موضوعات: "سیر و سلوک" یا "نکات اخلاقی"

دستورالعملى عرفاني از شهيد اول

نوشته شده توسطرحیمی 15ام مهر, 1391

      بر تو باد به تقواى الهى، در پنهان و ميان جمع! خوبى را براى همه آفريدگان بخواه، گرچه به تو بدى روا داشته باشند.
      در برابر آزار ديگران، بردبارى ورز. اگر به تو اهانت شد، يا ناسزا شنيدى ، در پاسخ ، سخنى ناروا مگو.
      هنگام شعله ور شدن خشم، از كلام ناپسند بپرهيز، از جايت بلند شو، در مكان ديگر بنشين و خود را به كارى ديگر مشغول كن تا خشمت فرو نشيند.
      مدام در فكر بهسازى آخرت و سعادت دنيا باش.
      در همه حال به خدا توكل كن و در همه مهات به او اطمينان (داشته باش). بر تو باد پاسدارى و شكر گذارى كسى كه به تو خوبى مى كند و تو را نعمت مى دهد.
      از قهقهه و خنده بپرهيز، زيرا غفلت آرد و دل را بميراند.
به هر كارى مشغولى ، نماز اول وقت را ترك مكن.
      اگر - معاذالله - نمازت قضا شد، در اولين فرصت جبران كن.
در هر حال و مكان، دانش آموز باش.
     پرگو مباش، بيشتر به شنيدن علاقه مندباش تا گفتن.
      با استادت مشاجره مكن و گفته هاى او را بر مگردان.
      آنچه را فراگيرى در شب مرور كن.
      با قرآن مانوس باش.
      وردى از قرآن را براى خودت برگزين .
      اگر مى توانى، قرآن را حفظ كن و اگر ممكن نيست، هر چند آيه اى كه در توانت هست، از بركن.
      كوشش كن امروزت بهتر از ديروزت باشد، و تلاش كن در هر روزى - گرچه اندك - تكامل پيدا كنى.
      مبادا به گفته سخن چينان گوش فرا دارى ، زيرا بدبختى بى شمار به دنبال آرد و تاثير شومى بر نفس مى گذارد.
      در زيارت مشاهد مشرفه يا خواندن زيارت آنها، از راه دور غفلت مكن .
      به هنگام تعليم و نشر دانش ، از پرگويى بپرهيز.
      غير علمى و بدون مستند سخن مگو.
      تنها ناقل سخن ديگران مباش ، خودت نسبت به مطالب و مسايل صاحبنظر شو.
      در هر روز، بيست و پنج مرتبه ( اللهم اغفر للمومنين و المومنات و المسلمين و السلمات ) را بخوان و در اين دعا، ثواب و مزدى بسيار است .
      پس از نماز عصر، هفتاد و هفت مرتبه ذكر استغفار را بخوان .
     نيز سوره قدر و توحيد را بسيار قرائت كن .

منبع : در محضر عارفان/ واصف بادكوبه اى

یهودی بودی، بلکه کافر بودی

نوشته شده توسطرحیمی 15ام مهر, 1391

     روزى علامه بحرالعلوم(ره) وارد حرم مطهر امام امير مؤ منان عليه السلام شد و سپس اين شعر را زمزمه کرد:

چه خوش است صوت قرآن زتو دلربا شنيدن

به رخت نظاره کردن سخن خدا شنيدن

      پس از آن از علامه بحرالعلوم سبب خواندن اين شعر را پرسيدند و فرمود:

     وقتى وارد حرم حضرت على عليه السلام شدم ديدم مولايم حضرت حجة بن الحسن (عج ) در بالاى سر به آواز بلند قرآن تلاوت مى کند. وقتى صداى آن بزرگوار را شنيدم اين شعر را خواندم . (1)

