لذيذ آماده شد، بعد از صرف غذا، آن زن به من گفت : اى جوان مى بينى من پارچه و قماش زياد دارم ، قصد من از آوردن تو به اينجا چيز ديگرى است و من مى خواهم با تو همبستر شوم و كام دل بر آرم.
      من چون مهربانيها و عشوه بازيهاى او را ديدم نفس اماره ام به سوى او ميل كرد، ناگاه الهامى به من رسيد كه قائلى از سوره والنازعات اين آيه را تلاوت كرد كه:


      «وَأَمَّا مَنْ خَافَ مَقَامَ رَبِّهِ وَنَهَى النَّفْسَ عَنِ الْهَوَى»: اما هركس بترسد از مقام پروردگار خود و نفس خود را از پيروى هواى نفس بازدارد، بدرستى كه منزل و آرامگاه او بهشت خواهد بود (1)

     وقتى به ياد اين آيه افتادم عزم خود را جزم نمودم كه دامن پاك خود را به اين گناه آلوده نكنم ، هر چه آن زن با من به دست بازى درآمد، من به او توجه نكردم . چون آن زن مرا مايل به خود نديد، به كنيزان خود گفت تا چوب زيادى آوردند، وقتى مرا محكم با طناب بستند، زن خطاب به من گفت : يا مراد مرا حاصل كن يا تو را به هلاكت مى رسانم . به او گفتم : اگر ذره ذره ام كنى ، مرتكب اين عمل شنيع نخواهم شد. تا اين كه مرا بسيار با چوب زدند، بطورى كه خون از بدنم جارى شد. با خود گفتم : كه بايد نقشه اى به كار بندم تا رهايى يابم …
      گفتم مرا نزنيد راضى شدم ، دست و پايم را باز كردند، بعد از رهايى پرسيدم :
      محل قضاى حاجت كجاست ؟ راهنمايى كردند. رفتم در مستراح و تمام لباسهايم را به نجاست آلوده كردم و بيرون آمدم ، چون آن زن با كنيزان به طرفم آمدند، من دست نجاست آلود خود را به آنها نشان مى دادم و به آنها مى پاشيدم  ، آنها فرار مى كردند.
      بدين وسيله فرصت را غنيمت شمردم و به طرف بيرون شتافتم ، چون به در خانه رسيدم در را قفل كرده بودند، وقتى دست به قفل زدم - به لطف الهى - گشوده شد و من از خانه بيرون آمدم و خود را به كنار جوى آب رسانيدم ، لباسهايم را شسته و غسل نمودم . ناگهان ديدم كه شخصى پيدا شد و لباس ‍ نيكويى برايم آورد و بر تنم پوشانيد و بوى خوش به من ماليد و گفت : اى مرد پرهيزگار! چون تو بر نفس خود غلبه كردى و از روز جزا ترسيدى و خلاف فرمان خدا انجام ندادى و نهى او را نهى دانستى ، اين وسيله اى بود براى امتحان تو و ما تو را از آن خلاص كرديم ، دل فارغ دار كه اين لباس تو هرگز چركين و اين بوى خوش هرگز از تو زايل نشود، پس از آن روز تاكنون ، بوى خوش از بدنم برطرف نگرديده است.
      به همين خاطر خدا علم تعبير خواب را بر او عطا فرمود و در زمان او كسى مثل او تعبير خواب نمى كرد.(2)

پاورقي:

  1. النازعات/ 40.
  2. الكنى والاءلقاب ، ج 1، ص 313.

منبع:

  • عاقبت بخيران عالم/ على محمد عبداللهى
اشتراک گذاری این مطلب!

تشيع سلطان محمد خدا بند ه

3ام مهر, 1391

  گنبد سلطانیه

      سلطان محمد خدابنده كه در زبان مغولى به وى «اولجايتو» مى گفتند، نوه هلاكو خان مغول است . وى به سال 710 در سلطانيه قزوين به سلطنت رسيد و بر سراسر ايران و عراق و ديار بكر و ساير نقاط همجوار آن روز ايران ، حكومت مى كرد. سلطان محمد مانند برادرش غازان خان مسلمان شده بود، ولى نظر به اين كه اكثريت مردم ايران مذهب تسنن داشتند سران مغول نيز وقتى مسلمان شدند، پيرو تسنن گشتند. سلطان محمد چون ديد مذاهب چهارگانه اهل تسنن در مسائل اعتقادى و فقهى اختلاف نظر بسيار و تشتت آراء دارند، نزديك بود به كلى از دين اسلام دست بكشد، و به كيش بودايى كه مذهب رسمى مغولان و نياكانش بود باز گردد. در اين ميان حادثه اى براى او اتفاق افتاد كه او را به كلى منقلب كرد. سلطان محمد خدابنده روزى به همسر خود غضب نمود و در حال خشم و عصبانيت او را سه طلاقه كرد

اشتراک گذاری این مطلب!

