موضوعات: "ادبی" یا "شعر" یا "خلوت دل"

ایوان طلای شاه نجف دلرباتر است

نوشته شده توسطرحیمی 25ام مرداد, 1398

 

آتش گرفت هرکه مِی از این سَبو کشید
دیوانه شد هر آنکه ننوشید و بو کشید
مدحِ تو را نمی شود آسان سرود و گفت
باید که دست یکسره از آبرو کشید
آئینه ای گرفته خدا در مقابلش
فرمود یا علی و تو را مو به مو کشید
خود را که دید عینِ خودش را ظهور داد
یک یا علی و یکصدوده بار هو کشید
ما را رها نمیکند آن قوسِ اَبروان
باید که تیغِ اَبروی تو بر گلو کشید

ای شاه بیتِ عشق وزیزی مبارکت
بسم اله ای امیر امیری مبارکت

ما باختیم پیش تو دارو ندار باز
ما را نوشته‌اند از اول قُمار باز
دستِ حسن حسین و اباالفضل تیغِ توست
این خانواده اند همه ذوالفقار باز
وقتی که چرخ میزند این تیغ رحم کن
خورشید را که در نرود از مدار باز
پیداست از حرارتِ لا سیف گفتنش
جبریل دیده است کمی تار و مار باز
چشم تو است جامع الاضدادِ اهلبیت
وقت سلام رحمت و وقت شکار باز

تا پیش چشم فاطمه حیدر بلند شد
روحی لک الفدایِ پیمبر بلند شد

نقش تو بود و تیشه ی پیکر تراش ها
یاد تو بود در سَرِ مرمر تراش ها
از در شروع شد و همه ی قلعه را شکست
دستِ تو بود و حیرتِ خیبر تراش ها
حجاج در طواف تو حلاج می شوند
قربانیان خانه ی تو سر تراش ها
مولا تویی به بیعتِ بیعت شکن چکار
مولا تویی به رغم…سه سرور تراش ها
بر چشم ابرویت چقدر خوش نشسته است
انگار داده اند به خنجر  تراش ها

از هرچه دیده ام حرمت آشناتر است
ایوان طلای شاه نجف دلرباتر است

از ابرِ خشک لطفِ تو باران در آوَرَد
چشمت چقدر جان دهد و جان در آوَرَد
تو آمدی به جلوه که پروردگار هم
خود را چنین به قامتِ انسان در آوَرَد
دست تو کافی است به خرمای تازه ای
از بت پرست حضرتِ سلمان در آوَرَد
ما با علی علی همه ی عمر زنده ایم
ما را به رقص ذکرِ علی جان در آوَرَد
عباس مثل کیست که اصلا نیاز نیست
تیغ از غلاف در دل میدان در آوَرَد

رحمت به مادرم که به ما گفت یاعلی
یا مظهرالعجائب و یا مرتضا علی

ما را بهار ساخته ای زَمهَریر نه
ما را بهشت کرده ای اما کویر نه
ما کعبه را بدونِ علی سنگ دیده ایم
این کعبه است قبله،ولی بی امیر نه
روزِ تولد و همه ی عیدهایمان
شاید زِ یادمان رَوَد اما غدیر نه
وقتی گدا رسید و به این خانه حلقه زد
برگشت از سرایِ تو اما فقیر نه
از آب هم مضایقه کردند در منا‌
سیراب دیو و دَد همه…طفلِ صغیر نه

این خانواده بیش و کمش فرق میکند
*اصلا حسین جنس غمش فرق می کند*

حسن لطفی

فصل اشک

نوشته شده توسطرحیمی 19ام مرداد, 1398

 

فصل اشک و سوز و آه از پرده ی دل میشود
باز چشمانم به رنگ سرخ مایل میشود

باز هم روح الامین مرثیه خوانی میکند
کاف و هاء و یا و عین و صاد نازل میشود

با لباس مشکی ام احرام گریه بسته ام
یک زیارت با هزاران حج معادل میشود

سعی ما پای پیاده از نجف تا کربلاست
شاهراه وصل ما این حد فاصل میشود

نیت گریه نمودم در نماز نیمه شب
چون که روضه بهتر از درک نوافل میشود

رکعت اول به یاد تشنه لبها سوختم
رکعت بعدی من گودال کامل میشود

مادری پهلو شکسته میرسد از سمت عرش
روضه از اینجا به بعدش سخت و مشکل میشود

لحظه ای که سینه ی ارباب سنگین میشود
روضه سنگین ارباب مقاتل میشود

نیزه ها نامهربان هستند اما لحظه ای
مهربان با حنجر او تیغ قاتل میشود

سر غنیمت میرود گودال میگردد شلوغ
وقت غارت کردن مشتی اراذل میرسد

آه از آن لحظه ای که مادرش سر میرسد
با تنی عریان ، تنی بی سر مقابل میشود

محسن حنیفی

با تمام زائرانش راه می آید حرم...