     فقيه عالم بزرگ صاحب مفتاح الکرامة شبى از شبها در خانه خويش مشغول شام خوردن بوده است . کسى در خانه او را مى کوبد سيد مى شناسد که کوبنده در خادم استادش علامه بحرالعلوم است بشتاب مى رود و در را باز مى کند. خادم مى گويد: شام بحرالعلوم را نزد او گذاشته اند او نمى خورد و منتظر شماست . سيد جواد عاملى به تعجيل به خانه بحرالعلوم مى رود. همينکه وارد مى شود چشم بحرالعلوم به او مى افتد فرياد مى زند:آيا از خدا نمى ترسى ؟ آيا خدا را مراقب خود و اعمال خود نمى دانى ، از خدا شرم نمى کنى؟ آقا! چه روى داده است؟ مى خواستى چه روى بدهد؟ مردى در همسايگى تو زندگى مى کند بى بضاعت ، او تاکنون هر شبانه روز مقدارى خرماى زاهدى از بقال محل نسيه مى گرفت و با عيال خود، با آن خرما، گذران مى کرد. و جز اين تمکينى نداشت. حالا يک هفته است که خانواده او جز خرما چيزى نخورده اند. امروز مرد به بقال رجوع مى کند تا از همان خرما براى خوراک شب خود و خانواده اش بگيرد، بقال مى گويد: قرض تو زياد شده است . مرد گرسنه و بى شام. با اين وضع تو سرگرم شام خوردن بودى؟ در حالى که اين مرد همسايه تو است و تو او را مى شناسى، فلانى است.

     آقا! والله از حال او اطلاع نداشتم. علامه بحرالعلوم مى گويد:اطلاع نداشتى؟ چرا اطلاع نداشتى؟ همه خشم من از همينجاست . چرا از حال برادران و همسايگانت بيخبر بمانى و از حال و روزگار آنان جويا نشوى و آگاه نگردى؟ سيد جواد! اگر از حال اين مرد بينوا مطلع بودى و اينگونه با خيال راحت، خود را به خوردن شام مشغول شده بودى، يهودى بودى، بلکه کافر بودى، ديگر تو را مسلمان به حساب نمى آوردم .(2)

 پی نوشت:

  1.  فوائد الرضويه : ص 682)
  1. بيدارگران اقاليم قبله : ص 215

طعم خوب بندگی

معامله با خدا

نوشته شده توسطرحیمی 13ام مهر, 1391

   

  محمد بن سيرين هميشه پاكيزه بود و بوى خوش مى داد. روزى شخصى از او پرسيد: علت چيست كه از تو هميشه بوى خوش مى آيد؟ گفت قصه من عجيب است . آن شخص او را قسم داد كه : قصه خود را براى من بگو.
     ابن سيرين گفت: من در جوانى بسيار زيبا و خوش صورت و صاحب حسن و جمال بودم و شغلم بزازى بود، روزى زنى و كنيزكى به دكانم آمدند و مقدارى پارچه خريدند، چون قيمت آن معين شد گفتند: همراه ما بيا تا قيمت آن را به تو پرداخت كنيم .
      در دكان را بستم و همراه ايشان راه افتادم تا به جلوى خانه آنان رسيدم ، آنها به درون رفتند و من پشت در ماندم . بعد از مدتى زن - بدون آن كه كنيزش ‍ همراهش باشد - مرا به داخل خانه دعوت كرد، چون داخل شدم ، خانه اى ديدم از فرشها و ظروف عالى آراسته ، مرا بنشاند و چادر از سر برداشت ، او را در غايت حسن و جمال ديدم ، خود را به انواع جواهرات آراسته بود. در كنارم نشست و با ظرافت و ناز و عشوه و خوش طبعى با من به سخن گفتن درآمد، طولى نكشيد كه غذايى مفصل و لذيذ آماده شد، بعد از صرف غذا، آن زن به من گفت : اى جوان مى بينى من پارچه و قماش زياد دارم ، قصد من از آوردن تو به اينجا چيز ديگرى است و من مى خواهم با تو همبستر شوم و كام دل بر آرم.
      من چون مهربانيها و عشوه بازيهاى او را ديدم نفس اماره ام به سوى او ميل كرد، ناگاه الهامى به من رسيد كه قائلى از سوره والنازعات اين آيه را تلاوت كرد كه:


      «وَأَمَّا مَنْ خَافَ مَقَامَ رَبِّهِ وَنَهَى النَّفْسَ عَنِ الْهَوَى»: اما هركس بترسد از مقام پروردگار خود و نفس خود را از پيروى هواى نفس بازدارد، بدرستى كه منزل و آرامگاه او بهشت خواهد بود (1)