صفحات: 1· 2

دعای مستجاب

20ام شهریور, 1391

 
     امام باقر عليه السلام مى فرمايد: حضرت ابراهيم عليه السلام براى عبرت گرفتن از مخلوقات خدا در شهرها مى گشت ، روزى گذرش به بيابانى افتاد، شخصى را ديد جامه مويين پوشيده و با صداى بلند نماز مى خواند. ابراهيم عليه السلام از نماز او تعجب كرد، نشست و انتظار كشيد تا نماز او تمام شود، ولى او نماز را رها نمى كرد، چون بسيار به طول انجاميد ابراهيم عليه السلام او را با دست تكان داد و گفت : با تو كارى دارم نمازت را تمام كن .
     عابد دست از نماز كشيد و كنار ابراهيم عليه السلام نشست . ابراهيم عليه السلام از او پرسيد براى چه كسى نماز مى خوانى ؟

     گفت : براى خدا.

     پرسيد: خدا كيست ؟ گفت : آن كس كه من و تو را خلق كرده است . گفت : طريق تو مرا خوش آمد، دوست دارم براى خدا با تو برادرى كنم ، خانه ات كجاست كه هر گاه خواستم تو را ملاقات كنم به ديدنت بياييم ؟ عابد گفت : خانه من جايى است كه تو را به آنجا راه نيست .
ابراهيم عليه السلام گفت : يعنى كجاست ؟ گفت : وسط دريا.
     پرسيد: پس تو چگونه مى روى ؟ گفت : من از روى آب مى روم . ابراهيم عليه السلام گفت : شايد آن كس كه آب را براى تو مسخر كرده است ، براى من نيز چنين كند، برخيز تا برويم و امشب را با هم باشيم .
     آن دو حركت كردند، وقتى به دريا رسيدند، مرد عابد بسم الله گفت و بر روى آب حركت كرد، حضرت ابراهيم عليه السلام نيز بسم الله گفت و به دنبالش رفت .
     آن مرد از اين كار ابراهيم عليه السلام خيلى تعجب كرد. وقتى به خانه آن مرد رسيدند، ابراهيم عليه السلام از او پرسيد: خرج و مخارج زندگى ات را از كجا تاءمين مى كنى ؟ گفت : از ميوه اين درخت ، آن را جمع مى كنم و در تمام سال با آن معاش مى كنم . ابراهيم عليه السلام از او پرسيد: كدام روز از همه روزها بزرگتر است ؟ روزى كه خدا خلايق را بر اعمالشان جزا مى دهد.
     ابراهيم عليه السلام گفت : بيا دست به دعا برداريم ، يا تو دعا كن من آمين مى گويم و يا من دعا مى كنم تو آمين بگو. عابد گفت : براى چه دعا كنيم ؟ ابراهيم عليه السلام گفت : دعا كنيم كه خدا ما را از شر آن روز نگاه دارد، دعا كنيم كه خدا مؤ منان گناهكار را مورد آمرزش قرار دهد.
     عابد گفت : نه ، من دعا نمى كنم . پرسيد: چرا؟ گفت : براى اين كه سه سال است حاجتى دارم هر روز دعا مى كنم ولى هنوز دعايم مستجاب نشده است و تا آن برآورده نشود شرم مى كنم كه از خداوند چيز ديگرى بخواهم .
     ابراهيم عليه السلام گفت : خداوند متعال هرگاه بنده اش را دوست داشته باشد، دعايش را به درجه اجابت نمى رساند تا او بيشتر مناجات و اظهار نياز كند، اما وقتى بنده اى را دشمن دارد، يا زود دعايش را مستجاب مى كند و يا نااميدش مى كند كه ديگر دعا نكند و بيشتر از آن با خدا صحبت نكند.
     آن گاه ابراهيم عليه السلام از او پرسيد: حالا بگو ببينم چه چيزى از خدا خواسته اى كه او براى تو برآورده نكرده است ؟
    مرد عابد گفت : روزى در همان جاى نمازم مشغول نماز بودم كه ناگاه كودكى را در نهايت زيبايى و جمال ، با سيمايى نورانى ، موهايى بلند و مرتب ديدم كه چند گوسفند چاق و فربه و چند گاو كه گويى بر بدن آنها روغن ماليده بودند، مى چرانيد.
     من از آنچه ديده بودم بسيار خوشم آمد. گفتم : اى كودك زيبا، اين گاو و گوسفندها مال كيست ؟ گفت : مال خودم است . گفتم : تو كيستى ؟ گفت : من پسر ابراهيم خليل خدا هستم . من در همان موقع دست به دعا بلند كردم و از خدا خواستم كه خليلش را نشان من دهد. (ولى سه سال است كه هنوز خبرى نيست .)
     ابراهيم عليه السلام گفت : منم ابراهيم ، خليل خدا و آن كودك كه مى گويى پسر من است . عابد گفت : الحمدلله رب العالمين كه دعاى مرا مستجاب كرد. و آنگاه دست در گردن ابراهيم عليه السلام انداخت و دو طرف صورت او را بوسيد و گفت : حالا بيا و تو دعا كن تا من آمين بر دعاى تو بگويم .
ابراهيم عليه السلام دست به دعا بلند كرد و گفت : خداوندا گناهان مؤ منين و مؤ منات را تا روز قيامت ببخش و از آنها راضى باش . و عابد آمين گفت .
     آنگاه امام باقر عليه السلام فرمود: دعاى ابراهيم عليه السلام كامل است و شامل حال شيعيان گناهكار ما تا روز قيامت مى شود.