نوشته شده توسطرحیمی 25ام تیر, 1398

 


 
شیخ می آید حرم،گمراه می آید حرم
با تمام زائرانش راه می آید حرم

هیچ فرقی نیست بین زائرانش چونکه هم
بنده می آید حرم ، هم شاه می آیدحرم

لحظه ای خالی نمی ماند اگر دقت کنیم
روزها خورشید و شب ها ماه می آید حرم

خوش به حال شاعری که ساکن شهر قم است
گاه می آید حرم ، بیگاه می آید حرم

جمله ها بر عکس دنیا می دهد اینجا جواب
کوه از شوق زیارت کاه می آید حرم

گرچه در ظاهر بدی قصد زیارت کرده است
در حقیقت عارف باالله می آید حرم

هرکه می خواهد ببیند قطعه ای از عرش را
راه خود را می کند کوتاه می آید حرم

بُعد منزل نیست چونکه این سفرروحانی است
هرکسی هرجا بگوید : آه می آید حرم

شاه ورعیت ،مست وعارف، شیخ وگمراه و همه
با تمام زائرانش راه می آید حرم…

مجتبی خرسندی

آنجا که گریه ها همه خاموش و بی صداست

نوشته شده توسطرحیمی 5ام تیر, 1398

 

 

گرد و غبار غم زده خیمه به سینه ام

من زائر قبور خراب مدینه ام

آنجا که گریه ها همه خاموش و بی صداست

هرکس بمیرد از غم آن سرزمین رواست

آنجا که بغض سینه گلو گیر می شود

حتی جوان ز غربت آن پیر می شود

ادامه »

منم مسافر پای پیاده ی خورشید

نوشته شده توسطرحیمی 23ام فروردین, 1398

 

همیشه رهسپرم سوی جاده ی خورشید
منم مسافر پای پیاده ی خورشید
چه فرق می کند از پشت ابر هم باشد
به طالبش برسد استفاده ی خورشید
منم که کاسه به دستم منم که تاریکم
دو جرعه نور دهیدم ز باده ی خورشید
اگر چه دورم از آقای خود ولی از او
جدا نگشتنیم چون بُراده ی خورشید
شناسنامه ی من صبح اول ایجاد
چنین نوشته منم بنده زاده ی خورشید
سلام می دهم از عمق این دلِ تاریک
به آخرین پسر خانواده ی خورشید
 
تویی تو معنی یا نور، عمق یا قدوس
بگو که حضرت خورشید کِی رسم پابوس
 

ادامه »

خوب، بد، آزيتا!

نوشته شده توسطرحیمی 18ام فروردین, 1398

 


میخواهم در آینده آدم بدی بشوم

من وقتی بزرگ شدم میخواهم آدم بدی بشوم تا بتوانم برای پدرم خانه‏‌ی باغ‏دار و از آن ماشینهایی که خیلی تند میروند بخرم تا مادرم دیگر به ماشینش نگوید ابو قرازه. برای مادرم هم یک عالمه طلا میخرم تا دستهایش و گردنش به خاطر سنگینی آن قوی شود و بتواند در واقعیت هم مثل رؤیاهایش، عمه آزيتا را که همیشه النگو هایش را به رخ مادرم میکشد، خفه کند.

 

هفته ‏ی پیش پدرم بعد از اخبار یک عالمه در باره ی آقای سلطان سکه حرف زد. پدرم میگوید آقای سلطان سکه آدم بدی است. او دو تُن سکه‏ی طلا خریده است. دو تُن یعنی دو هزار کیلو که میشود خیلی سکه. پدرم میگوید اگر من خوب درس بخوانم دو سال دیگر میتوانم تعداد سکه هایی که سلطان سکه خریده است را بشمرم.

 

مادرم میگوید با با آن همه سکه میشود همه چیز خرید و وقتی من پرسیدم یعنی میشود یخچال بستنیِ مغازه‏ی اکبر آقا را خرید، مادرم گفت حتی میشود صد تا از آن مغازه‏ها را که هفته‏ی پیش در پاساژ دیده‏ایم خرید. مادرم میگوید کسی که سلطان سکه را زندانی کرده آدم خوبی است. او هرچه سلطان سکه پول داده نگرفته است. البته من شاید نتوانم آدم بدی بشوم و مهندس و دکتر و از این چیز ها بشوم اما هیچ وقت آدم خوبی نخواهم شد!