     وقتى به ياد اين آيه افتادم عزم خود را جزم نمودم كه دامن پاك خود را به اين گناه آلوده نكنم ، هر چه آن زن با من به دست بازى درآمد، من به او توجه نكردم . چون آن زن مرا مايل به خود نديد، به كنيزان خود گفت تا چوب زيادى آوردند، وقتى مرا محكم با طناب بستند، زن خطاب به من گفت : يا مراد مرا حاصل كن يا تو را به هلاكت مى رسانم . به او گفتم : اگر ذره ذره ام كنى ، مرتكب اين عمل شنيع نخواهم شد. تا اين كه مرا بسيار با چوب زدند، بطورى كه خون از بدنم جارى شد. با خود گفتم : كه بايد نقشه اى به كار بندم تا رهايى يابم …
      گفتم مرا نزنيد راضى شدم ، دست و پايم را باز كردند، بعد از رهايى پرسيدم :
      محل قضاى حاجت كجاست ؟ راهنمايى كردند. رفتم در مستراح و تمام لباسهايم را به نجاست آلوده كردم و بيرون آمدم ، چون آن زن با كنيزان به طرفم آمدند، من دست نجاست آلود خود را به آنها نشان مى دادم و به آنها مى پاشيدم  ، آنها فرار مى كردند.
      بدين وسيله فرصت را غنيمت شمردم و به طرف بيرون شتافتم ، چون به در خانه رسيدم در را قفل كرده بودند، وقتى دست به قفل زدم - به لطف الهى - گشوده شد و من از خانه بيرون آمدم و خود را به كنار جوى آب رسانيدم ، لباسهايم را شسته و غسل نمودم . ناگهان ديدم كه شخصى پيدا شد و لباس ‍ نيكويى برايم آورد و بر تنم پوشانيد و بوى خوش به من ماليد و گفت : اى مرد پرهيزگار! چون تو بر نفس خود غلبه كردى و از روز جزا ترسيدى و خلاف فرمان خدا انجام ندادى و نهى او را نهى دانستى ، اين وسيله اى بود براى امتحان تو و ما تو را از آن خلاص كرديم ، دل فارغ دار كه اين لباس تو هرگز چركين و اين بوى خوش هرگز از تو زايل نشود، پس از آن روز تاكنون ، بوى خوش از بدنم برطرف نگرديده است.
      به همين خاطر خدا علم تعبير خواب را بر او عطا فرمود و در زمان او كسى مثل او تعبير خواب نمى كرد.(2)

پاورقي:

  1. النازعات/ 40.
  2. الكنى والاءلقاب ، ج 1، ص 313.

عاقبت بخيران عالم/ على محمد عبداللهى

عبرت از دنياى بى وفا

نوشته شده توسطرحیمی 12ام مهر, 1391

     يكى از فرمانروايان خراسان ، سلطان محمود غزنوى را در عالم خواب ديد كه همه بدنش در قبر، پوسيده و ريخته شده ، ولى چشمانش همچنان سالم و در گردش است و نظاره مى كند. خواب خود را براى حكما و دانشمندان بيان كرد تا تعبير كنند، آنها از تعبير آن خواب فرو ماندند، ولى يك نفر پارساى تهيدست ، تعبير خواب او را دريافت و گفت: «سلطان محمود هنوز نگران است كه ملكش در دست دگران است !»

بس نامور به زير زمين دفن كرده اند
كز هستيش به روى زمين يك نشان نماند

وان پير لاشه را كه نمودند زير خاك
خاكش چنان بخورد كزو استخوان نماند

زنده است نام فرخ نوشيروان به خير
گرچه بسى گذشت كه نوشيروان نماند

خيرى كن اى فلان و غنيمت شمار عمر
زان پيشتر كه بانگ بر آيد فلان نماند

نتيجه پناهندگى به خدا و پاداش احسان

نوشته شده توسطرحیمی 9ام مهر, 1391

 فَاذْكُرُونِي أَذْكُرْكُمْ

     يكى از پادشاهان به بيمارى هولناكى كه نام نبردن آن بيمارى بهتر از نام بردنش است ، گرفتار گرديد. گروه حكيمان و پزشكان يونان به اتفاق راءى گفتند: چنين بيمارى ، دوا و درمانى ندارد مگر اينكه زهره (كيسه صفرا) يك انسان داراى چنين و چنان صفتى را بياورند (و آن پادشاه بخورد تا درمان يابد).

پادشاه به ماءمورانش فرمان داد تا به جستجوى مردى كه داراى آن اوصاف و نشانه ها مى باشد، بپردازند و او را نزدش بياورند.