منبع:82- بحارالانوار، ج 12، روايت 10، باب 4. و حياة القلوب ، ج 1 ص 118.

اشتراک گذاری این مطلب!

یک نفر ما را می بیند

19ام شهریور, 1391

     مرد فقيرى پسر كوچكى داشت. روزى به او گفت: پسرم امروز بيا با هم به باغى برويم و مقدارى ميوه دزدى كنيم . پسر خردسال با پدر به راه افتاد ولى از كار پدر راضى نبود، اما نمى خواست با پدر مخالفت كند.

     وقتى كه پدر و پسر به باغ مورد نظر رسيدند، پدر به كودكش گفت: تو اينجا باش و اگر كسى آمد زود بيا به من بگو كه او در حال دزدى ما را نبيند. پسر در ظاهر مواظب بود و پدر مشغول چيدن ميوه از درخت مردم ، لحظه اى بعد پسر به پدر گفت: يك نفر ما را مى بيند! پدر با ترس و عجله كنان از درخت به زير آمد و گفت:

     كى؟ كجاست پسرم ؟
     پسر هوشيار گفت: همان خداى كه از همه چيز آگاه است و همه چيز را مى بيند. پدر از گفتار عميق پسر شرمنده شد و بعد از آن جريان هيچگاه دزدى نكرد.

 

اشتراک گذاری این مطلب!

چه هم غذاى خوبى

16ام شهریور, 1391

    

     روزى امام حسين علیه السلام غلامى را ديد كه با سگى نان مى خورد، يك لقمه پيش سگ مى اندازد و لقمه اى هم خودش مى خورد.

     حضرت فرمود: اى غلام ! عجب هم غذايى پيدا كرده اى ؟!

     غلام عرض كرد: اى پسر پيامبر! من محزون و مغموم وناراحتم و شادى و خوشحالى خودم را از خوشحال كردن اين سگ مى خواهم ؛ زيرا كه صاحب و مولاى من يهودى است و من ازهمراهى و مصاحب ت با او در عذابم . امام علیه السلام فرمود:

      كارى كه انجام دادى اثر خودش را بخشيده و دويست درهم كه قيمت غلام بود نزد يهودى برد و فرمود:

      غلام را به من بفروش ، يهودى عرض كرد من اين غلام را فداى قدم مبارك شما كردم و اين بستان را هم به غلام بخشيدم و درهمها را به حضرت بازگرداند.

     حضرت هم غلام را آزاد كرد و دويست درهم قيمت او را به او بخشيد. زن يهودى خبردار شده ، اسلام آورد و مهريه خود را به شوهرش بخشيد،

     يهودى هم مسلمان شد و منزل خود را به زنش ‍ بخشيد.

بحارالانوار،ج 10،ص145 ، به نقل از دارالسلام ج3،ص350

اشتراک گذاری این مطلب!

 
مهمان امام