 

چند شب پیش خواب دیدم که بزرگ شده‏ام و برای خودم آدم بدی هستم و یک عالمه یخچالِ بستنی دارم و پدرم هم به جای کارهای اداره، مشق های من را مینویسد و مادرم هم آنقدر طلا دارد که نمیتواند عمه آزيتا را بگیرد تا خفه‏اش کند. اما یکهو یک آدم خوب آمد و من را به زندان برد و گفت که باید صد صفحه جریمه بنویسم.

این بود انشای من…

ابراهیم کاظمی مقدم - رجانیوز

زیباترین اشعار ولادت حضرت زهرا (س)

نوشته شده توسطرحیمی 5ام اسفند, 1397

با فرارسیدن ولادت حضرت زهرا (س) و پاسداشت مقام مادر و روز زن، بسیاری از شاعران کشورمان ابیاتی را در وصف این بانوی مکرمه و مادر سروده‌اند که در زیر به بهترین این اشعار اشاره شده است.

قلم مطهر و صفحه مطهر و تحریر
به آب و تاب کنم وصف آیه‌ی تطهیر

تو کیستی که همه قاصرند از درکت
چگونه می‌شود آخر تورا کنم تفسیر

مقابل قدمت جبرییل زانو زد
ز بس جلالیت ذات توست عالم گیر

ادامه »

ای یوسف غریب، به کنعان نیامدی

نوشته شده توسطرحیمی 4ام اسفند, 1397

ای یوسف غریب، به کنعان نیامدی

تنهاترین مسافر دوران، نیامدی

گویند بوی پیرهنت می‌رسد، ولی

ما مانده‌ایم و وعدۀ خوبان نیامدی

دارد هنوز نسل جوان پیر می‌شوند

طولانی است قصۀ هجران، نیامدی

ادامه »

جدیدترین اشعار ویژه شهادت حضرت زهرا (س)

نوشته شده توسطرحیمی 28ام دی, 1397

در مورد سالروز شهادت حضرت زهرا (سلام الله علیها) دو روایت است یکی اینکه ایشان هفتاد و پنج روز بعد از رحلت پیغمبر اکرم(ص) به شهادت رسیدند که می شود سیزده جمادی الاول و دیگری اینکه نود و پنج روز بعد از رحلت پیغمبر به شهادت رسیدند که می شود سوم جمادی الثانی و طول این بیست روز را ایام فاطمیه نامیده اند.

 

به همین مناسبت زیباترین اشعار با موضوع شهادت بانوی دو عالم حضرت زهرا(س) که توسط شاعران آیینی کشورمان سروده شده است را در اینجا گردآوری کرده ایم که می‌توانید در ادامه بخوانید:

من ندیدم که شبی پلک بهم بگذاری
هرشب از شدت درد کمرت بیداری

استراحت کن عزیزم ، بخدا میدانم
خسته ای ، بی رمقی ، سوخته ای ، بیماری

جان من سعی نکن با کمر تا شده ات
محض آرامش من بستر خود برداری

سرفه هایت بخدا قاتل جانم شده است
بس که خونابه در این سینه ی زخمی داری

سعی کن خوب شوی ، ای همه دارایی من
زینبت را به چه کس بعد خودت بسپاری

مونس خستگی حیدر خیبر شکنی
تو نباشی چه کسی میدهدم دلداری

پوریا باقری

ادامه »

تنها ترین امام زمین، مقتدای شهر

نوشته شده توسطرحیمی 28ام دی, 1397

از آنجایی که روز جمعه متعلق به آقا امام زمان(عج) است، بر آن شدیم تا جمعه‌هایمان را به اشعاری با مضمون انتظار پیوند بزنیم.

«فرزاد نظافتی» :

تنها ترین امام زمین، مقتدای شهر
تنها، چه میکنی؟ تو کجایی؟ کجای شهر؟

وقتی کسی برای تو تب هم نمی کند
دیگر نسوز این همه آقا به پای شهر

تو گریه میکنی و صدایت نمی رسد
گم می شود صدای تو در خنده های شهر

تهمت، ریا و غیبت و رزق حرام و قتل
ای وای من چه می کشی از ماجرای شهر

دلخوش نکن به “ندبه”ی جمعه، خودت بیا
با این همه گناه نگیرد دعای شهر

اینجا کسی برای تو کاری نمی کند
فهمیده ام که خسته ای از ادعای شهر

گاه از نبودنت مثلا گریه می کنند
شرمنده ام! از این همه کذب و ادای شهر

هر روز دیده می شوی اما کسی تو را
نشناخت ای غریبه ترین آشِنای شهر

جمعه… غروب… گریه ی بی اختیار من…
آقا دلم گرفته شبیه هوای شهر