مأموران به جستجو پرداختند، تا اينكه پسرى (نوجوان ) با را همان مشخصات و نشانه ها كه حكيمان گفته بودند، يافتند و نزد شاه آوردند.

شاه پدر و مادر آن نوجوان را طلبيد و ماجرا را به آنها گفت و انعام و پول زيادى به آنها داد و آنها به كشته شدن پسرشان راضى شدند. قاضى وقت نيز فتوا داد كه :

((ريختن خون يك نفر از ملت به خاطر حفظ سلامتى شاه جايز است . ))

جلاد آماده شد كه آن نوجوان را بكشد و زهره او را براى درمان شاه ، از بدنش درآورد. آن نوجوان در اين حالت ، لبخندى زد و سر به سوى آسمان بلند نمود.

شاه از او پرسيد: در اين حالت مرگ ، چرا خنديدى ؟ اينجا جاى خنده نيست .

نوجوان جواب داد: در چنين وقتى پدر و مادر، ناز فرزند را مى گيرند و به حمايت از فرزند بر مى خيزند و نزد قاضى رفته و از او براى نجات فرزند استمداد مى كنند و از پيشگاه شاه دادخواهى مى نمايند، ولى اكنون در مورد من ، پدر و مادر به خاطر ثروت ناچيز دنيا، به كشته شدنم رضايت داده اند و قاضى به كشتنم فتوا داده و شاه مصلحت خود را بر هلاكت من مقدم مى دارد. كسى را جز خدا نداشتم كه به من پناه دهد، از اين رو به او پناهنده شدم :

پيش كه برآورم ز دستت فرياد؟
هم پيش تو از دست تو گر خواهم داد

 سخنان نوجوان ، پادشاه را منقلب كرد و دلش به حال نوجوان سوخت و اشكش جارى شد و گفت:

«هلاكت من از ريختن خون بى گناهى مقدمتر و بهتر است.»

سر و چشم نوجوان را بوسيد و او را در آغوش گرفت و به او نعمت بسيار بخشيد و سپس آزادش كرد. لذا در آخر همان هفته شفا يافت.(و به پاداش احسانش رسيد.)

همچنان (1) در فكر آن بيتم (2) كه گفت :
پيل بانى بر لب درياى نيل (3)
زير پايت گر بدانى حال مور
همچو حال تو است زير پاى پيل (4)

پی نوشت:

  1. همچنان : هنوز .
  2. بيتم : شعر.
  3. نگهبان فيلها در ساحل رود نيل .
  4.  يعنى : اگر خواهى از حال مورچه در زير پاى خود آگاه شوى ، به حال خود در زير پاى پيل بنگر. (و با اين مقايسه نكن .

راز واژگونى تخت و تاج شاه ظالم

نوشته شده توسطرحیمی 4ام مهر, 1391

      پادشاهى نسبت به ملت خود ظلم مى كرد، دست چپاول بر مال و ثروت آنها دراز كرده ، و آنچنان به آنان ستم نموده كه آنها به ستوه آمدند و گروه گروه از كشورشان به جاى ديگر هجرت مى كردند، و و غربت را بر حضور در كشور خود ترجيح دادند. همين موضوع موجب شد كه از جمعيت بسيار كاسته شد و محصولات كشاورزى كم شد و به دنبال آن ماليات دولتى اندك ، و اقتصاد كشور فلج ، و خزانه مملكت خالى گرديد.

ضعف دولت او موجب جرأت دشمن شد، دشمن از فرصت بهره گرفت و تصميم گرفت به كشور حمله كند و با زور وارد مملكت شود:

هر كه فريادرس روز مصيبت خواهد

گو در ايام سلامت به جوانمردى كوش

بنده حلقه به گوش از ننوازى برود

لطف كن كه بيگانه شود حلقه به گوش


در مجلس شاه ، (چند نفر از خيرخواهان ) صفحه اى از شاهنامه فردوسى را براى شاه خواندند، كه در آن آمده بود:

«تاج و تخت ضحاك پادشاه بيدادگر (با قيام كاوه آهنگر) به دست فريدون واژگون شد.» (تو نيز اگر همانند ضحاك باشى ، نابود مى شوى .)

وزير شاه از شاه پرسيد: آيا مى دانى كه فريدون با اينكه مال و حشم (50) نداشت ، چگونه اختياردار كشور گرديد؟

شاه گفت : چنانكه (از شاهنامه ) شنيدى ، جمعيتى متعصب دور او را گرفتند، و او را تقويت كرده و در نتيجه او به پادشاهى رسيد.

وزير گفت : اى شاه ! اكنون كه گرد آمدن جمعيت ، موجب پادشاهى است ، چرا مردم را پريشان مى كنى ؟ مگر قصد ادامه پادشاهى را در سر ندارى ؟

همان به كه لشكر به جان پرورى

كه سلطان به لشكر كند سرورى

     شاه گفت : چه چيز باعث گرد آمدن مردم است ؟ 

وزير گفت : دو چيز؛

  1. كرم و بخشش، تا به گرد او آيند.
  2. رحمت و محبت ، تا مردم در پناه او ايمن كردند، ولى تو هيچ يك از اين دو خصلت را ندارى :

 

نكند جور پيشه  سلطانى

كه نيايد ز گرگ چوپانى

پادشاهى كه طرح ظلم افكند

پاى ديوار ملك خويش بكند

     شاه از نصيحت وزير خشمگين و ناراحت شد، و او را زندانى كرد. طولى نكشيد پسر عموهاى شاه از فرصت استفاده كرده و خود را صاحب سلطنت خواندند و با شه جنگيدند، مردم كه دل پرى از شاه داشتند، به كمك پسر عموهاى او شتافتند و آنها تقويت شدند و براحتى تخت و تاج شاه را واژگون كرده و خود به جاى او نشستند، آرى :

 پادشاهى كو روا دارد ستم بر زير دست

دوستدارش روز سختى دشمن زورآور است

با رعيت صلح كن وز جنگ ايمن نشين

زانكه شاهنشاه عادل را رعيت لشكر است

دعای مستجاب

نوشته شده توسطرحیمی 20ام شهریور, 1391

 

 


     امام باقر عليه السلام مى فرمايد:

حضرت ابراهيم عليه السلام براى عبرت گرفتن از مخلوقات خدا در شهرها مى گشت ، روزى گذرش به بيابانى افتاد، شخصى را ديد جامه مويين پوشيده و با صداى بلند نماز مى خواند. ابراهيم عليه السلام از نماز او تعجب كرد، نشست و انتظار كشيد تا نماز او تمام شود، ولى او نماز را رها نمى كرد، چون بسيار به طول انجاميد ابراهيم عليه السلام او را با دست تكان داد و گفت : با تو كارى دارم نمازت را تمام كن .
     عابد دست از نماز كشيد و كنار ابراهيم عليه السلام نشست . ابراهيم عليه السلام از او پرسيد براى چه كسى نماز مى خوانى ؟

     گفت : براى خدا.

     پرسيد: خدا كيست ؟

گفت : آن كس كه من و تو را خلق كرده است .

گفت : طريق تو مرا خوش آمد، دوست دارم براى خدا با تو برادرى كنم ، خانه ات كجاست كه هر گاه خواستم تو را ملاقات كنم به ديدنت بياييم ؟

عابد گفت : خانه من جايى است كه تو را به آنجا راه نيست .

ابراهيم عليه السلام گفت : يعنى كجاست ؟

گفت : وسط دريا.
     پرسيد: پس تو چگونه مى روى ؟

گفت : من از روى آب مى روم .

ابراهيم عليه السلام گفت : شايد آن كس كه آب را براى تو مسخر كرده است ، براى من نيز چنين كند، برخيز تا برويم و امشب را با هم باشيم .
     آن دو حركت كردند، وقتى به دريا رسيدند، مرد عابد بسم الله گفت و بر روى آب حركت كرد، حضرت ابراهيم عليه السلام نيز بسم الله گفت و به دنبالش رفت .
     آن مرد از اين كار ابراهيم عليه السلام خيلى تعجب كرد. وقتى به خانه آن مرد رسيدند، ابراهيم عليه السلام از او پرسيد: خرج و مخارج زندگى ات را از كجا تاءمين مى كنى ؟

گفت : از ميوه اين درخت ، آن را جمع مى كنم و در تمام سال با آن معاش مى كنم .

ابراهيم عليه السلام از او پرسيد: كدام روز از همه روزها بزرگتر است ؟ روزى كه خدا خلايق را بر اعمالشان جزا مى دهد.
     ابراهيم عليه السلام گفت : بيا دست به دعا برداريم ، يا تو دعا كن من آمين مى گويم و يا من دعا مى كنم تو آمين بگو.

عابد گفت : براى چه دعا كنيم ؟

ابراهيم عليه السلام گفت : دعا كنيم كه خدا ما را از شر آن روز نگاه دارد، دعا كنيم كه خدا مؤ منان گناهكار را مورد آمرزش قرار دهد.
     عابد گفت : نه ، من دعا نمى كنم .

پرسيد: چرا؟

گفت : براى اين كه سه سال است حاجتى دارم هر روز دعا مى كنم ولى هنوز دعايم مستجاب نشده است و تا آن برآورده نشود شرم مى كنم كه از خداوند چيز ديگرى بخواهم .
ابراهيم عليه السلام گفت : خداوند متعال هرگاه بنده اش را دوست داشته باشد، دعايش را به درجه اجابت نمى رساند تا او بيشتر مناجات و اظهار نياز كند، اما وقتى بنده اى را دشمن دارد، يا زود دعايش را مستجاب مى كند و يا نااميدش مى كند كه ديگر دعا نكند و بيشتر از آن با خدا صحبت نكند.
     آن گاه ابراهيم عليه السلام از او پرسيد: حالا بگو ببينم چه چيزى از خدا خواسته اى كه او براى تو برآورده نكرده است ؟
    مرد عابد گفت : روزى در همان جاى نمازم مشغول نماز بودم كه ناگاه كودكى را در نهايت زيبايى و جمال ، با سيمايى نورانى ، موهايى بلند و مرتب ديدم كه چند گوسفند چاق و فربه و چند گاو كه گويى بر بدن آنها روغن ماليده بودند، مى چرانيد.
     من از آنچه ديده بودم بسيار خوشم آمد. گفتم : اى كودك زيبا، اين گاو و گوسفندها مال كيست ؟

گفت : مال خودم است .

گفتم : تو كيستى ؟ گفت : من پسر ابراهيم خليل خدا هستم . من در همان موقع دست به دعا بلند كردم و از خدا خواستم كه خليلش را نشان من دهد. (ولى سه سال است كه هنوز خبرى نيست .)
     ابراهيم عليه السلام گفت : منم ابراهيم ، خليل خدا و آن كودك كه مى گويى پسر من است .

عابد گفت : الحمدلله رب العالمين كه دعاى مرا مستجاب كرد. و آنگاه دست در گردن ابراهيم عليه السلام انداخت و دو طرف صورت او را بوسيد و گفت : حالا بيا و تو دعا كن تا من آمين بر دعاى تو بگويم .
ابراهيم عليه السلام دست به دعا بلند كرد و گفت : خداوندا گناهان مؤ منين و مؤ منات را تا روز قيامت ببخش و از آنها راضى باش . و عابد آمين گفت .
 

    آنگاه امام باقر عليه السلام فرمود: دعاى ابراهيم عليه السلام كامل است و شامل حال شيعيان گناهكار ما تا روز قيامت مى شود.

 

بحارالانوار، ج 12، روايت 10، باب 4. و حياة القلوب ، ج 1 ص 118.

یک نفر ما را می بیند

نوشته شده توسطرحیمی 19ام شهریور, 1391

     مرد فقيرى پسر كوچكى داشت. روزى به او گفت: پسرم امروز بيا با هم به باغى برويم و مقدارى ميوه دزدى كنيم . پسر خردسال با پدر به راه افتاد ولى از كار پدر راضى نبود، اما نمى خواست با پدر مخالفت كند.

     وقتى كه پدر و پسر به باغ مورد نظر رسيدند، پدر به كودكش گفت: تو اينجا باش و اگر كسى آمد زود بيا به من بگو كه او در حال دزدى ما را نبيند. پسر در ظاهر مواظب بود و پدر مشغول چيدن ميوه از درخت مردم ، لحظه اى بعد پسر به پدر گفت: يك نفر ما را مى بيند! پدر با ترس و عجله كنان از درخت به زير آمد و گفت:

     كى؟ كجاست پسرم ؟
     پسر هوشيار گفت: همان خداى كه از همه چيز آگاه است و همه چيز را مى بيند. پدر از گفتار عميق پسر شرمنده شد و بعد از آن جريان هيچگاه دزدى نكرد.